27 میزان 1404 ه.ش
اثری از خدیجه حیدری، روایت کاملاً زنانه و از چشم دختران. البته چشمانیکه از قلب و اندیشه زنان شمالشرق افغانستان روایت میکند، نه تنها از تخار، بدخشان، و قندز بلکه الی کابل و جاهای دورتر. در دوازدهمین دور کتابخوانی مجله درواز، بخش هایی از این کتاب توسط سیداکرم سیدی به شنونده گان نقل شد. کتاب حاوی قصه ها و حکایت ها به زبان ساده و عام فهم، از گوشه های زنده گی پیدا و پنهان زنان آن دیار میباشد. نویسنده کتاب تلاش کرده است، حتی روایت ها و چشم دید های دوستان و اطرافیانش را برشته تحریر بیاورد. این نبشته های گوناگون در عرصه های جنگ و پیامد های آن، رقابت های محلی بر سر منابع، روابط اجتماعی افراد، بینش دختران نسبت به مردان خانواده و فراتر از آن، عشق و صمیمیت، عرف ها و قانون های نانوشته روستاها، بیجاشدن های داخلی و مهاجرت های ناخواسته از دل قریه و قصبات، ناتوانی قشلاق ها و محله ها در حل منازعات میان خانوادگی و میان گروهی، رشد و بهبود زندگی دختران از طریق آموزش و حضور پُررنگتر در تحصیلات عالی و نیمه عالی، و از همه مهمتر حس دختر بودن در آن فضا را شرح میدهد.
کتاب بصورت پراگنده، گاهی مطالبی از جنگ و گهی از ثبات را به خواننده عرضه میکند، از جمله شرح حال تنها خانمی که با همسر معلولش، صرف یک پسر جوان دارد. پسرش در نهایت به صفوف نیروهای امنیتی افغانستان می پیوندد و حین گرماگرم جنگ در پشت تلیفون به مادرش میگوید «آب به جوش می آید و درخت به برگ، اما من به خانه بر نمیگردم.» و از مادرش میخواهد نزد شخص معین رفته، خواستار تبدیلی اش به تالقان، مرکز ولایت تخار گردد. در نهایت پسرش شهید، کمرش خمتر، شوهرش منزوی تر، عروسش درمانده تر میشود. جنگ این خانواده نیم جان را بساده گی نابود میکند. نویسنده ادامه میدهد که او در مورد همه چیز گفت؛ بجز کمر خمیده اش.
نویسنده به ذوق و علاقه دختران به بازار کار می پردازد و مفصلاً شرح میدارد که چگونه دختران و زنان میتوانند مؤثر تر عمل کنند. او همکاری مردان خانواده را یک عامل مهم قلمداد میکند، مثالی میآورد از مهربانی یک برادر نسبت به خواهرش. متاسفانه آن خواهر و برادر، هردو قربانی جنگ و منازعه افغانستان میگردند، البته یکی در حمله بالای دانشکده حقوق دانشگاه کابل و دیگری در قسمت شرق افغانستان.
کتاب بیانگر منازعات میان قشلاقی و میان خانواده گی است، نه تنها زنان که مردان هم در امان نمی مانند. فردی گریزان از خانه، به یک قریه در تخار پناه میاورد، با پیشه کردن روش پارسایی، زبان زد عام شده و در نهایت صاحب زن و همسر میشود، اما بطریقی که در قریه پذیرفته شده بود، از همان راه مجبور به ترک آن دیار میشود حتی به ایران میرود، لیکن اینبار با همسرش. در این مدت، او یگانه سوژه مردم محل بود، گاهی مثبت و گاهی هم منفی. کتاب، در شرح همین حکایت، نگاه ناقص جامعه را نسبت به زن بیان میکند.
نویسنده به روایت وضعیت روحی و روانی زنانیکه زیر اثر پیامدهای جنگ واقع شده اند؛ می پردازد. «آن هفته ایکه آب شهر خونین شده بود» حکایتی از وضعیت نامطلوب معلمی است که در بحبوبه ناآرامی ها و سقوط دولت پیشین افغانستان، همسرش به مدت طولانی ناپیدا و در نهایت به اثر سلاخی او، آب شهر به مدت یک هفته خونین میشود، چون وی عضو نیروهای امنیتی افغانستان بود. کتاب با شرح آن معلم، عواقب ناگوار منازعه افغانستان را که اکثراً متوجه قشر عام منجمله معلم ها، کسبه کار ها و فروشنده گان و کارمندان ملکی و سایرین میگردد؛ بتصویر میکشد. اینکه چگونه آن وضعیت مصیبت بار و منازعه، معلمی، مکتبی و جامعه ای را زیر چنگال درنده خویش میاورد و همه را می بلعد.
کتاب بشیوه های مختلف اخلاق جامعه و تعهدات اجتماعی افرادش نسبت به ارزش ها را بازگو میکند. او از تکسی ران پریشان مو مینویسد که چگونه با دست کم گرفتن ارزش های انسانی و اجتماعی به سادگی به حریم دیگران تجاوز میکند و آنرا توجیه هم میکند، و بخود حق میدهد به حریم خصوصی افراد و نهادها قدم بگذارد و معیارها را نادیده بگیرد. کتاب بخوبی شرح میدهد اینکه، فهم افراد از ارزش های انسانی بسیار کم و باور به مفاهیم نابخردانه عمیقاً گسترده است.
نویسنده حس دخترانه نسبت به آموزش را بیان میدارد. او همیشه وقت تر به مکتب میرفته، اما چپراستی (ملازم مکتب) برایش میگفته است که: «دختر قاری! برو خانه، یک بجه که شد، باز بیا.» در محله ایکه زنده گی میکرده اند، خانه های شرکت دولتی سپین زر بوده اند، این خانه ها همیشه دست بدست میشده اند، هر که فرصت میافت، روزگار میگذرانده و از بعضی خانه ها هم منحیث دفتر دولتی استفاده میشده است. یکی از همسایگانش که مدتی را در یکی از همین خانه ها گذرانیده، خانواده ملای فقیر که زنش معروف به مادر کینجه بوده، البته کینجه، طفلی مبتلا به مریضی بوده است. آنها یک البوم عکس از یگانه پسر دانشگاهی شان داشتند. تماشای آنها و قصه های مادر کینجه در مورد پسر جوانش، مصروفیت روزمره همسایه ها بود. حضور آن پسر دانشگاهی در محله حین رخصتی ها، نمادی از صمیمیت، توسعه و امید به آینده بهتر را نه تنها در ذهن آن خانواده فقیر بلکه در میان همسایه ها و تمام محله خلق کرده بود.
بدینگونه کتاب حالت میان گروهی دختران را هم بصورت مفصل شرح میدهد. در اوایل دهه هشتاد خورشیدی، دسترسی مردم عام به اطلاعات بیشتر شد، یکی هم تماشای فلم بود، مخصوصاً از بالیوود که شیوه های متفاوتر زنده گی را نشان میداد. بازگویی داستان فلم های دیده شده میان دختران نوجوان، چی در مکتب و چی بیرون از آن، به یک امر عادی و روزمره مبدل میگشت. نه تنها منابع اطلاعاتی و علمی، بلکه دسترسی مردم به اقلام و اجناس متعدد بیشتر گشت. نویسنده بیان میکند که چگونه خانواده ها و در مجموع جامعه ناتوان از مدیریت مقابله با این همه پدیده ها شده بود. ظرفیت پایین آنها سبب عدم استفاده مناسب از وقت، امکانات، انرژی و قوت نوجوانان شده بود. بعضی از دختران مصروف اهداف حاشیه ای همچو هم چشمی ها و رقابت های ناسالم بجای اهداف اساسی مثل آموزش و یادگیری مهارت های مهم زنده گی شده بودند، که متاسفانه در نهایت زمین گیر هم شدند. در بُعد مثبت، افزون برآن، از خوشبینی و آینده باثبات از دیدگاه دختران مینویسد، جوانانیکه مغرورانه قدم بر میداشتند و آینده را در گرو آموزش با کیفیت تلقی میکردند.
نویسنده کتاب، رادیوی پدرکلانش را فراموش نمیکند، رادیویکه یگانه منبع دریافت اطلاعات پدرکلانش بود، خبرها نه تنها از جهان بلکه از جنگ ها میان دولت وقت افغانستان و طالبان هم از آنطریق میرسید. رادیویکه انتقال آن سرِ زمین ها، برای نویسنده و هم قطارانش مایه سرگرمی و به پدرکلانش یگانه مرجع خبررسانی بود.
