رخسار، وقتی چشم هایش را باز کرد، صدای خوشایند معلم در گوش های او طنین انداز بود. به آن فکر می کرد و با خودش می خندید. می خواست زود تر ساعت 8 شود تا به مکتب برود. برای بار دیگر زمه زمه های معلم اش را شنونده باشد و چیز های نو یاد بگیرد. با دنیایی از امید بلند شد تا مثل روز های قبل به مکتب برود. اما سیمای تمام اطرافیانش، از حادثه بد سخن می گفت.
