عاشقانه

رمه مال (بز و گوسفند) را به چراهگاه همیشگی شان هدایت کردیم. به طرف بالای تپه، جای مناسب برای چراندن. سه نفر بودیم؛ جاوید، سلیم و من. آنروز همه مان خوشحالی مشترکی داشتیم که پیوند دوستی ما را محکمتر می کرد، چه می توانست باشد جز مکتب نرفتن؟ مثل هر وقت دیگر با خود خوراکه گرفته بودیم، چون میبایست بعد از غروب آفتاب به خانه برگردیم. چند گاو و خر هم در میان جمعیت بز و گوسفند به چشم می خورد. زمانی که آنها را از سرک عمومی بدرقه کردیم، گاوی به سرعت به کُرد نوش پیاز خاله فریده، مادر لاله، حمله کرد و کرد نوش پیاز را به یکبارگی به هم زد و تعداد کمی از پیازها را زار و زقوم کرد. من که از جاوید و سلیم به کرد و گاو نزدیکتر بودم، با عجله خودم را به آن رساندم و با چوبی که در دست داشتم آنرا به جای سابق­اش برگرداندم.

در راه در چشمه ی که همیشه از آن آب می آوردیم، ایست کردم و می خواستم نوش جان کنم. چشمم به دختری برخورد که بار اول بود میدیدمش. سراسیمه شدم، خودم را گم کردم، او کی بود اصلاً؟ خوش قد و قامت، چشمان آسمانی رنگ با موهای قهوه­ای داشت. دهنم مانند آدم های نادیده باز مانده بود. او شبیه هیچ کس نبود اما زیباتر از هرکسی. انگار در خلقتش هیچ کمی و کاستی دیده نمی شد. چطور می توانستم به او خیره نشوم و او را با این همه زیبایی و خوش­رویی نبینم؟

ندیدن زیبایی و توجه نکردن به آن، به نحوی قدر او را ندانستن بود.

دیدنش، شیرین تر از آب آن چشمه بود. قبل از اینکه لب به آب بزنم سیر کرده بودم. هر چه نزدیکتر میشد زیبایی اش را بیشتر و بهتر حس می کردم. انگار می خواست آب ببرد: «برادر! یک طرف شو که می خوام آب بگیرم» صدایش نازک و گیرا بود آنهم چه صدای دلنشینی!

برای بار دوم گفت: «برادر..» متوجه شدم. می خواستم حرف بزند و بازهم حرف بزند؛ اما نمی خواستم بیشتر اعصابش را خرد و خمیر کنم. «آه، ببخشی متوجه نبودم» چشم و فکرم را تنها به او دوخته بودم و به هیچ جایی نظر نمی کردم. آن لحظه ها، احساسِ در بهشت بودن را می کردم. زمان چقدر به زودی زود گذشت. بوشکه را لَب لَب کرد و دهنش را بست. به من نگاه کرد و گفت: «میشود بگویی که چرا اینقدر به من نگاه می کنی؟» در ادامه گفت: «آدم ندیده ای؟» از دهنم در رفت: «آدم دیده ام اما شبیه تو نی!» «تو چقدر بی­ رو استی!» «مگر دروغ می گویم؟» دیگر چیزی نگفت، راهش را گرفت و رفت. در ادامه با صدای بلندتر ابراز کردم: «یادت نرود، تو خیلی زیبایی!». به او فکر می کردم «نشود فرشته ای باشد؟ مگر کدام کار من به چشم خدا خورده که فرشته را به نزد من بفرستد» به این فکر می کردم که خنده ام گرفت. دیدم که از چشمم افتاد و غیب شد، دیگر ندیدمش.

صدای سلیم به گوشم می رسید: «شهیرررر، شهیررر، شهیرر». یادم آمد که برایشان گفته بودم: «خیلی تشنه شدم، شما بروید، کمی آب می خورم، و زود برمی گردم!» با عجله خودم را به آن دو رساندم. از سرگذشتم درچشمه چیزی نگفتم و دلیل دیگری یافتم که گویی قناعت کردند ولی انگشت انتقاد به رویم گرفتند: «این کار همیشگی ات است، دیوانه…».

به یاد چشم هایش می افتم، حیران میمانم که آن چه موجود زیبایی بود. به یاد قد و قامت­اش که می افتم، چشمهایش را از یاد میبرم و موهای که از آب ملایم­ تر و از دو طرف شانه­هایش ریخته و هموار بودند. بدون اینکه فکر کرده باشم به سلیم که کتاب ­خوانتر و درس ­خوانتر بود، زل زدم و گفتم: «سلیم! چند روز است به این فکر می کنم که آیا حورها میتوانند با معجزه خدا از بهشت به زمین بیایند و در اینجا زندگی کنند؟» هردو، هر قدر توان داشتند، خندیدند. جاوید با پوزخند به من گفت: «نکنه دلت هوای حور شده!» اینبار خنده هایشان در آسمان آن تپه پیچید. مگر حرف من چه اشکال داشت که مرا با خنده و حرف های شان تحقیر کردند؟

در ایام کودکی، هر چیزی را به دل می گرفتم و خودم را اذیت می کردم.

مالها را در جای مناسبی به حال خودشان گذاشتیم که تا حد ممکن بچرند و خودمان را به لب تپه رساندیم. کتابچه ی که جاوید آورده بود را برگ برگ کرده و بین هم تقسیم کردیم. «طیاره» می ساختیم و از آن بلندی پرتاب می کردیم. از هر کدام مان که دورتر می رفت، برنده بازی بود. دوبار اول شدم و چند بار دیگر جاوید و سلیم هم چند باری اول شدند. بازی هیجان انگیز بود، اما از آن هیجان انگیزتر، فکر کردن به آن دختر فرشته مانند. «مگر فرشته را دیده ام که از فرشته نام می برم؟ نمی دانم اما او از هر کسی که در زندگی دیده بودم، زیباتر و خوشروتر بود». کاغذ ها تمام شدند و بازی هم به پایان رسید اما او از ذهن من خلاصی نداشت. با قدم زدن هایش پیش چشمانم ظاهر می شد و به این فکر می کردم که او کی بود؟ آنجا چه کار می کرد؟ آیا او واقعن بشر بود یا هم خیال می دیدم؟

به هیچ یکی از پرسش هایم پاسخی نداشتم. اگر به دوستانم می گفتم، مسخره ام میکردند. نمی دانستم چه کار کنم. آنشب بیشتر از دو ساعت نتوانستم به خواب بروم. به یکباری خود را با او در چشمه دیدم که با هم گرم می گفتیم و می خندیدیم. دقیق یادم نیست که درباره چه حرف می زدیم؛ اما این را به یاد دارم که حرف می زدیم و می خندیدیم. با همان لباس و زیبایی به من نزدیک شد، خواستم او را در آغوش بکشم که با آواز بلند مادرم «بخیز که باید به گاوا کَه ببری!» از جا بلند شدم. پیش خود گفتم: «یک دقه خوابت نمی مانند!» با حالت خواب آلود، در حالی که در دستانم بوجی پر از کاه بود، به جای رفتم که آنجا حیوانات خانگی را نگهداری می کردیم. کاه را بین سه گاو و یک خر تقسیم کردم اما نمی دانستم تا چه حد عدالت را رعایت کرده ام. به خانه برگشتم، خانه از جای نگهداری گاو ها چند دقیقه ی فاصله داشت. مادرم در آشپزخانه نانِ تازه را از دیگدان/تندور می کشید. متوجه شدم که دو تخم را پهلوی دیگدان گذاشته بود تا در شعله آن بپزند. به اتاق رفتم، لباسم را بر تن کردم و برگشتم، تخم روی تندور را برداشتم و آنرا با نان جوش نوش جان کردم. درِ چوبیِ قدیمیِ حویلی را باز کردم و همین که به سرک عمومی رسیدم، متوجه شدم که لاله به طرف مکتب می رود. دو دختر هم با او بودند، دقیق تر که شدم یکی از آنها همان دختری بود که دیروز و شب هنگام خواب در چشمه دیدمش. دست و پایم را گم کردم، نمی دانستم چه کار کنم. یک دلم می گفت؛ روبه رویش بایستم و بگویم که چقدر زیبایی او، در دلم نشسته است. در عین حال عقلم گفت: «اینجا قریه است و برخورد با دخترها به این شکل، خوبیت ندارد». سرانجام تصمیم گرفتم که اول بشناسمش و بعد این کار را کنم. در تفریح مکتب بعد از گذشت دو ساعت درس و دل­ نگرانی، لاله را دیدم و از آن دختر پرسیدم، چیزی که هرگز تصور نکرده بودم را شنیدم.

«او بهار نام دارد، دختر مامایم است و چند روز میشود که از شهر آمده است. مگر تو خبر نبودی که مامایم در شهر زندگی می کند؟ و راستی بهار نامزد است..» در بین حرفش پریدم و در حالی که نمی توانستم باور کنم، گفتم: «نه نه، این امکان ندارد، چطور می تواند امکان داشته باشد؟» لاله از اینکه مرا در آن حال می دید، مات و مبهوت مانده بود و گفت: «بگو، تو او را از کجا می شناسی؟» در حالی که نمی دانستم چه می گویم، گفتم: «دیروز در چشمه دیدمش. مقصر اصلی خودت استی؛ چرا وقت ­تر نگفتی که به این زیبایی دختر ماما داری؟» در ادامه گفتم: «خیلی زیباست نه؟» لاله خواهر شیری من بود. او را مادرم در کودکی شیر داده بود. از مادرم خواهری ندارم اما هیچ گاه بی خواهری را حس نکرده ام. او را خیلی دوست دارم، اندازه هر خواهری که می بایست داشته باشم. با چشم های سبز رنگش مرا نشانه گرفت و گفت: «البته که زیباست. راستی، دیگر خیالبافی نکن، چون همین فردا به شهر بر می گردند» پاسخ دادم که «اگر توانستم فراموشش می کنم!» او هم پیوسته تکرار میکرد که «تو می توانی..».

بهار با رفتنش آنجا را به پاییزی بدل کرده بود که با برگ های از دست داده اش نمی دانست چقدر سرمای وحشتناکی را بدنبال دارد و آنجا را بیابانی فرض می کردم که انگار هیچ پناه گاهی وجود ندارد و از شدت سرما هلاک خواهم شد. بهار را یکبار در چشمه، یکبار در خواب و بار دیگر پهلوی لاله دیدم. همه اش در ظرف بیست و چند ساعت رخ داد؛ اما زندگی ام را به کلی متحول ساخت، چنانکه خودم هم نمی دانم. تصمیم گرفتم او را فراموش کنم، اما نمی دانستم که بیهوده سعی و کوشش می کنم. چون شب و روز، پگاه و بیگاه، همیشه و در همه جا بی آنکه باشد او را می دیدم.

امید عادلپور

کابل،

زمستان 1403 هجری شمسی

منتشرشده به‌دست مدیریت مجله درواز

روایت یک نسل، از شمالی ترین نقطه افغانستان – درواز، منطقه منزوی در آسیای میانه. The story of a generation, from the northernmost point of Afghanistan - Darwaz, an isolated region in Central Asia.

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب