از اختلاف تا عاشقی

در روزگار گذشته؛ در میان مورچه­ ها و پشه ها اختلاف زیادی وجود داشت. آنها همیشه در جنگ و دشمنی بودند. جنگ های بزرگی میان شان رخ می­داد. یکی از بزرگ­ترین جنگ آنها بنام “مال چال” نام بود که هزاران کشته به جای گذاشته بود و یکی از خونین ترین جنگ­ها در دنیایی جنگل به حساب میرود.

این جنگ کشته و زخمی زیادی داشت، هزاران مورچه و پشه مهاجر شدند و هزاران مورچه و پشه بیوه شدند، صدها طفل یتیم شدند؛ اما به هیچ راه حلی نمی رسیدند.  زنبورها هر ازگاهی پا درمیان می کردند تا میان شان صلح برقرار شود اما هر دو طرف از خواسته های خود پا نمی کشیدند. مدتها گذشت و این روند جنگ و دعوا، ادامه داشت.

در جریان کشمکش­ ها چیزهای مهمی  دیگری هم اتفاق می افتاد. یکی از آنها جریان عاشق شدن مورچه جوان با دختر پشۀ جوان بود که سبب به جود آمدن نوع و جنس جدیدی در دنیایی جنگل و حیوانات شد. یک روز مورچه جوان که خوش قد و چارشانه بود با موهای خاکستری، صورتی سرخ، چشمان آبی که خیلی مقبول و جذاب معلوم می شد به شکار رفت.

در هنگامی عبور از خیابان، ناگهان چشم اش به دختر زیبای افتاد که اصالتن از گروه پشه­ ها بود. دختر با چشمان سیاه و موهای حلقه حلقه و صورت بنفش که خیلی زیبا و مقبول بود؛ مورچه جوان را در نیم نگاه خود عاشق خود ساخت.

مورچه جوان عاشق سر سخت آن دختر می شود، اما از شرایط سخت که میان آنها وجود داشت خیلی ناراحت بود. نمی دانست چی کار کند، از آن دختر هم دل کندن نمی توانست. روزی که او را نمی دید، آن روز برای او روز جهنم بود. یک روز صد دل را یک دل کرد و به پیش دختر رفت. در یک تنهایی، پیش روی دختر قرار گرفت. همین که دختر جوانِ با آن زیبایی را دید عاشق اش شد. کمی با همدیگر صحبت کردند و حرف­هایی از عشق و محبت گفتند.

 مورچه جوان گفت: من بدون تو زندگی کرده نمی توانم.

پشه پاسخ داد، که منم همین احساس را دارم. نمی دانم بدون تو چگونه زندگی کنم؟ حالا چی کار کنیم؟ چند روز از رابطه عاشقانه آنها گذشت. در مدت کم، مورچه ها و پشه ها از رابطه شان خبردار شدند و بسیار خشمگین شدند. بزرگان هردو قبیله به پدران آن دو تن اخطار دادند که دیگر این قضیه تکرارنشود وگرنه به دارِ مجازات خواهند رفت.

دختر و پسر را در اتاق­های جداگانه زندانی کردند. آنها مدتی را در زندان سپری کردند و بعد از آن آزاد شدند. همین که آزاد شدند به دیدن یک دیگر رفتند. مورچه جوان گفت: من هرگز تو را تنها نمی گذارم، بیا باهم ازدواج کنیم و از این جا فرار کنیم. دختر-پشه هم قبول کرد تا باهم ازدواج کنند و از آنجا فرار کردند. آن دو به جای دور بسیار رفتند، خوش حال بودند و یک زندگی جدید را آغاز کردند. آنها بعد از چندی صاحب فرزند شدند که هم شبیه مورچه بود و هم شبیه پشه؛ پر داشت، پرواز می کرد و دیگر جسم او شبیه مورچه بود. از آن دو یک حیوانی جدیدی به جود آمد به نام (پشه-مورچه)  به مرور زمان نسل شان بیشتر و بیشتر شد. در روی زمین پخش شدند.

عشق حد و مرز و طبقه و جنس مخالف ندارد، وقتی داخل او شدی همه چیز برای تو جایز است.

حسین حسینی

۱۴۰۲/۳/۹ ه.ش

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب