شوهری که آروزی مرگش را می کردم!

رخسار، وقتی چشم هایش را باز کرد، صدای خوشایند معلم در گوش های او طنین انداز بود. به آن فکر می کرد و با خودش می خندید. می خواست زود تر ساعت ۸ شود تا به مکتب برود. برای بار دیگر زمه زمه های معلم اش را شنونده باشد و چیز های نو یاد بگیرد. با دنیایی از امید بلند شد تا مثل روز های قبل به مکتب برود. اما سیمای تمام اطرافیانش، از حادثه بد سخن می گفت. آن روز طالبان مثل مهمان ناخواسته وارد قریه ای شان شدند. تمام آرزو های رخسار و مادریکه می خواست دخترش چپن سفید بپوشد و داکتر شود، را از بین بردند. در قریه آنها مشکلات نبود داکتر هویدا بود و تا هنوز دسترسی به داکتر بسادگی میسر نیست.

حادثه تلخ آنروز، آغاز خاموشی یا حذف صد ها دختر از صفحه زندگی بود که دامن این مردم را گرفت. طالبان به این دهکده آمدند. اما رخسار فکر می کرد، آنقدر که مردم از آن ها می ترسند، شاید وحشی نباشند؛ چون آنها قساوت تر از آن بودند که مردم انتظار داشتند.

طالبان با شعار الله اکبر آمدند، گویی نماینده گان خدایند. دینی که آنها نمایندگی می کردند همه حرف و حدیث از زن بود، زن نباید یک تاری مویش معلوم شود. زن نباید در بیرون از خانه جز رنگ سیاه بپوشد. صدای  زن را نباید مرد نامحرم بشوند. زن باید طفل بزرگ کند. زن رضایت مرد زندگی اش را حاصل کند و تنها سوره های نمازه اش را یاد بگیرد تا عبادت کند، آن هم در خانه، مسجد برای زنان در دین آنها نبود؛ چون زنان از اجتماع حذف شده بودند. وقتی آنها وارد قریه شدند دروازه مکتب را بستند و سکوت را برای همیشه هدیه زندگی رخسار و همجنسان او کردند.

ولی باور کردنش به دختران واقعن درد آور بود. رخسار تازه ۱۴ ساله شده بود. هر صبح به دروازه همسایه تَک تَک می زد، دختر همسایه را خبر می کرد تا به مکتب بروند. آنها با شوق و علاقمندی زیاد کتاب و قلم­ شان  را می گرفتند و خود را به مکتب می رساندند، یکجا با هم بازی می کردند و درس های خود را می خواندند. مادرش می گفت: دخترم! درس بخوان تا داکتر شوی. تو با داکتر شدنت می توانی به دیگران کمک کنی، حتی به هر جا بروی. تو اگر داکتر شوی؟ توجه همه را به خود جلب می کنی. پیش همه دوست داشتنی و محترم می باشی. تو می توانی با خواست دلت زندگی کنی. اینگونه رخسار هر روز به شوق داکتر شدن به مکتب می رفت. قریه آنها دور افتاده بود؛ ولی در این چند سال اخیر، مردم تازه به ارزش خواندن و نوشتن پی برده بودند. آنها به آینده خود فکر میکردند.

بعد از اینکه طالبان به این قریه هجوم آوردند، همه آرزو های دختران به خواب و خیال مبدل شد. ارتباط این مردم را با جا های دیگر هر چند اندک بود اما با مشکل قطع کامل مواج شده بود. افزایش محدودیت ها برای دختران بیشتر از هر کار دیگری در اولولیت قرار داشت. گویا تنها فریضه دینی باشد. تمرکز آنها بر محدود ساختن فضا به زنان بود. رخسار ماند با آرزوی داکتر شدنش در داخل قفسی به نام خانه. او هُق هُق می گریست و اشک هایش را با گوشه چادرش پاک می کرد و با خود زمزمه میکرد: چرا مکتب نروم؟

