در روزگار قدیم زن و مردی در دهات زندگی می کردند. مرد کار آزاد داشت و به زحمت خرچ زندگی شان را تهیه می کرد. آنها یک پسر داشتند و او را بسیار دوست می داشتند. مرد بسیار زحمت می کشید تا خانواده اش در آرامش زندگی کند، اما زن او بسیار جنجالی و پُر حرف بود. آن مرد بیچاره را هر روز اذیت می کرد. زن خواسته های کلان داشت که از توان مرد نبود. هر روز گوش مرد را کَر کرده بود، که زن همسایه هر چیز دارد و من ندارم، اما مرد او را نصیحت می کرد.
به او می گفت ای زن! آنچه تو می خواهی از توان من نیست، نمی توانم آنها را تهیه کنم. همسایه ما پول دار است لیکن ما نيستيم. لطفا دیگر غُر نزن و زندگی را سرم حرام نکن. بیا به همین داشته های مان قناعت کنیم و از زندگی لذت ببریم. اما زن گوش نمی کرد، همین که مرد از سر کار بر میگشت با او جنجال را آغاز می کرد. به مرد می گفت: اگر نمی توانستی آرزو های مرا برآورده کنی چرا با من ازدواج کردی؟
مرد گفت: ببینم، تو برای برآوردن آرزو ها و خواسته هایت با من ازدواج کردی یا که برای عشق و علاقه ایکه به من داشتی؟ زن گفت: خوب با تو ازدواج کردم تا به آنها برسم. مرد گفت: من زحمت میکشم تا تو راحت باشی و در آرامش بسر ببری؛ اما من نمی توانم مانند آن سرمایه داران به تو پول بدهم و خواسته هایت را برآورده سازم. این را قبول کن که آنها سرمایه دارند و ما غریب هستیم. زن حرف های مفت زیاد زد که مرد ناراحت شد.
مرد گفت: من تو را دوست دارم و از روی علاقه با تو ازدواج کرده ام؛ اما من نمی توانم خواسته های تو را برآورده سازم. اگر تو مرا بخاطر خودم دوست داری و ازدواج کردی، با من زندگی کن و خود را از این همه علاقه های گزاف رها کن، تا زندگی خوش و آرام داشته باشیم. اگر برای پول ازدواج کردی. من آدم ثروتمندی نیستم و تو آزاد استی، هرجا که خواستی بروی من راه تو را نمی گیرم. امیدوارم با کسی ازدواج کنی که بتواند خواسته های تو را برآورده سازد.
تو شوهرت را با عینک منفعت می نگریستی نه با چشم معشوق و شوهر واقعی، تو پول را بیشتر از شوهرت دوست می داری، با این افکار تو هیچ وقت خوش بخت نمی شوی اگر تمام پول های جهان را به تو بدهند. عشق در نظر تو بی معناست. حالا آزاد استی هرجا کی میخواهی برو.
مرد از پیش زن رفت. زن چند ساعتی فکر کرد. از عمل و رفتار خود بسیار ناراحت و شرمنده شد. چندی بعد به پیش شوهرش رفت و معذرت خواهی کرد. گفت حرص سرمایه و پول چشم مرا کور کرده بود. خواسته های نامناسب ذهن مرا پر کرده بود. خواهش میکنم مرا ببخش، دیگر هوس بجا نمی کنم. هر چه داریم با آن قناعت می کنیم. من بجز کنار تو در بهشت هم خوش بخت نیستم. از دل و جان دوستت دارم. برایت قول میدهم که دیگر اذیتت نکنم و با هرچه داری خوشحال باشم و با یکدیگر زندگی خوب بسازیم.
حسین حسینی
