شمس الحق. از اسمش پیداست، مثل آفتاب سرخ آمده است. در اتاق کوچکش با قدم های سریع السیرش مثل آسیاب سنگی میچرخد، نه دو دل، بل صد دل شده است. امروز صبح دیر بیدار شده بود؛ نمازش به قضاء رفته، نوبت آب دادن زمین فرارسیده، و به نیکدل هم وعده دیدار داده است. برعلاوه یک صنف را نیز باید تدریس کند، زیرا او باور داشت، علاج کارها در دانش است.
معلوم نبود چرا سرگیجه نمی شد، یک دستش را در پشت کمرش انداخته بود، و با دیگری، گاه پیشانی اش را می مالید، بعد زیر دندان می بُرد و سپس به دست دیگرش اضافهاش میکرد. تپش قلبش نیز سنگین شده بود.
برای همۀ کارهای پیشرُوی اش نگران بود، و سخت آشفته بود و با خود میسنجید که چکار کند و چاره چیست. هرچند با خود زمزمه شعری نیز میکرد: چاره سازان در علاج کار خود بیچاره اند.
با خودش گفت: نماز که به قضا رفت، خیر باشد، خدا بزرگ است و مهربان. اما اگر به زمین آب نرسد، تا سه هفتۀ دیگر نوبت آب نخواهد رسید، و زمین مهربانی خدا را نخواهد داشت، زمستان حتمن از گلویمان خواهد گرفت.
در نهایت، سردی و گرسنگی زمستان همه چیز را از یاد او برد، بیرون آمد، از زیر پله بیل را برگردن انداخت و مسیر خود را به سوی میرآب تعیین کرد. اما حین اینکه به زمستان، سختی و نداشتن فکر میکرد، چیز دیگری به ذهنش خطور کرد و شمس الحق را به وضعیت سختتری، حتی سختتر از نداشتن نان و گرسنگی زمستان روبروی ساخت، ولی فقط در ذهنش و با نیروی عقل. و حقیقتن تنها عقل میتواند آنرا بفهمد.
او کسی را برای همین ساعت وعده دیدار و خداحافظی داده بود. دوستش نیکدل را که قرار بود امروز همرای خانواده به شهر برود، و شاید دیگر هیچ وقتی برنگردد. نیکدل برای شمس الحق دوست خوبی بود، حتی برای یکدیگر دوست خوبی بودند، و زندگی شاهد است که چطور در دشواریها برای یکدیگر برادروارانه حاضر و خادم بودند.
اما شمس الحق اصلا به آن وجه قضیه چشم انداز نداشت، و در غمش هم نبود. ولی نگران بود. دلواپس وعدهاش بود. با خودش گفت این دقیقن مثل همین زمین می ماند که یک عمر، زحمت بکشی، خرج کنی، زمان در گرو بگذاری و در نهایت با یک فراموشی و بی توجهی؛ همینکه آب نرسد، همه چیز را به فنا میدهی. سخت است، سخت. و این تکرار کرد با درد بیشتر.
او چند قدمی از خانه دورتر نرفته بود، برگشت، و چنان که ساعت میچرخد نیز دور زد. اما حرکت نکرد، با حالت نرم و آرام، قلب و لبانش را با هم تکان داد و گفت: این ابدیست.
یکی بعد دیگری قدم هایش را برداشت، و تسریع کرد آنان را. تصمیمش را گرفته بود، اینکه به وعدهاش وفا کند. اما زمین چه؟ زمستان؟
درحالیکه قدم هایش شتابوار و پشت سرهم یکی بر دیگری سبقت میگرفتند، در آن بالا، در ذهنش این وضعیت را بیشتر بررسی میکرد، درین میان صنفی که باید درس بگوید نیز ذرۀ رخنه کرده بود، اما آنرا اجازه نمی داد تا وارد بحث و مجادله شود. او قبول داشت که مسولیتش برای تدریس آنان نیز خیلی مهم است، او میدانست که امروز با حضور یا غیابتش در صنف، برای شاگردان چیزی می آموزد که در تمامی عمر با خود خواهند داشت؛ اگر زمین را رها کند و وعده جفا کند، برای شاگردان متعهد بودن را نشان خواهد داد که آیندۀ جامعه در دست آنان است، و اگر نرود هم …
این نیز خود وعده است. ولی بخت درین بود که این ساعت بعد شروع میشود، و اگر تلاش کند شاید قسمتی از زمان به چنگ آورد و در صنف حضور یابد. به همین دلیل آنرا اجازه ورود به معرکه ذهن نمی داد.