بعد از محدود ساختن فضا برای زنان، طالبان طرح دیگری را زیر دست گرفتند. آنها گفتند: دختران باید ازدواج کنند. آنها خانواده ها را مجبور می کردند که تن به ازدواج جگر گوشه های شان بدهند، به این ترتیب آنها لیست تهیه می کردند. چون نفوس روستا ها  کمتر و زمینه شناسایی مردم بیشتر است. متاسفانه در مقابل این عمل شوم طالبان کاری کرده نتوانسته، به ناچار لبیک گفتند. دختران زیادی قربان این دستور شدند. هر کدام ناگفته های دردآور در قبال خود دارد. این ازدواج ها باعث بدبختی های زیاد شدند؛ چون برای یک دختر ۱۲ یا ۱۴ ساله دشوار است که همسر خوب و مادر خوب باشد، ساختن خانه خوب در جایش باشد.

 رخسار از لحاظ جسامت قد بلند و ابرو کشیده بود، یکی از طالب ها، در جایی او را می بیند. به قول خودش، دلباخته و عاشق او می شود.  سر و صدا بلند می شود که به خواستگاری می آید. اما خانواده­ دختر، قبل از اینکه او به خواستگاری بیاید با خود فکر میکردند که چگونه دختر شان را نجات بدهند؟ تصمیم می گیرند تا دختر را فرار بدهند؛ ولی طالبان خبر شده مانع رفتن دختر شدند. با جبر و اکراه به خانواده دختر گفتند: دو طرف راه بسته است. خانواده دختر از ترس نمی دانستند چی بگویند؟ حیران مانده بودند؛ در مقابل این عملی وحشیانه چه خاک را بر سرخود بیاورند. برادران رخسار که بیرون از قریه بودند، به مادر و پدر خود گفتند: به خواستگار بگویید که با بچه­ی خاله اش، نامزد است. وقتی بچه به خواستگاری آمد، پدر دختر به او گفت: اگر نامزد نمی بود، این درخواست را رد نمی کردم. اما دخترم با بچه خاله اش نامزد است. خواستگاران به اصرار شان ادامه دادند و گفتند: اگر نامزد است نامزاد اش را جواب بدهید. پدرش سکوت کرد و در واقع جرأت نکرد که بگوید: چگونه دختر ۱۴ ساله ام را، با شخصی که صاحب همسر و فرزند است به نکاح بدهم و نگون بخت شود.

طالبان از خانه رفتند. سکوت فضای خانه را پر کرده بود و کسی نمی توانست این سکوت را بشکند. همه مات و مبهوت مانده بودند که چه دردی بر سر این خانواده آمد؟  چطور به این بلا گرفتار شدند؟ مردم دور و بر؛ متوجه وضعیت آنها شدند؛ برای غم شریکی و مشوره دادن آمدند و به پدر دختر گفتند: این ها قدرت دارند. اگر به سخن شان گوش نکنید؟ خدا می داند که چه بلای به سرتان  می آورند. با خویشتن فکر کنید! این ها به تو فکر نمی کنند و تو را از بین می برند. دختر ات را هم  با شخص مورد نظر شان نکاح می کنند. امروز فکر کن که دخترت مرد و  تو نتوانستی کاری بکنی؟ و فقط او را زیر خاک کردی. همه اصرار می کردند و می گفتند: فکر کن این دخترت در دریا غرق شد. پدر دختر گفت: کاش می مرد! من چگونه قبول کنم؟ این یک مرگ تدریجی است.

بلاخره به سختی پدر و مادرش تصمیم گرفتند و در واقع از زندگی دختر شان گذشتند. او را برای ابد از زندگی خود حذف کردند. رخسار با مادر و خواهرانش می گریستند و طالبان را نفرین می کردند. اما پدرش می گفت: چاره دیگر نداریم. اگر این خواست شان را قبول نکنیم، ما را از بین می برند. ما مجبوریم که این پیوند را قبول کنیم.

