طاها متعجب شد و موترک را بالای میز گذاشت و کتاب را در دست گرفت، دقیق نگاهش کرد، و گفت: چرا غمگین استی؟
کتاب گفت: طاها جان به حال و وضع من نگاه کن، گریه نکنم چی کنم؟ ببین چقدر خاک در رویم نشسته است.
طاها دستمال تر را گرفت و خاکِ روی کتاب را پاک کرد و او را به جایش گذاشت و گفت: کتاب جان! دیگر گریه نکن، ببین! خیلی زیبا شدی.
بعد از آن طاها موترک را گرفت و رفت.
Tag Archives: نوجوانان
از اختلاف تا عاشقی
در روزگار گذشته؛ در میان مورچه ها و پشه ها اختلاف زیادی وجود داشت. آنها همیشه در جنگ و دشمنی بودند. جنگ های بزرگی میان شان رخ میداد. یکی از بزرگترین جنگ آنها بنام “مال چال” نام بود که هزاران کشته به جای گذاشته بود و یکی از خونین ترین جنگها در دنیایی جنگل به حساب میرود.
