همین که به نزدیک شان رسیدم مانند سلمان خان از بالا سر شان پریدم و فرار کردم. اما دنبالم شدند و اینگار مرا هیچ گم نمی کردند. چندی دویدم ناگهان صدای موزیک فلم ” تایگر زنده هی ” را شنیدم، جلوتر می رفتم صدا بلند تر می شد. از بس که ترسیده بودم نمی دانستم در کجاهستم و به کجا میروم، به یک جاده رسیدم دیدم دو نفر ایستاد هستند، نزدیک شدم، دیدم یکی شان سلمان خان و یکی دیگر شان شاهرخ خان بود…
Category Archives: جامعه
سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت اول
راننده گان بس های شهری که من بمثل سابق برایشان کلمه (ملی بس) را بکار میبرم، بعضی اوقات مثل ربات ها عمل میکنند، گویی حس ندارند که درک کنند و یا اینکه فراموش میکنند که خدمات شان برای مردم است؛ نه چکر در شهر.
روایتی از یک نسل
دلم می شد در و دیوار دانشگاه را بردیده ام بمالم؛ اما بعد از بسته شدن این دروازه، نشستن گوشه خانه نصیب ام شد. با هیچ کس ارتباط ندارم، گاه فکر می کنم کسی مرا دوست ندارد، گاهی فکر می کنم، دیگر برای پدر و مادرم هم عزیز نیستم. احساس می کنم عقب مانده ام و پیش رفته نمی توانم. هر لحظه خود را عقب مانده می بینم. حتی نمیتوانم حالم را بیان کنم. درد دلم را می نویسم و دوباره پاک می کنم.
زنان درواز؛ صد ها سال پیش
در دوران قدیم در منطقه از درواز قبیله ای زندگی می کرد. مرد های آن قبیله بر خلاف دیگر مرد ها کار زنان را انجام می دادند. مرد ها نان و غذا پخته می کردند، لباس می دوختند و لباس می شستند. زن ها در بیرون کار می کردند، زراعت می کردند، تعمیر جور می کردند و معماری می کردند. مردها بسیار راحت و راحت طلب شده بودند؛ اما زن ها کار سخت و مشکل را انجام می دادند و راحت نبودند.
والدین به اطفال: وقت ما گذشته، شما بخوانید!
پس فرزندان ما وقتی انسان مطالعه گر می شوند که پدر و مادر به کتابخوانی ارزش بدهند. پدر و مادر همیشه مسئول اند فرهنگ مطالعه را ترویج کنند و راه را برای فرزندان خود نشان بدهند و به فرزند خود بگویند که آینده خوب یعنی چه؟ چگونه میسر می شود؟ با کتاب خواندن میسر می شود و یا در بیهوده سپری کردن عمر.
سرما سخت و سوزان است
چند دقیقه به ساعت ۸ مانده بود که موتر حمله ایستاد کرد و ما یک به یک از موتر حمله پایین شدیم. من و دوستانم به طرف دانشگاه روانه شدیم، حیات (مستعار) و ماه رو (مستعار) به آرمیتا (مستعار) می گفتند: چه وقت عروسی می کنی؟ که شرینی بخوریم؛ چون شرینی خوردن یک بهانه خوب بود برای خندیدن و ساختن یک فضای خودمانی. این قصه ای هر روز ما بود تا اینکه بگوییم و بخندیم.
شوهری که آروزی مرگش را می کردم!
رخسار، وقتی چشم هایش را باز کرد، صدای خوشایند معلم در گوش های او طنین انداز بود. به آن فکر می کرد و با خودش می خندید. می خواست زود تر ساعت ۸ شود تا به مکتب برود. برای بار دیگر زمه زمه های معلم اش را شنونده باشد و چیز های نو یاد بگیرد. با دنیایی از امید بلند شد تا مثل روز های قبل به مکتب برود. اما سیمای تمام اطرافیانش، از حادثه بد سخن می گفت.