دختر در حالیکه اشک های نا امیدی از مژگان اش می بارید، خطاب به  پدر و مادرش گفت: مه نمی توانم با او عروسی کنم، او بسیار کلان است. او دو برابر من؛ بیشتراز من عمر دارد. از این هم بگذریم همسر و فرزند دارد، او یک طالب است. دست­اش با خون آدمی آغشته است.  قاتل است و فرو رفته در جهالت. من چگونه با او زندگی کنم؟ مادرش فقط دعا می کرد. خدایا! زندگی دخترم از بین می رود. دخترم قربانی می شود. این موضوع برایش یک درد شده بود. درد دختر کوچک که تا هنوز خود را نشناخته ولی با مردی ازدواج می کند که بوی از انسانیت نمی برد. خدایا! امروز شاهد مرگ تدریجی توته جگرم هستم! که به جرم دختر بودن درد می کشد.

خواستگار، در این اواخر به صفوف طالبان پیوسته بود. ازاینکه درس میخواند،  درخواست برادرش برای پیوستن به طالبان را رد کرده بود. اما زماینکه طالب بر افغانستان حاکم شد و از طرف دیگر، فرصت کار مساعد نبود، تصمیم گرفت تا به این گروه بپیوندد. و اینگونه از فرصت استفاده کرد تا زور گوی کند.

آنها دوباره به خواستگاری آمدند و خانواده  دختر نیز قبول کردند. آن شب، رخسار دردی در سینه داشت که حمل اش بسیار گران تمام می شد. آن شب برای همیشه آروز و اهداف­اش را در سیاهی های آن شب یک جا دفن کرد. با خود می گفت: کاش! هیچ گاه به دنیا نمی آمدم. کاش! دختر نمی بودم، یا در جای دیگری تولد می شدم که حد اقل برایم ارزش می دادند. نفس گرفتن برایش سخت شده بود. و ادامه داد که خدایا! دختر بودن در این مکان ظلمتکده، درد است. کاش مرا دختر نمی آفریدی؟

در نهایت رخسار را نکاح کردند اما او از آن همسر و همجنس آن نفرت داشت. نکاح صورت گرفت و همسرش بعد از ختم محفل رفت. رخسار از خدا می خواست این آخرین دیدارش باشد. او همیشه از خدا می خواست موترش در آب غرق شود و یا هم تصادف کند؛ ولی او دوباره می آمد. وقتی او می آمد؛ دختر مریض می شد. او را به شفاخانه می بردند. با سیروم و دوا بعد از چند روز سر حال می شد. بعضی اوقات رخسار برایش می گفت: برو پیش خانمت، این جا چه می کنی؟ در زمانی که این ها نامزد بودند خانه آن طالب فرزند دیگری به دنیا آمد. درد های دختر بیشتر می شد. در واقع دلش به حال آن طفل های معصوم می سوخت. نمی دانست چه بگوید: از کدام دردش حکایت کند؛ از اینکه برای همیشه بی سواد می ماند، داکتر شدن برایش به خواب و خیال تبدیل شده، یا با مردی ازدواج می کند که با انسانیت نا آشناست، یا خانم مردی می شود که پدر دو فرزند و همسر خانم دیگر است و زن را برده مرد می داند. این دختر گریه می کرد. مادر! من چطور با این شخص زندگی کنم؟ او خانم و فرزند دارد و آنها بالای او حق دارند. چطور خانم او مرا بپذیرد؟ او شاید مرا دشمن خود بداند بلاخره من با همسرش ازدواج کرده ام. اصلا او مرا می پذیرد؟ وقتی از ناسازگاری های خانم اول همسرش خبر می شد که در موضوعات کوچک جنگ می کند وضعیت دختر بیشتر ازین دیگرگون می شد.

رخسار ادامه میدهد، بعد از اینکه با من نکاح کرد، بالای من محدودیت وضع کرد. مثلن تو را نباید نامحرم ها ببینند. جز پدر و برادرانت از دیگران رویت را بپوشان تا کسی تو را نبیند؛ چون آنها نامحرم اند. تو مالی منی و باید این زیبای را جز من، کسی نبیند. او می گوید: همیشه که به خانه ما می آمد، از ظلم و زور گوی هایش به من قصه می کرد، شاید به زعم خودش از قهرمانی هایش میگفت اما به نفرت من می افزود. پیوسته دوست داشتن او به من درد می داد. همیشه آرزوی مرگ برایش می کردم. شاید کمتر کسی آرزوی مرگ همسرش را بکند. اگر یکی باشد؛ و آن یک منم. چون او از جمله کسانی بود که تمام آرزو های من و هزاران دختر این سرزمین را نادیده گرفتند. به زبان ساده او مانع داکتر شدنم شد.