شمس الحق می فهمید وعده یعنی چه. او در کتابش خوانده بود، کتابی که کاغذهایش چرم گشته بودند از بس که با دستان پرخاکش در زمین و کوه و خانه، آنرا با خود داشت و میخواند. کتابی که گذشته و آینده را همراه با لحظات حاضر در خود گنجانیده بود، و آنرا با عقل و منطقش پذیرفته بود بعد از اینکه هیچ نقضی در آن نتوانست پیدا کند.
شمس الحق گفت: ای زندگی، همه ات ایستادن در برابر ناملایمت ها و .. خون..
وقتی به خانه نیکدل رسید، حس نسبتا خوشحالی میکرد، ازینکه تصمیمی گرفته است که آینده را در خود دارد و حیاتش را به باد فنا نداده است و یک زمستان سخت و گرسنه نتوانست اورا از راهی که باید میرفت برگرداند. خوشحال.
تک تک زد و صدا برآورد، ولی صدای که در مقابل به او رسید، نامنتظره بود، گفتند نیست. شمس الحق دست به طلاق سر بُرد و دمیسری از برای ضیاع وقت و سختی روزگار کشید، و گفت خیر باشد. حداقل وظیفۀ خود را باید انجام داد، بقیه اش به دوش دیگری است.
و بیلش که هنوز برگردن بود، راه زمین در پیش گرفت. این تأسف نتوانست بر آن رضایت و خوشحالی اش غلبه کند و شمس الحق هنوز نزد خود حق بود و خرسند.
سرش پایین بود، و راه طولانی را میرفت، تا اینکه چشمانش و گندم خودش شناختند. فهمید که به زمین خودش رسیده است. و طبق قانون آب نیز در جویبار او باید باشد تا زمینش را آب میداد.
همینکه سرش را بلند کرد، چشمانش برق زدند، خیره شدند؛ مردی را دید در قلب زمین و نزدیک به انتها، بند میبُرد و گندم آب میدهد. ولی چون پشتش به او بود و دور بود، مرد را نشناخت.
صدا زد: زمین از شمس الحق نیست؟
مرد بدون اینکه رُخش را بگرداند، گفت هست، چرا که نه.
صدایش خیلی آشنا بود. همان صدای بود که شمس الحق…
دور زد، لبخند بر لبانش بود، گفت آمدهام که خدا حافظی کنم، دوست عزیزم.
شمس الحق حیران مانده بود، این چگونه میشود، و چطور نیکدل برای من اینجا آمده و زمین را آب داده است.
حقیقت آن بود که نیکدل از مشاغل و گیر و دارهای شمس الحق خبردار بود، و خواست اورا همینجا خدا حافظی کند و مُصدِع و مفقود اوقاتش نشود، ولی وقتی به زمین آمد و دید شمس نیست، گمانش بر این بود که شمس نیز کار اورا کرده است. این از زیرکی و دوستی شانه به شانه نیکدل بود که بیلی از همسایه ها یافته بود و از فرصت استفاده بهینه کرده بود.
شمس گفت، این چکاری هست که میکنی؟ خدایا تو به داد ما برس، و نیکدل جوابش را دوستانه وار تقدیم کرد، و شد.
لحظۀ که در پشت میز استادی و مقام
الگویی برای دیگران در صنف نشست، در درون، با خودش دیگر جنگ نداشت، آرامی بود؛ و رضایت کامل. آنچه که برای شاگردان می آموخت؛ مهمترین قانون زندگی بود که انسان باید و در هرشرایطی در آن کوتاهی نکند.
