آنها فرصت یافتند به شهر بروند تا بیشتر بیاموزند؛ اما تو فقط قد کشیدی و بس. جنسیت تو باعث شد در خانه بمانی. لباس های مادر، پدر و برادرانت را شستی، بدون هیچ مزدی. این کار را هم کردی. آنها نه تنها که برایت مزد ندادند، بلکه تو را باردوش هم خواندند؛ زیرا دراین قریه دختر را مال مردم می دانند.
Author Archives: مجله درواز
معامله خرس با پشک
شیر گفت: بیا به پولیس زنگ بزنیم. خرس قبول کرد و به پولیس زنگ زدند و گفتند: در خانه موش پیدا شده.
گرگان که مسئول نظم جنگل بودند گفتند: به قضیه شما رسیده گی می شود.
از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم
استاد کتابش را از بالای تخته سیاه جدید که در دیوار سنگی نیمه ویرانه تکیه داده شده بود، گرفت و معما را ادامه داد. و گفت: معما ازین قرار است که وقتی شما بزرگ بشوید، آدمهای با دولت و دارُمی خواهید بود و در آن زمان خانه های شما همیشه پر از مهمان میباشند: شما 130 مهمان دارید، از اینهمه، 90 مهمان مرد، 30 مهمان زن، و 10 مهمان دیگرتان کودکان میباشند. و شما فقط 90 قطعه نان گُرد دارید. آنها امشب مهمان شما هستند و باید گرسنه نخوابند.
سر نوشت
ما جوانانیم و دیگر نیستیم در بند کس
چون بسا درس عظیم نسل جوان بگرفته است
طعمه گشتیم دست هر کس با هزاران قیل وقال
نسل نو این دم سزای هر خطا بگرفته است
طمع آزادی
یک صدای بلند کشید، مردم تلخه کفک شدند، نصف شان از هوش رفتند. آن مرد از جایش بلند شد و یک چوب را گرفت و به مردم گفت ای بدبخت ها! شما برای مردۀ من خوشحال اید و رقص می کنید؟ من به این زودی شما را رها نمی کنم. مردم همه حیران مانده بودند، دست و پاهای شان از ترس میلرزید.
نوروز سال 1403 هجری شمسی مبارک
زن و مرد دهاتی
مرد گفت: من تو را دوست دارم و از روی علاقه با تو ازدواج کرده ام؛ اما من نمی توانم خواسته های تو را برآورده سازم. اگر تو مرا بخاطر خودم دوست داری و ازدواج کردی، با من زندگی کن و اگر برای پول ازدواج کردی. من آدم ثروتمندی نیستم و تو آزاد استی، هرجا که خواستی بروی من راه تو را نمی گیرم.
مکتب و رویا های من
دختر گفت: تو از کجا هستی؟ گفتم از افغانستان. استاد گفت: افغانستان از اینجا خیلی دور است. در لحظه ای شاگردان کنجکاو شدند، نزدیک نقشه ایکه در دیوار نصب بود رفتند تا افغانستان را بیابند. استاد نقشه افغانستان را در صفحه پروجیکتور در مقیاس کلانتر نمایش داد و همه شاگردان دیدند.
انسانیت تا هنوز هم نمرده
آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!
استاد فیض الله جلال
استاد جلال به سخنان صریح و تند و همچنان انتقادات شدید علیه مقامات دولت پیشین شهره است. وی سیاستمدار و استاد حقوق و علوم سیاسی دردانشگاه کابل بود که دولت افغانستان برای بار دوم به دست طالبان سقوط کرد و فضا برای مردم افغانستان، مخصوصن برای اهل دانش تنگ شد، اما بازهم با جرأت کامل از آنها به شدت انتقاد می کرد و از این گروه می خواست که خود را اصلاح کنند؛ چون بقول وی همه مردم در حال فرار اند.
