روزها یکی پی هم می گذشتند، کتاب ها هم مانند روزهای گذشته غمگین بودند و خانه را دوست نداشتند؛ چون آنجا کسی به آنها توجه نمی کرد. ورق های کتاب ها پژمرده شده بودند؛ چون همچو گلها دیگر موقعِ برای باز شدن و شگفتن نداشتند.
کتاب ها به ورق های خود نگاه می کردند و آن نوشته ها و نگاره ها را مرور می کردند که مبادا چیزی مفید در آن نباشد و کودکان را به خود جلب نکند. وقتی ورق های شان را می دیدند، کلمات و جملات خوب و تصویر های زیبا را بسیار واضح و هویدا می دیدند، سپس از خود می پرسیدند چی شده است؟ چرا دنیا تغییر کرده و اطفال چرا اینقدر از ما گریزانند؟
به سوالات خویش پاسخ قانع کننده نداشتند و همیشه صِرف به این فکر می کردند که چرا این اتفاق افتاده است؟ به این سوال، نه کتاب ها پاسخ داشتند و نه آن ورق های پژمرده.
کتاب ها و ورق های افسرده شان، دیگر خواب نداشتند، اینگار مرگ شان فرا رسیده بود. وقتی طاها و دوستانش وسایل شان را جمع می کردند، کتاب ها نگران می شدند که کسی آنها را در کثافت دانی نیاندازد؛ چون آنها دیگرعلاقمند کتاب خواندن نبودند.
کتابیکه نامش شاداب بود، از همه نگران تر بنظر میرسید. او می گفت: تنها طاها اینگونه نیست، ببینید، وقتی محمد و هیلین هم میایند، دیگر کتاب و قلم را نمی گیرند، همه اینگونه شده اند. حتی عرفان و اُرهان هم دوست ندارند ما را بخوانند.
شاداب گفت: بچا یاد تان است؟ هر وقتیکه محمد می آمد، ما را باز می کرد و به تصویر های ما نگاه می کرد.
یاد تان رفته؟ هیلین چقدر بالای ما قلمَک می زد، ولی اکنون علاقه اش نسبت به ما کم شده است.
شاداب وقتی دوستانش می خوابیدند، خیره خیره به آنها نگاه می کرد و می گفت: دوستان عزیزم! می ترسم که شما را از دست ندهم، بدون شما چگونه زندگی کنم؟ وقتی بچه ها ما را نخواهند، ما اینجا نمی توانیم باشیم. من هر روز می بینم که چقدر مصروف کارتون دیدن و بازی با موترک ها شده اند، و اصلاً بچه ها وقت ندارند تا بنشینند و نگاهی به ما بیاندازند.
کارتون دیدن بچه ها باعث شده بود که موترک ها به کتاب ها طعنه بزنند و آنها را ناچیز و بی قدر جلوه دهند. موترک ها به کتاب ها می گفتند: ببینید ما از شما بهتریم، چون طاها، محمد، عرفان، هیلین و اُرهان دوست دارند همیشه با ما باشند در حالیکه به شما نیم نگاهی هم نمی اندازند. او بیچاره ها! ما بجای شما می بودیم، اینجا را ترک می کردیم.
با آنکه یأس و ناامیدی بر تمام وجود کتاب ها سلطه میافت، اما تلاش و سعی می کردند که در مقابل موترک ها از خود مقاومت نشان دهند. آنها می گفتند، اینگونه که شما می گویید نیست. اطفال ما را هم دوست دارند، مثلاً می بینید که وقتی محمد و هیلین می آیند، ما را باز می کنند و نقاشی های ما را می پسندند. طاها هم هرشب دوست دارد با شنیدن قصه های ما به خواب برود، مگر یاد تان رفته که شب ها وقتی مادرش برایش قصه می گوید، او همچو پرنده زیبا به خواب می رود؟
موترک ها پاسخ دادند که شما هم به همین اکتفا کردید، در حقیقت خودرا تسلیت میدهید و دل خود را خوش میکنید. اگر تا چند روز دیگر این هم تمام شود، باز چی می کنید؟
کتاب ها با این که در تنگناه و خفقان قرار گرفته بودند ولی جد و جهد زیاد می کردند تا در مقابل موترک ها کم نیایند. اما دیگر تحمل بی توجهی کودکان را نداشتند. آنها از خود می پرسیدند برای چی خلق شده اند؟ اگر برای یاد گرفتن اطفال خلق شده اند، پس آنها چرا این گونه بی معرفتی از خود نشان میدهند؟
یک روز هیلین که دختر زحمتکش بود و دوست داشت بروی کتاب ها قلمک بزند، متوجه شد که کتاب ها و موترک ها با هم دعوا دارند. هیلین در گوشه ی خود را پنهان کرد و به مشاجره آنها گوش داد. او متوجه شد که کتاب ها خیلی غمگین اند، به خصوص شاداب که هیلین او را خیلی دوست داشت. هیلین که خیلی جگرخون شده بود، نزدیکش رفت و شاداب را بغل گرفت، اشک هایش را پاک کرد و ورق هایش را باز کرد و تصویر هایش را خوب نگاه کرد و برایش گفت: شاداب جان من! همیشه تو و دوستانت را می خوانم و شما را دوست دارم. بیش از این نگران نباش. دوست خوبم، لطفاً دیگر گریه نکن.
سپس هیلین شاداب را به زمین گذاشت تا با دوستانش بازی کند. او نزد بچه ها آمد و ماجرا را یک به یک به دوستانش محمد، طاها، عرفان و اُرهان قصه کرد و گفت: دوستان من، مادرم همیشه می گوید که کتاب ها با تصویر های شان به ما دنیای زیبایی را نشان می دهند. از شما می خواهم کتاب ها را دوست بدارید و آنها را بخوانید. من هر وقتیکه کتاب ها را باز می کنم، حتما به تصویرهای زیبای شان نگاه می کنم.
متأسفانه کسی به سخنان هیلین اهمیت نداد، مخصوصاً طاها که خیلی علاقمند بازی با موترک ها بود و کتاب ها را هیچ دوست نداشت و همیشه کارتون می دید، کتاب هایش به همین دلیل از او خسته بودند.
طاها گفت: کتاب ها چگونه غمگین می شوند؟ بچه ها شما باور می کنید؟
محمد، عرفان و اُرهان سکوت کردند، ولی هیلین گفت: اگر باور نمی کنید، نزد شاداب برویم و از او همراهانش بپرسیم؛ خواهیم شنید که چی می گویند. به همین ترتیب ادامه داد، یک راه دیگرهم است، شما اگر مرا باور ندارید، کافسیت لحظه ی به نجواهای کتاب ها گوش کنید.
عرفان بیان داشت که هیلین جان! کتاب ها چگونه می توانند سخن بزنند یا ناراحت شوند؟
هیلین پاسخ داد: کتاب ها زمانی که خیلی ناراحت شوند، سخن می گویند و حتی اشک می ریزند. من امروز دیدم و به خود قول دادم که به آنها توجه کنم و بعد از این همیشه کتاب ها را باز نموده و به تصویر های زیبای شان نگاه کنم. همچنان در مقابل، ازاین به بعد کارتون کمتر ببینم.
از آن طرف، محمد اظهار داشت که هیلین! باورم کنم که منبعد کارتون دلخواه ات را نمی بینی؟
هیلین، نرم پاسخ داد و گفت: نگفتم کارتون نمی بینم، بلکه کارتون دلخواهم را می بینم ولی کمتر از روز های قبل.
اُرهان با کنجکاوی زیاد، بلاخره حرف دلش را ابراز کرد و گفت: بچا! من خیلی خوش دارم ببینم کتاب ها چگونه صحبت می کنند. طاها پاسخ داد: درست است اُرهان جان، برو ببین. ما را هم به کار خود بگذار که بازی کنیم و همینطور ادامه داد و گفت: بچا! بریم توپ بازی کنیم. محمد، عرفان و طاها مشغول سرگرمی خویش شدند.
اُرهان نزد هیلین رفت و گفت، من به تو باور دارم؛ ولی می خواهم از نزدیک با چشمانم ببینم که کتاب ها چگونه غمگین می شوند.
هیلین پاسخ داد: درست است اُرهان جان. برای فهمیدن این، نیاز است در گوشه ای بنشینیم و به آنها نگاه کنیم، هر دو رفتند و در گوشه ی اطاق کتاب ها پنهان شدند تا ببینند آنها چی می گویند. هردو متوجه شدند که شاداب اشک می ریزد و می گرید، آنها به نجواهای او گوش دادند. بقیه کتاب ها خواب بودند اما شاداب، دست روی دوستانش می کشید و آنها را نوازش می داد. باز به ورق های پژمرده اش نگاه می کرد و می گفت: هر چیز پایانی دارد، پایان ما و شما هم نزدیک است. من این را از نگاه و اعمال کودکان فهمیدم. آنها زیاد علاقمند بازی و سرگرمی اند. با گذشت هر روز علاقه شان نسبت به ما کمتر می شود. این آغاز مرگ ماست.
هیلین دیگر تحمل کرده نتوانست، زود رفت و شاداب را بغل گرفت. اُرهان هم آمد و اشک های شاداب را پاک کرد و هر دو او را در آغوش گرفتند و گفتند از این بعد ما همیشه شما را می خوانیم و تصویر های زیبا تان را تماشا می کنیم.
پس از این واقعه، اُرهان هم گفته های هیلین را نزد دوستانش تصدیق کرد؛ اما این هم نتوانست تأثیر چندانی بالای طاها، عرفان و محمد داشته باشد. همه آمدند و تلویزیون را روشن کردند و مشغول دیدن کارتونی تایُو شدند. بچه ها گاه گاهی به کارهای تایُو و دوستانش می خندیدند و گاهی هم جگر خون می شدند تا اینکه در یک صحنه نهایت جالب، تلویزیون خاموش شد و بچا با یک صدا فریاد زدند: نی دیگه! چرا خاموش شد؟
چون هیچ وقت فکر نکرده بودند که روزی برق خواهد رفت. همه جگر خون بودند تا اینکه عرفان گفت: حالا چی کنیم؟
طاها پاسخ داد که باید فکر کنیم و حتمی و ضروری یک راه حل بیابیم.
محمد ابراز داشت که چگونه؟
اُرهان پرسید که آیا همسایه ها برق دارند؟ محمد پاسخ داد که بلی، برق همسایه است. اُرهان پرسید که بنظرتان برق از کجا خاموش می شود؟
هیلین گفت: اول باید جَین بکس را ببینیم، من فکر می کنم برق از جَین بکس خاموش شده است. هله، برویم ببینیم.
همه رفتند و جَین بکس را باز کردند ولی نمی دانستند با آن چه کار کنند، زیرا قبلاً اصلا استفاده نکرده بودند. برای همه شان اولین بار بود که آنرا باز میکردند، چون برایشان گفته شده بود که از جَین بکس باید دور باشند چون امکان خطرهایی مثل آتش سوزی وجود دارد.
آنها متوجه شدند که در پهلوی آن، رهنمودی نوشته شده است، و در آن طریقه استفاده از جَین بکس را یک به یک توضیح داده بود. اطفال رهنمود را یکی پی هم خواندند. وقتی به گفته های رهنمود عمل کردند، بدبختانه، نتیجه نداد. دوباره رهنمود را خواندند که مبادا جایی اشتباه کرده باشند. در هنگام خواندن، طاها متوجه یک نشانی شد که نام یکی از دوستان شاداب آنجا نوشته شده بود، کتاب جَین بکس. یعنی در رهنمود خواسته شده بود که برای جزئیات بیشتر به کتاب جَین بکس مراجعه شود.
محمد اظهار داشت: یعنی این کتاب در مورد برق است؟
اُرهان گفت: بلی، من چنین فکر می کنم، از نامش پیداست.
هیلین پیشنهاد کرد که بیایید کتاب جَین بکس را بیابیم و بخوانیم، شاید راه حل در آن نهفته باشد.
روزگار، اطفال را به سراغ کتاب ها برد، حال و هوای کتاب ها تغییر میکرد؛ مثل اینکه روح در وجود کتاب ها دمیده شود. کودکان باهم کتاب جَین بکس را یافت نموده آنرا مرور کردند، تا آنکه در کتاب خواندند که اگر کدام وسیله یا لین برق شارتی باشد باعث پایین شدن فیوز در جین بکس می شود. آنها از اینکه سر نخی یافته بودند، خیلی خوشحال شدند. طاها گفت: سه ساکته را ببینیم که کدام شارژگر یا آبگرمی خراب وصل نباشد. بعد از اینکه نقیصه را پیدا و حل کردند، طاها رفت و فیوز برق را بلند کرد که در نتیجه تلویزیون دوباره روشن شد. اطفال آن روز خیلی خوشحال بودند تا جایکه در لباس های خود نمی گنجیدند، و همه یکجا پیروزی خود را جشن گرفتند.
در این هنگام بود که هیلین گفت: ما باید از کتاب جَین بکس سپاس گذار باشیم؛ چون به ما راه درست را نشان داد. من و اُرهان روز ها پیش برای تان گفته بودیم که قدر کتاب ها را باید بدانیم و دوستی خودرا با آنها هرچه بیشتر استحکام ببخشیم، چون در روزهای دشوار آنها راهگشای ما میباشند، امروز اگر این کتاب نمی بود ما نمی توانستیم تلویزیون را روشن کنیم. مگر اینطور نبود بچا؟
محمد، طاها و عرفان سخنان هیلین را پذیرفتند و گفتند: تو راست میگویی. طاها علاوه کرد که ما باید از کتاب ها بخشش بخواهیم و با آنها دوست شویم.
همه با یکدیگر رفتند و با شاداب به نماینده گی از دیگر کتب سخن گفتند. شاداب از اینکه دوستان قدیمی اش روی خوشی به او و دیگر کتابها نشان داده بودند، خیلی خوشحال بنظر میرسید. هر کدام شان را در آغوش می گرفت و اظهار محبت می کرد. از اینکه اطفال در مقابل شاداب و دوستانش بی توجهی نشان داده بودند؛ احساس ناراحتی کردند و از آنها معذرت خواستند. در مقابل کتاب های مهربان که بهترین دوست کودکان اند، تمام بچه ها را بخشیدند و آنها را در آغوش گرفتند.
از آن به بعد طاها و دوستانش کمتر کارتون می ببینند و بیشتر به قصه شاداب و دوستانش گوش فرا می دهند.
