«آب مایه زندگیست». اعلانی بود که پی در پی از طریق تلوزیون ها نشر می شد. رسانه ها با برنامه های متفاوت مردم را آگاه می ساختند؛ آب در حال کم شدن است. اما در آن روزها کسی باور نمی کرد که نداشتن آب روزی دامن کابل نشینان را بگیرد. ولی حالا نزدیک به چهار سال است که ما با کمبود آب روبه رو هستیم، و با ناتوانی های اقتصادی و عدم موجودیت آب دست و پنجه نرم می کنیم. این مشکل تمام منطقۀ ما را فرا گرفته است. یک روز، یکی از همسایه ها برای مردم آب توزیع می کرد؛ همه خوشحال رفتند تا آب بگیرند، و خیلی ها آب گرفتند. لبخند، مهمان لب های شان شده بود، گویا خوبترین لحظۀ زندگی شان بود، دلم می خواست بینشینم و به آنها خیره شوم. لبخند به لبان کودکان، چقدر زیبا بود!
آنها مرا محو تماشای خود کرده بودند. ما هم از جمع آنها بودیم که آن شب را بدون نگرانی و نبود آب به خواب می رفتیم. در عین خوشحالی بودم که نگاهم به دوتا کودک افتاد که برای شان آب نرسیده بود. آنها با نا امیدی دَبله (بُشکه) های خود را گرفتند و درحالیکه اشک از گونه های شان می ریخت، برگشتند. دیدن آنها برایم خیلی درد آور بود. هیچ وقت فکر نکرده بودم که کسی برای آب بگرید، ولی در آن لحظه شاهد بودم، و هیچ وقت یادم نمی رود، یکی می خندید و دیگری می گریست؛ این است رسم زندگی.
گه گاهی به دوران کودکی خود فکر می کنم، در نیمه های شب، امواج آب پنج (دریای آمو) ما را خواب نمی گذاشت. مخصوصن در تابستان ها؛ دریای آمو بسیار بزرگ می شد و خیلی صدای وحشتناکی داشت. البته شاید برای من اینگونه بود. و همچنان وقت هایکه خبر می رسید امشب آب زیاد میشود و خانه ها را می گیرد. در تاریکی شب موج های آمو، زمزمۀ دلنواز در گوش های مان بود؛ اما خوبتر از همه عبور موترها از آن سوی آمو بود که روشنی اش از پنجره می گذشت و داخل اطاق را برای چند ثانیه روشن می ساخت، و من کودکانه آرزو می کردم تا روزی موتر را از نزدیک ببینم.
سرزمینی که آمو و امثال آنرا در خود دارد، مردمش این چنین برای نوشیدن آب ندا سر میدهند.
بگذریم، اکنون در آشپزخانه نشسته ام؛ تا چیزی برای شب پخته کنم. جالب تر از همه این است که مهمان داریم، لیکن گویا هیچ حس ندارند و نمی دانند که ما چه درد می کشیم. فقط نظاره می کنند که برای بدست آوردن آب چگونه تقلا می کنیم. در حالیکه حتی آب برای نوشیدن هم نداریم، اما بازهم تجمع شان کم نیست. هر چند گه گاهی با خود می گویم از مجبوریت آمدند؛ اما مجبوریت ما چه می شود؟
به مهمانان می نگرم، باز خیره خیره به چشمان حیران و سرگردان مادر نگاه می کنم که در اوج نگرانی بسر می برد. حیران است که چگونه این همه انسان را سیرآب کند و می گوید: بچیم یک چاره بسنجید.
اما با واکنش برادرم رو به رو می شود که می گوید:»از بس که آب طلب کردم دیگر برایم آبرو نمانده و امشب تشنه و گشنه خواب کنید».
مادرم می گوید: «خودمان اگر گشنه و تشنه به خواب برویم خیر ولی مهمانان چه می شوند»؟
برادرم می گوید: «مهمان یک شب است نه ده شب؛ آنها هم مانند ما بنشینند. چاره چیست»؟
مادر! ناراحت می شود، و مهمان دوست خداست.
برادرم با اصرار زیاد مادر، ناچار دوباره به دنبال آب می رود. او به خانه های همسایه ها رفت و به هر دروازه تَک تَک زد؛ اما چیزی حاصلش نشد. در فرجام به محلی که آب می فروشند رفت تا همرای آنان توافق کند و به قمیت کمتر آب بخرد. چون اقتصادمان ضعیف است و خریدن آب آن هم برای خانواده ای پر جمیعت خیلی دشواراست، چون تجمع نفوس هزینه بهمراه دارد. به همین دلیل اقتصاد خانواده روز به روز ضعیف تر می شود. خصوصن در شرایط فعلی که فضای کار هیچ مساعد نیست و ما هم به دلیل نفوس زیاد به این ضعف اقتصادی دچارشده ایم، اما چاره چیست؟
تا آنجا که بعضی وقتها می خواهم بروم به پیش مادر و پدر و بگویم: وقتی توان نان دادن را ندارید، چرا طفل به دنیا آوردید؟ اما شاید بگویند که در زمان ما همه به این فکر بودند که هر کس روزی خود را می خورد؛ چون یک تعداد به این عقیده اند.
پس این روزی کجاست که هیچ نمی رسد؟ اما گفتنش چه سود.
روزهایی را پشت سر گذشتاندیم که روی و صورت ناشسته در غم و خوشی خویشان خود اشتراک کردیم و همیشه عدم موجودیت آب، لبخند را از لب های ما دور کرد و مانع سر راه ما بوده است. این تنها وضعیت ما نبود بیشتر مردم حال شان بدتر از ماست.
هفته ها می گذرد؛ اما آب برای حمام کردن پیدا نمی کنیم. بچه ها می روند در بیرون حمام می کنند، اما من و خواهرانم به دلیل دختربودن از آن هم محرومیم. به خانه های اقارب می رویم و حمام می کنیم. در این زمان که مردم روزی یک بار حمام می کنند؛ اما ما بعد از بیست روزحمام می کنیم، آن هم خیلی به سختی. تلخ ترین روزها را پشت سر گذراندیم. از این به بعد چه خواهد شد؟ پاسخی هم در ذهنم خطور نمیکند.
در این شرایط درس خواندن برای جوانان در کشور مساعد نیست، ولی ما بازهم تلاش می کنیم تا همچون گذشته گان خود زندگی نکنیم؛ اما نبود آب برای ما خسته کننده است؛ زیرا روزها را صرف یافتن آب می کنیم.
تنها یک مشکل نداریم، وقتی انسان اقتصاد خوب نداشته باشد. مشکلات فراوان دامنگیرش میشوند. ما از نبود برق هم رنج می بریم، یک روز که تازه برق آمده بود، تلیفونم را در شارژ گذاشتم و به سراغ وتسپ رفتم که ناگهان متوجه شماره دختر همسایه شدم و برایش سلام فرستادم تا احوالش را بگیرم.
اما بدون علیکم سلام در جوابم گفت: تازه برق آمد، پیپ را می اندازم؛ آب بگیرید. خیلی جالب بود، نمی دانستم بخندم یا جگر خون باشم.از اینکه زیاد آب گفتیم، او فکر کرده بود که بازهم آب طلب می کنم، هر چند آب آنها هم خوردن نمی شود؛ چون شور است ولی بازهم خوب است.
به حالت خود افسوس خوردم، این چه حالت است؟ واقعن ما تاوان کدام خطا و اشتباه خود را می دهیم. بعضی اوقات که آب و برق داشته باشیم، از بس که خوشحالم، فکر می کنم در هوا پرواز می کنم. مخصوصاً حالت مادرم خیلی دیدنی است که خوشی در رگ رخش موج می زند. برق داشتن شبیه عید است که بی قراری و برای تجلیلش انتظار می کشیم.