حالا او خواست های پدرم را قبول می کند و پدرم نیز می تواند در بین مردم، زوری گوی کند و مردم را آزار بدهد. حالا نفرت من برعلاوه او به پدرم هم بیشتر شده است. از خود می پرسم که چرا انسان ها برای منافع شان قبر هم جنسان خود را می کنند؟ در قریه ما، مثل من دختران زیادی قربانی شدند و حال با مشکلات گوناگون گیر افتاده اند.

بلاخره بعد از مدت کم، دختر را عروسی کردند. رخسار قصه میکند: چیزی از عادت های دخترانه نمی دانستم و تا هنوزهم بعضی موضوعات را درک نمی کنم. بعد از عروسی تا ۲ ماه حمل نگرفتم. از من همیشه سوال  می کرد که چرا حمل نمی گیری؟ من براستی چیزی نمی دانستم و برایش می گفتم که نمی دانم. به ادامه بگو مگوها می گفتم: تو دختر و پسر داری، فرزند دیگر را چی می کنی؟ می گفت: می خواهم با تو هم فرزند داشته باشم. همیشه یاد می کرد و می گفت: خویش و قوم می گویند، خانمت حامله نشده؟ مشکل داره؟ من چه بگویم؟ تو چرا حمل نمی گیری؟ با اینگونه سوالات مرا طعنه می داد که حتمن مشکل داری؟ از خانم دیگرش یاد می کرد که او زود حمل گرفت و مرا پدر دوتا فرزند نمود. من با خانمش حسادت نمی کردم ولی دلم به حال او و خودم می سوخت. اما چیزی نمی گفتم. در واقع نمی توانستم چیزی بگویم.

بلاخره بعد از ۲ ماه باردار شدم، و برایش گفتم که مرا پیش مادرم ببر، او قبول کرد. مرا با برادرش به خانه مادرم روان کرد. اما در راه موتر سایکل مان خراب شد و من از روی موترسایکل غلتیدم و طفلم سقط شد. من مریض شدم و مادرم مرا پیش داکتر به ولسوالی برد. آنها گفتند: در این جا جور نمی شود. مادرم، مرا به شهر برد. وقتی ما به شهر رسیدیم، در آن جا خانه کاکا و خواهرم بود. گه به این و گه با آن بودیم. رخسار می گرید و قصه می کند: این طالب که تا هنوز دلم نمی خواهم همسر خطابش کنم، هربار به من زنگ می زد و می پرسید تو در کجا هستی؟ تو را نباید نامحرم ببیند. بعد از چند روز برایم گفت: باید بیایی. مادر و پدرم هم از ترس چیزی گفته نتوانستند. من را دوباره آوردند در حالیکه صحت یاب نشده بودم. هر وقتی از خواب بیدار می شوم، اولین چیزی که از خدا می خواهم این است که مرا از شر این طالب خلاص کند. من در این مدت کم نتوانستم دوباره حمل بگیرم و این مرد (همسرم) همیشه یاد می کند که تو چرا حمل نمی گیری، در حالیکه خودش نگذاشت که صحت یاب شوم. فعلا از خانم دیگرش جدا زندگی می کنم، آرزو دارم با او مقابل نشوم؛ چون نمی خواهم بداند که آن دختر منم که همسرش را گرفته است. همسریکه حتا یک لحظه هم دوست اش نداشتم.

زندگی من با این درد ها جریان دارد. هر روز به امید اینکه شاهد نابودی طالبان باشم، بیدار می شوم. طوریکه معلوم است، این آرزوی بیش نیست. ولی می خواهم دختران دیگر، دردی را که من متحمل می شوم، به دوش نکشند. می خواهم، بقیه دختران همچو من به آینده امید وار باشند. علم کسب کنند تا هرکسی نتواند به نام دین از آنها استفاده سو کند. می خواهم آنها آرامش را احساس کنند.

مهوش عادلی

۵ دلو ۱۴۰۱ خورشیدی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب