مادر و پدر طاها هر وقت که بازار بروند برای طاها کتابهای رنگارنگ با تصویرهای قشنگ میخرند؛ اما طاها به آنها هیچ توجه نمی کند، برعکس می گوید چرا موترک نمی خرید. او بالای موترک هایش نام گذاشته و همیشه با آنها است، مثل موتری که نامش را توتَگک گذاشته است. تمام روز او را با خود می گرداند و در هنگام خواب نیز می خواهد توتَگک اش در آغوشش باشد، حتی وقتی نیمه شبها بیدار می شود؛ گریه می کند و می گوید: چرا موترکهایم در پهلویم نیستند؟
مادرش مجبور می شود موترک ها را بیاورد تا او را دوباره خواب ببرد. طاها با تمام موترک ها اینگونه برخورد می کند، بعضی اوقات از مادرش نیز می خواهد با او موترک بازی کند.
مادرش یک کتاب را می آورد و می گوید: جان مادر بیا به کتاب نگاه کنیم، ببین چقدر تصویر های زیبا دارد؟ تو روزی کلان می شوی و باید توانمند باشی، می فهمی؟ هر انسان ضرورت دارد بخواند و بنوسید. تو باید یک دو سه را بدانی و الفبا را بخوانی و کلمات را نوشته کنی.
طاها هیچ توجه نمی کند و سخنان مادرش را نادیده می گیرد. از این وضعیت مادرش هم ناراحت است. وقتی دوستانش به خانه می آیند، کتاب های او را باز می کنند و به نقش و نگار کتاب هایش چشم می دوزند؛ اما طاها مدام مصروف بازی با موترک هاست؛ درحالیکه هر روز کتاب هایش منتظرند که طاها بیاید و آنها را ورق بزند و چیز های خوب یاد بگیرد ولی او این کار را نمی کند.
یک روز طاها می خواست موترکش را از بالای کتاب هایش بگیرد که ناگهان چشمش به کتاب «لیموی سرخ» خورد، که خیلی غمگین در گوشهی نشسته است، طاها متعجب شد و موترک را بالای میز گذاشت و کتاب را در دست گرفت، دقیق نگاهش کرد، و گفت: چرا غمگین استی؟
کتاب گفت: طاها جان به حال و وضع من نگاه کن، گریه نکنم چی کنم؟ ببین چقدر خاک در رویم نشسته است.
طاها دستمال تر را گرفت و خاکِ روی کتاب را پاک کرد و او را به جایش گذاشت و گفت: کتاب جان! دیگر گریه نکن، ببین! خیلی زیبا شدی.
بعد از آن طاها موترک را گرفت و رفت.
هر وقت که مادرش موترک هایش را جمع می کند، آنها را در پهلوی کتاب هایش می گذارد. امروز وقتی طاها باز می خواست موترک را بگیرد، ناگهان متوجه شد که کتاب لیموی سرخ همچنان غمگین است.
طاها نزدیکتر رفت و گفت: کتاب جان! باز چرا غمگینی؟
کتاب گفت: طاها جان من در این خانه خوشحال نیستم؛ چون کسی مرا دوست ندارد، ببین ماه هاست که من در این گوشه نشسته ام؛ اما کسی نمی آید تا مرا ورق بزند. ورق هایم خیلی افسرده و پژمرده اند و همیشه به من می گویند که اینجا جای ما نیست. ما باید به جایِ برویم که بچه ها از ما استفاده کنند و ما را یاد بگیرند.
راستی طاها جان، وقتی نمی خواهی چیزی یاد بگیری چرا مرا اینجا حبس کردی؟ من را به کسی بده که ورقهایم را باز کند و بخواند و از من چیزهای خوب یاد بگیرد. در هر صحفه من تصویرهای خوب نقاشی شده و نکته های زیبا نهفته است.
طاها در سکوت رفت و با خود فکر کرد چگونه کتاب ها غمگین می شوند؟ این ممکن نیست. کتاب را به زمین گذاشت و گفت: تو اینجا باش من پس می یایم. او نزد پدرش رفت، دید که پدرش نیز کتاب می خواند.
گفت: پدرجان اگر کتابها را نخوانیم ناراحت می شوند؟ پدرش کتاب را بست و گفت: ما به کتابها ضرورت داریم، و هر کس می خواهد زندگی خوب داشته باشد باید کتاب بخواند؛ چون کتابها راه رسیدن به زندگی خوب را نشان می دهند. مثلاً اگر کتاب نخوانیم نمی دانیم چگونه از مریضی ها جلوگیری کنیم. کتابها ما را توانمند می سازند تا کار کنیم و پول به دست بیاوریم.
طاها گفت: پدرجان من می خواهم مثل تو کتابها را بخوانم اما نمی توانم. چگونه یاد بگیرم؟
پدرش گفت: تو می توانی!
در واقع همه می توانند. کافیست بخواهی، من و مادرت به تو کمک می کنیم.
طاها گفت: تشکر پدر جان.
او رفت و دوباره کتاب لیموی سرخ را بغل گرفت، وقتی صفحۀ نخست کتاب را باز کرد، چشمش به تصویر لیموهای آبدار زرد افتاد. به نگارهها به دقت نگاه کرد؛ متوجه شد که به روی صحفه چیزی نوشته شده است، اما نتوانست آنرا بخواند و کتاب را دوباره بست. همینکه، کتاب را بسته کرد و به پوش آن چشم دوخت، دید که در آن پوش تصویر یک دهقان است که لیموی سرخِ به دست دارد در حالیکه اطرافش پر از لیموهای زرد است.
کتاب را گرفت و نزد پدرش رفت و از او خواست تا بنشیند و کتاب را برایش بخواند ولی پدرش مصروف بود.
او یک ساعت منتظر ماند و خیلی خسته شد، بلاخره به خود گفت: من باید کتاب خواندن را یاد بگیرم.
مادرش آمد و گفت: فرزندم همه ما نیاز داریم خواندن و نوشتن را یاد بگیریم. مادرش کتاب را گرفت و برایش نام کتاب را خواند » لیموی سرخ«.
طاها گفت: مادر چرا این لیمو سرخ است؟ رنگ لیمو خو زرد می باشد.
او رفت و یک دانه لیمو را از یخچال آورد و گفت: ببین! همیشه لیموها زرد می باشند.
مادرش گفت: بچیم اگر می خواهی بدانی که چرا این لیمو سرخ است باید کتاب را ورق بزنیم و ببینیم. طاها زیاد علاقمند شد که بداند چرا لیمو سرخ است؟
طاها ورق زد و صفحه اول کتاب را آورد و گفت: مادر این چی است؟
مادرش بصدای بلند خواند:
در سراسر تپهها و در مسیر دریایی آبی، لیموها آماده اند و دهقانان را صدا میزنند.
آفتاب را جذب کرده اند، آب همۀ بارانها را نوشیده اند.
ما آنها را می چینیم و آنها را با قطار به دوکانها میفرستیم.
طاها گفت: مادر من می خواهم خواندن را یاد بگیرم، تو کمک ام می کنی؟
مادرش طاها را در آغوش گرفت و بوسید و گفت: عزیز مادر تو یک انسان بزرگ خواهی شد.
پس از آن؛ طاها هر روز با مادر و پدرش کتاب می خوانَد و گه گاهی نوشته نیز می کند.
