یکی از صفات ویژه پدرام جرأت پرداختن و مطرح کردن حساس ترین مسائل افغانستان بوده است و تلاش نموده سخنانش را واضح بیان کند. او همیشه حضور قوت های بین المللی، بخصوص ایالات متحده را در افغانستان اشغال میدانست. خواست اصلی وی، تأمین عدالت اجتماعی، حفظ فرهنگ ها و داشته های معنوی اقوام ساکن و تغیر نظم سیاسی کشور به فدرالی بوده است و آنرا یگانه راه حل میداند، تا مردم بر سرنوشت خویش حاکم باشند.
Author Archives: مجله درواز
گفتگوی طاها با آفتاب
چرا آفتاب جان من هم کمک کردن را دوست دارم. خا درست است؛ ولی از تو یک چیز می خواهم هر صبح از همان دور خود را به من نشان بده؛ چون من پشتت ضیق می شوم.
آفتاب! تو می دانی که من هیچ دوست ندارم تا همرایش بازی کنم و یگان وقت خیلی خسته می شوم.
طعم آزادی در حمام
می گفت: دخترا وقتی خانه رفتید آهنگی را که دوست دارید بلند بگذارید و جانانه برقصید تا خسته گی های بیرون و فضای خشن طالبانی را از دل دور کنید. می گفتیم احساس امنیت از خانه هم دور شده است. می گفت: اگر در خانه چنین فضا ایجاد کرده نمی توانید در داخل حمام رقص کنید.
عاشق شدن مورچه به فیل
یک روز مورچه جوان در جنگل قدم می زد که یک دختر فیل زیبا را دید، در اولین دیدار عاشق دختر فیل شد. هر روز به نزدیک خانه فیل می رفت و دختر فیل را از دور تماشا می کرد، اما جرئت نداشت که به دختر فیل بگوید که عاشقت شدم. شب ها خواب و روز ها قرار نداشت. غذا نمی خورد و همه وقت در فکر معشوقه خود بود. هر روز ضعیف تر و لاغر تر می شد. به پدرش هم چیزی نمی گفت.
سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت دوم
کیفیت زنده گی اینها با مردم افغانستان به اندازه آسمان خراشهای همین شهر متفاوت است. مردمانی که از وضعیت زنده گی هجنس خویش، یعنی بشر چیزی نمیدانند، یا حداقل در همین لحظه در خاطر شان نیست، صرف می خندند و لذت می برند. از خود می پرسم که انتقاد آدینه هاشم، سراینده معروف تاجیکستان، چگونه به این دیار و مردمش صدق میکند.
رویای عجیب من
همین که به نزدیک شان رسیدم مانند سلمان خان از بالا سر شان پریدم و فرار کردم. اما دنبالم شدند و اینگار مرا هیچ گم نمی کردند. چندی دویدم ناگهان صدای موزیک فلم » تایگر زنده هی » را شنیدم، جلوتر می رفتم صدا بلند تر می شد. از بس که ترسیده بودم نمی دانستم در کجاهستم و به کجا میروم، به یک جاده رسیدم دیدم دو نفر ایستاد هستند، نزدیک شدم، دیدم یکی شان سلمان خان و یکی دیگر شان شاهرخ خان بود…
هومن و پُلَتِینو
بگذار نان بخورم بعدن از کار های امروزم برایت قصه می کنم. مادر جان! تشکر از اینکه برایم نان آوردی. هومن سهم پلتینو را در کاسه اش داد تا او هم بخورد و سیر شود. بعد از آنکه نان تمام شد هومن گفت: پلتینو بیا برایت قصه بگویم. مه امروز مکتب رفته بودم و با معلم و دوستانم کاری گروه انجام دادیم. تو می دانی، مکتب مان خیلی زیباست.
سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت اول
راننده گان بس های شهری که من بمثل سابق برایشان کلمه (ملی بس) را بکار میبرم، بعضی اوقات مثل ربات ها عمل میکنند، گویی حس ندارند که درک کنند و یا اینکه فراموش میکنند که خدمات شان برای مردم است؛ نه چکر در شهر.
روایتی از یک نسل
دلم می شد در و دیوار دانشگاه را بردیده ام بمالم؛ اما بعد از بسته شدن این دروازه، نشستن گوشه خانه نصیب ام شد. با هیچ کس ارتباط ندارم، گاه فکر می کنم کسی مرا دوست ندارد، گاهی فکر می کنم، دیگر برای پدر و مادرم هم عزیز نیستم. احساس می کنم عقب مانده ام و پیش رفته نمی توانم. هر لحظه خود را عقب مانده می بینم. حتی نمیتوانم حالم را بیان کنم. درد دلم را می نویسم و دوباره پاک می کنم.
زنان درواز؛ صد ها سال پیش
در دوران قدیم در منطقه از درواز قبیله ای زندگی می کرد. مرد های آن قبیله بر خلاف دیگر مرد ها کار زنان را انجام می دادند. مرد ها نان و غذا پخته می کردند، لباس می دوختند و لباس می شستند. زن ها در بیرون کار می کردند، زراعت می کردند، تعمیر جور می کردند و معماری می کردند. مردها بسیار راحت و راحت طلب شده بودند؛ اما زن ها کار سخت و مشکل را انجام می دادند و راحت نبودند.
