چند دقیقه به ساعت ۸ مانده بود که موتر حمله ایستاد کرد و ما یک به یک از موتر حمله پایین شدیم.
من و دوستانم به طرف دانشگاه روانه شدیم، حیات (مستعار) و ماه رو (مستعار) به آرمیتا (مستعار) می گفتند: چه وقت عروسی می کنی؟ که شرینی بخوریم؛ چون شرینی خوردن یک بهانه خوب بود برای خندیدن و ساختن یک فضای خودمانی. این قصه ای هر روز ما بود تا اینکه بگوییم و بخندیم.
در این بگومگو ها بودیم که چشمم به دروازه دانشگاه تعلیم و تربیه استاد ربانی خورد و از تجمع دختران درِ دروازه دانشگاه تعجب کردم، در عین حال نگران شده بودم. ای خدای من باز چه شده؟
چرا دخترا از دروازه دیگر برگشته اند؟ ورود صدها دختر از یک دروازه چقدر خطرناک است؟ تا راه باز می شود نیم ساعت را در بر خواهد گرفت. به حیات که نزدیکتر بودم، گفتم: حیات جان! بیا یک طرف ایستاد شویم که خدای ناخواسته یک حادثه دیگر رخ ندهد.
حیات خندید و گفت: نگران نباش چیزی نمیشه، از این بدتر چی است؟ هر روز درد و غم؛ این هم یکی دیگر شان. هیچ چیز به بسته بودن دروازه های مکتب نرسد. این دروازه امروز باز است امکان است فردا بسته باشد. با این سخن یاد روزی افتادم که خواهرم روز سوم حمل، طبق معمول کالا هایش را پوشید و به شوق به مکتب رفت و بعد از چند دقیقه گریه کنان دوباره آمد. گفت: به ما اجازه ندادند که داخل مکتب شویم. اشک می ریخت و می گفت آینده، من چی می شود؟ این سخنان را می گفتیم و افسوس می خوردیم. چرا ما این قدر بدبخت هستیم؟ بلاخره رسیدیم به دروازه تا داخل شویم، چشم ام به دختران نقاب دار افتاد که شبیه مدرسه ما بودند که چندین سال پیش می رفتم و از بس که افراط و تفریط می کردند خود را همیشه گنه کار می دانستم. این تنها نبود در واقع خدا را به ما ظالم می معرفی می کردند. همیشه با این ترس به خواب می رفتم و نمی گذاشتم یک مویم هم باز شود با وجود آنکه دوست داشتم موهایم باز باشند. حتی باز کردن موهایم را در زیر لحاف گناه می دانستم. با این حال همیشه احساس می کردم که خداوند مرا مجازات می کند. دوستانم با وارد شدن به مدرسه از مکتب دلسرد می شدند و بعد از مدت کوتاه دیگر به مکتب نمی رفتند. من نیز چنین شده بودم ولی پاسخ به سوالات پدرم را نداشتم. بی خبر از اینکه همین قرآن است که به خواندن امر می کند و از ارزش کتاب و قلم یاد می کند. با وجود که نخستین وحی الهی به پیامبر صلی الله علیه وسلم با کلمه اقرأ، یعنی بخوان شروع میشود؛ اما برای ما می گفتند: زن باید صرف خواندن قرآن و نمازش را بلد باشد و بس. در حالی که خداوند می گوید: این برای استفاده بشر است تا به سعادت برسد. برای کسی که به این دین ایمان می آورد از دین آگاهی داشتن الزامی است. من و همسال من به ساده گی سخنان شان را قبول می کردیم. دختر نباید به دانشگاه برود؛ چون در آن جا مرد ها تدریس می کنند و مرد نامحرم است. صدای زن را نباید مرد ها بشنوند.
با دیدن خانم های نقابدار به یاد روزی افتادم که فرخنده به را به آتش کشیده بودند و در مدرسه همه استادان ما می گفتند: باید هم چنین می شد. من درست سخنان شان را درک نمی کردم، اما شبنم (مستعار) از آشنایان من از لحاظ سن و فکر بزرگتراز من بود؛ گاه گاه بر کار های آنها اعتراض می کرد. ولی به دلیل اینکه او دانشگاه می رفت و در آن جا مرد ها تدریس می کردند؛ استادان شبنم را به نام دختر پوهنتونی یاد می کرند. دختر دانشگاهی بودن در آن مکان صفت پسندیده نبود.
