روباه و مرغ سفید

روز به پایان رسیده بود؛ اما تا هنوز روشنایی آفتاب در بلندی کوه­های سربه ­فلک نمایان بود. طبق معمول همه موجودات زنده به انتظار شب بودند، به همین علت بعضی ­ها روانه خانه ­های خود و بعضی ها همچو مرغ سفید به دنبال چوچه­ های خویش بودند و می خواستند تا فرا رسیدن شب؛ همه جمع شده به لانه خویش بروند.

 مرغ سفید این­ بَر و آن ­بَر را دید و به جستجوی خویش ادامه داد تا چوچه­ هایش را جمع کند که ناگهان روباهه پیش چشمانش برابر شد. در حالیکه فاصله­ اش از او دور بود؛ اما درنگ کرده بود و نمی دانست که چگونه و به کجا پناه ببرد. یکدم خویش را فراموش کرد و نگران بچه­ هایش شد؛ برای چند لحظه غرق در فکر بود ولی دقایقی نگذشته بود که خود را قوی گرفت، بر خویش مسلط شد و به خودش گفت: مرغ سفید! تو باید آرام باشی.

روباهه را دید که به اطراف خویش به دقت نگاه می کند، فهمید که باز به دنبال شکار از برای شامش شده است، او خیلی سراسیمه شد و هرلحظه خدا خدا میگفت و از او یاری میخواست تا در دام روباهه نیفتد.

آهسته آهسته رفت و خود را در گوشه­ ی پنهان کرد. مرغ سفید از دور نگاه می کرد که روباهه به کجا می رود و چه می کند تا اینکه روباه دورتر شد، تا به دنبال لقمه نان شب خویش بگردد. خودش کم کم نجات یافت؛ ولی از ترسش کم نشده بود، او می ترسید که بچه ­هایش در دام روباه نیفتند؛ اما به یاد آورد که برای چوچه هایش چه نصیحت کرده بود که هر وقت روباه را ببینند؛ نترسند و خود را در کنج و کناری پنهان کنند.

کمی دلش آرام شد.

یک بچه کوچک  که نامش طاها بود؛ از دور مرغ سفید را نگاه می کرد که چگونه خود را از روباه پنهان می کند، او به نظاره آن دو نسشته بود تا اینکه روباه از دیده پنهان شد، او دید که مرغ بر بالای دیوار بلند شد، طاها آهسته آهسته خود را نزدیک کرد و گفت: سلام مرغ سفید، چرا بر دیوار بلند شدی؟

مرغ سفید گفت: علیکم سلام، اینجا امن می باشم.

طاها گفت: نترس روباه خو نیست، بیا پایین و راحت باش کسی به تو ضرر نمی رساند.

مرغ سفید که بسیار عصبانی بود گفت: واقعاً راست میگویی؟

طاها گفت: بلی. من که با تو کاری ندارم و ها من چرا باید به تو ضرر برسانم؟

مرغ سفید گفت: من باور نمی کنم و شما آدم ها با روباه ­ها فرقی ندارید.

طاها پرسید چطور مگر؟ ما با شما چه کرده ایم که این همه از ما متنفرید؟

مرغ سفید گفت: شب­ها و روزهایی را به یاد بیاور که گوشت می خوری، تو می دانی گوشتها از کجا هستند؟ اصلاً فکر کردی که از کجا می شوند، شما همه چیز را می گذارید و به جان ما می افتید. مگر در دنیا چیزی دیگری نمانده است که اینگونه به دنبال ما افتاده اید، واقعاً از جان ما چی می خواهید؟

طاها گفت: تو راست میگویی، اما گوشت های شما مرغان خیلی بامزه استند و من تا اکنون متوجه این نشده بودم، از حقیقت نگذریم انسان ها سلیقه­ ی خوب دارند و چیزهای خوب را می پسندند.

مرغ سفید گفت: خوب به خودت فکر کن اگر تو را کسی بکشد و گوشت­ ات را بخورد، او را خوش می داشته باشی؟ اصلاً فکر کردی که جان دادن چقدر سخت است؟ اما برای کسانیکه ظالم باشند چه فرق می کند.

طاها گفت: پس به نظر تو انسان ها ظالم اند؟

مرغ سفید گفت: تو چه فکر می کنی با این حال، مهربان اید؟

 طاها به فکر عمیق فرو رفته بود و از خود می پرسید که آیا این کار انسان ها درست است یا خیر! مرغ سفید نیز به او نگاه می کرد که چه می کند. ترسی دلش را تکان داد که نکند طاها در فکر صید کردنش باشد به اطراف خویش نگاه کرد و نظری به زیر پای خود انداخت متوجه شد که خیلی فاصله دارد، به خود گفت نمی تواند به اینجا بلند شود. اینجا خیلی مرتفع است.

مرغ سفید و طاها غرق تفکر بودند، روباه از دور آنها را دید و دوان دوان خود را پیش این دو رساند و سلام داد.

طاها با صدای روباه به خود آمد و گفت: علیکم سلام، خوش آمدی روباه.

روباه گفت: تشکر، سلامت باشی حضرت دوست، و ادامه داد: مرغ سفید تو چطورهستی؟ در آن بلندی چقدر زیبا معلوم می شوی.

مرغ سفید گفت: خیلی خوب هستم و از گزند شما در امان هستم.

روباه گفت: خواهش می کنم، ما را با شما چه کار.

طاها رفتار روباه نسبت به مرغ سفید را دید، افسوس خورد و خیلی ناراحت شد، متوجه شد که مرغان به کمک ضرورت دارند تا در امنیت باشند.

او به خویش وعده داد که دیگر گوشت آنها را نخورد. او درحالیکه به سخنان آنان گوش می داد، سکوت را شکست و گفت: روباه جان شب چه می خوری؟

روباه گفت: میل به غذا ندارم و امشب تصمیم ندارم چیزی بخورم. می خواهم رژیم بگیرم؛ زیرا خیلی چاق و فربه شده ام.

طاها فهمید که او پلان دارد مرغ سفید را شکار کند و دلش به حال مرغ سوخت و گفت: روباه جان! می فهمی؟ من تازه یک تصمیم گرفتم اینکه دیگر گوشت مرغ نخورم و به دوستانم هم بگویم که این کار را نکنند، تا اکنون کار نادرست انجام داده­ایم و جان هزاران مرغ را گرفته ایم، حال یک فکر تازه در ذهنم خطور کرده است؛ اگر مرغان قبول کنند ما می توانیم تنها از تخم شان استفاده کنیم و در قبالش به آنان کمک کنیم تا مشکلات ­شان رفع گردد.

مرغ سفید از بالای دیوار به دقت گوش می داد، فهمید که طاها می خواهد به او کمک کند گفت: ما می توانیم تخم زیاد به شما تولید کنیم، من و دوستانم بچه های زیاد داریم، فقط نان کافی نداریم. گاه در راه نان یافتن شکار روباه می شویم و گاه­ هم شکار انسان های روباه صفت. اگر این مشکل­ مان رفع شود خیلی خوب می شود.

طاها گفت: می دانم و بخشش می خواهم. و خطاب به روباه گفت: روباه جان برویم خانه مرغ سفید را جور کنیم تا با چوچه هایش در امان باشد.

روباه گفت: تو برو من وضو کنم و بعد از نماز خواندن میایم. مرغ فهمید که روباه تا هنوز پلان خوردن او را دارد خطاب به طاها گفت: تو همرای من کمک کن تا نخست بچه ­هایم را پیدا کنم و بعد از آن فکر خانه و نان را میکنیم. چون شب نزدیک است و من خیلی نگران بچه­ های خود هستم.

طاها قبول کرد و آنها به دنبال چوچه مرغ ها رفتند تا آنها را بیابند. آن دو رفتند و رفتند تا اینکه یک به یک چوچه ­های مرغ سفید را یافتند. روباه آهسته آهسته آنها را تعقب می کرد، مرغ سفید هیچ از پیش طاها دور نشد و روباه مجبور شد با آنها بپیوندد. بلاخره یکجا بچه ها را یافتند و برگشتند.

طاها که دوستی روباه را نسبت به مرغ و چوچه هایش دید، خواست او را امتحان کند و به او گفت متوجه آنها باشد تا برای شان نان و آب بیاورد. روباه که فرصت خوب یافته بود؛ با دل و جان پذیرفت.

طاها وقتی کمی دور شد خود را پنهان کرد و از گوشه ی به روباه نگریست که چه می کند، روباه خود را به جان مرغ سفید انداخت و گفت تو غذای خوب برای امشب من هستی. خوردن تو خیلی لذت دارد، و چوچه­ هایت بمانند برای شب­های دیگر.

مرغان همه داد و فریاد زدند و طاها خود را رساند و مرغ سفید را نجات داد. مرغ سفید دستش زخمی شده بود، اما نجات یافت. طاها خیلی پشیمان شد، نباید اینقدر فرصت برایش می داد. روباه که دیگر روی دیدن طاها را نداشت، خجالت کشید و از آنجا رفت. طاها آنها را با خود برد و شب را همرای­شان بود و نان و آب برایشان داد. مرغان شب را در خانه بزها ماندند و فردا وقتی بیدار شدند مثل روزهای قبل به چریدن رفتند؛ اما این بار متفاوت تر بود.

مرغ سفید و بچه هایش از باغ بیرون نشدند، شام شد وقتی به خانه آمدند و دیدند که طاها خانه­ای شبیه قصر برای ­شان ساخته است و چوچه ­های مرغ سفید یکدیگر را در آغوش گرفتند، آنها از خوشی در لباس خویش نمی گنجیدند.

آنها خیلی خوشحال بودند.

طاها همیشه برای شان نان و آب کافی می­داد. و هر روز به خانه قشنگ آنها که در گوشه باغ­چه شان قرار داشت می رفت و جویای حال شان می شد.

روباه هم دیگر نمی­توانست چوچه ­های مرغ سفید را بخورد و همین طور خوار و ذلیل شد؛ چون هیچ کس بالای او اعتماد نمی کرد.

تا اینکه چند سال بعد نسل مرغ سفید به صدها تن رسید و طاها دکان تخم فروشی ساخت و هر روز تخم می فروخت و از مرغان هم خوب مواظبت می کرد. همه مردم قریه از طاها که مرد بزرگ شده بود مشوره می خواستند تا تجارت باز کنند. مردم با مشوره طاها زندگی خوب را آغاز کردند.

طاها با یک تصمیم نیک، زندگی مرغان را تغیر داد که از آن به بعد مرغان در آرامش زندگی کردند.

یادداشت: تصویر تهیه شده توسط هوش مصنوعی.

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب