آنچه برایم گفت

سوال مارتا، سریعاً ذهن مرا به افغانستان برد. در هرلحظه به یاد آنهمه هست و بود افغانستان رفتم که در یک چشم زدن ناپدید و گویی مثل قطره آب در زمین فرو رفتند. او گفت: در خوب ترین حالت، جنگ منفور است.

حصه نا تقسیم؛ خواهر و برادری

هرچه بهانه میکردم، او قبول نمی کرد. از اینکه جاروب در دستش بود، من هم فهمیده بودم که او اصلا کاری با حیوانات و باغ و مکتب من ندارد، مقصد او چیزی دیگریست.

موجودیت آب و برق؛ یعنی که عید داریم

اما خوبتر از همه عبور موترها از آن سوی آمو بود که روشنی اش از پنجره می گذشت و داخل اطاق را برای چند ثانیه روشن می ساخت، و من کودکانه آرزو می کردم تا روزی موتر را از نزدیک ببینم.

آرامش است؛ آخر اضطراب­ها

با خودش گفت: نماز که به قضا رفت، خیر باشد، خدا بزرگ است و مهربان. اما اگر به زمین آب نرسد، تا سه هفتۀ دیگر نوبت آب نخواهد رسید، و زمین مهربانی خدا را نخواهد داشت، زمستان حتمن از گلویمان خواهد گرفت.

 از مکتب تا خانه؛ همیشه راه ۱۵ دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت سوم

مثل آن “چرا “که در میان همۀ نوجوانان، فقط من را پیدا میکرد تا برای مقبول ترین دختر مکتب که همه برایش نامه مینوشتند و گل و تحفه میفرستادند، حتی ” لا” هم ننویسم.

نیمه دوم روز

پرسید: چی کار میکنی؟
گفتم: هیچ، نان چاشت میخورم. صبح مکتبم دیر شده بود، سیر نشده بودم. چندین کار خانگی هم دارم.

گفت: مواشی و حیوانات زیاد می چرند. سرِ زمین هم کسی نیست. حیف است زحمات به فنا بروند.

آزادی اندیشه

ما همه را انجام می دهیم. ما نماز می خوانیم و روزه هم می گیریم. من فکر می کنم سوی تفاهم شده است. سخنانم تمام شده بود اما لرزه به جانم تا هنوز ادامه داشت. فضای صنف را سکوت گرفته بود. در نهایت استاد سکوت را شکست و گفت: درس تمام است.

از مکتب تا خانه؛ همیشه راه ۱۵ دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت دوم

تازه دردش را فهمیده بودیم. ساعتی که همیشه برای داشتنش افتخار میکرد و ما هم حسرت نداشتن همچون ساعتِ خرابه را میخوردیم، ولی هیچ وقت از او نمی پرسیدیم ساعت چند است. هیچ کس.
توجه نکردن به ساعتش، یعنی اینکه او هم نداشت. و ما هم نمی خواستیم او بالای ما فخرفروشی کند، و ما در مقابل حس ناداری کنیم.

عشق به خود خدا

سال ها قبل شخصی در درواز زندگی می کرد. او شخص افراطی بود، به باور ها و ادیان احترام نمی گذاشت، خود را دیندار می گفت اما رفتار غیردینی و اخلاقی داشت. روزی عاشق یک دختر می شود. در نگاه اول، تمام ذهن و قلب او را، آن دختر تصاحب می کند.

نقش آفتابه در زنده گی مسلمانان

تعداد زیادی از کسانیکه به نماز آمده بودند، ریشه در قاره افریقا داشتند. با ظاهر و پوشش کاملاً متفاوت و جاجایی اصلا برای مردم ما ناپذیرفتنی. حرفم اینست که تنوع به زیبایی افزوده، و تعدادی از ممالک دنیا به آن پی برده اند. چیزیکه در تاریخ مسلمانان به وفور دیده میشود اما نه حالا، و هنوز ظرفیت کافی برای آن است.