بهترین کاریکه (دروازی های خارج) برای مردم می توانند، صدای مردم را در رسانه های منطقه و فرا منطقه بلند کنند. این حداقل کاری است که این ها می توانند انجام بدهند.
Category Archives: جامعه
عاشقانه
با آواز بلند مادرم «بخیز که باید به گاوا کَه ببری!» از جا بلند شدم. پیش خود گفتم: «یک دقه خوابت نمی مانند!» با حالت خواب آلود، در حالی که در دستانم بوجی پر از کاه بود، به جای رفتم که آنجا حیوانات خانگی را نگهداری می کردیم. کاه را بین سه گاو و یک خر تقسیم کردم اما نمی دانستم تا چه حد عدالت را رعایت کرده ام.
آنچه ماند؛ حسرت بود
آن معلم لیسه نسوان شورابک در فیض آباد که بورسیه تحصیلی در خارج از افغانستان را بدست آورده بود، هم شاید به مقصد نرسید. ولی آن حس مؤفقیت و آرزوی بلند او برای متعلمین مکتب شورابک فیض آباد، بسیار امیدوار کننده بود.
در پهلوی این همه مسجد، کاش سرک هم ساخته میشد
تفاوت تنها در این نبود، بلکه در سبک زنده گی و معیشت زنده گی هم بود. در شهر قلعه نو، تفاوت بسیار محسوس بود. چون این مسجد ممکن با هزینه بسیار بالا در دو طبقه بصورت پخته ساخته شده است، اما در فاصله چند متری آن وضعیت بازار از ناهمگونی اقتصادی حرف میزد. آن کیفیت خوب ساختمان مسجد با کیفیت زنده گی مردم همخوانی نداشت. تصور نمیشد که آن مسجد را مردم ساخته اند؛ چون هنگام خروج از مسجد با دوکان های فرسوده و بسیار قدیمی اطراف مسجد روبرو میشوید. گویا که از یکجا به جای دیگر پرتاب شده اید.
شهریکه یک دین و سه خطیب داشت
از قضای روزگار کسیکه زاده همین شهر بود و علاقمند شده بود تا از مناسک و عبادت مسلمانان بیشتر بداند، میخواست که حین نماز جمعه در مسجد حضور یافته از نزدیک شاهد ادای نماز جمعه مردم باشد. جالب اینکه نمیدانستیم موصوف را به کدام مسجد ببریم؟.
مشقت های زنده گی درواز – نمیدانستم یخچال چیست؟
از قریه تنها دوشک و کمپل می آوردند و بالشت را بار اضافی می پنداشتند. شب وقتی کار را تمام می کردیم، فقط دست هایمان را می شستیم و نان می خوردیم و با دست و روی پر از خاک می رفتیم و زود می خوابیدیم؛ صبح تاریک که هنوز ستاره ها و مهتاب به استقبال خورشید ایستاده نشده بودند، صدای کاکایم بلند می شد
زنان اینسوی آمو
زنان گه گاهی به آن سوی آمو خیره، خیره می نگرستند و گاه در خیالات خویش، خود را درآن سو می دیدند. به زنان می نگرستند که بلند حرف زدن را عیب نمی دانستند و گاه هم به تماشای سرک زیبا که موترها یکی پی دیگر عبور می کردند، می نشستند. زنان که خود بلند حرف زدن را نیاموخته بودند؛ از اطفال می خواستند تا صدا زنند؛ چون کنجکاو می شدند تا بدانند که زنان آنسو چگونه اند؟ اطفال به درخواست زنان صدا می کردند:
خاله کا رَمِی؟
نُومت چیست؟
مادرکلان من؛ صندوقچه ناگفته ها
این سیه خانه نسبتاً بزرگ و سربسته، صرف یک دریچه در قسمت بالایی سقف خانه داشت. همه زنده جانها داخل این سیه خانه از آن مستفید میشدند.
گفتگو با توریالی سیدی: دختران مأیوس نباشند، زمان ساکن نمی ماند.
نخستین مهمان برنامه مکتب، توریالی سیدی است. جوانی که در کانکور سال ۱۳۹۹ شمسی، درجه چهارم را اخذ نمود و در رشته طب وارد دانشگاه کابل شد و بعد از مدت کوتاه از طریق بورسیه تحصیلی به کشور ایران سفر کرد. پیامش به دخترانیکه از مکتب و دانشگاه مانده اند، اینست که مأیوس نباشند، زمان ساکن نمی ماند.
تلخیِ شیرین؛ و زندگی راحت
عبدالحق مسیرش را تغییر داد و بنظر خودش راهی را انتخاب کرد که دیگر نتوانند به تعقیبش بیایند و نجات یابد: لبه کوه ها. یکی یکی کوه را پرید، و از درون دلش لبخند زد که پیروز شده است،