اکنون بعد از چند سال که از آن زمان می گذرد بازهم زنان نقابدار در دانشگاه، بسیار خشن بودند. زبان شان بسیار زشت و بد بود. به خشونت به دخترا می گفتند: دختر بی حیا، حجابت کجاست؟ مرا به یاد دختران درِ دروازه مدرسه ما می آورد، که می گفتند: دختر چرا جوراب به پایت نداری؟ تو چرا چشم هایت معلوم می شود؟ تو بسیار گنهگار شدی؛ ولی با حال یک تفاوت دارند که دختران مدرسه با مهربانی می گفتند: این کار شما گناه است، اما این ها به خوشنت؛ چون آن وقت ضعیف بودند ولی حالا قوی شدند. پیش خود می گفتم خدایا! ما خیلی بد هستیم. بنام قرآن شریف، آن کتاب سعادت بشر؛ این ها چی می کنند؟. چند وقت شده بود با تفسیر قرآنکریم آشنا شده بودم. حالا درک می کردم که واقعا این مردم چطور از قرآن سؤ استفاده می کنند و یا اینکه چگونه قرآن و در مجموع دین را خشن و سخت نشان میدادند، در حالیکه وظیفه پیامبر صرف بیان کردن بود.
زنان نقابدار خطاب به دختران می گفتند: مگر مسلمان نیستید؟ در نزدیکی آن دختران نقاب دار، دو مرد قوی هیکل با دستار، پیراهن و تنبان، با سر و روی نا منظم ایستاده بودند.
حالت تا اندازه خسته کننده شده بود که با کلمه مسلمان حساسیت پیدا کرده بودم؛ چون این کلمه را بی جا و بی مورد استفاده می کردند. همه از مسلمانی سخن می گفتند ولی خود کمتر صفت مسلمانی داشتند. مرد با خشونت بسیار می گفت: دختر احمق! ایستاد نکن برو. من بسیار ترسیده بودم. مرد دیگری به هم رزمش می گفت: چیزی نگو؛ چون بعد از دو دقیقه باز سخنانت را در شبکه تلویزیونی افغانستان انترنشنل می بینی؛ ولی باز هم رسانه ای شدن را جدی نمی گرفتند و بیل را به روی دختران گرفت تا آنها را بزند.
دقیقن، مکان تعلیمی و تربیتی به یک سرزمین وحشت مبدل شده بود، جاییکه نه بوی از انسانیت و نه از مسلمانیت به مشام میرسید، با اینکه همه داد و فریاد از قال الله و قال رسول می زدند، ولی از اخلاق محمدی، اثر کمتری هویدا بود. در تمام دیوار های دانشگاه حتمن یک جمله در مورد حجاب نوشته شده بود. ولی از ارزش علم یک جمله هم در آن پیدا نبود. این در حالی بود که همه با دستورات آنها (بقول خودشان حجاب اسلامی) وارد دانشگاه می شدند.
یک روز قبل، هنگام ورود به دانشگاه به خاطر پوشیدن چادر رنگه؛ ما را درِ دروازه ایستاد کرده بودند و کارت های دانشجوی مان را می گرفتند. آن روز حیات و ماهرو، چار طرف دانشگاه را گشتند تا چادر سیاه پیدا کنند و چادران شان را تبدیل کنند ولی پیدا نکرده بودند. بلاخره، مجبور شدند که داخل دانشگاه شوند، کارت شان را به مسئولین تسلیم کردند، تا بروند پیش رئیس و تعهدنامه امضاء کنند که در آینده صرف چادر سیاه به سر کنند.
زمانی که به صنف رفتم دختران همه خسته بودند، یکی می گفت: مرا به دلیل پوشیدن چادر رنگه حرف های ناشایسته گفتند و به القاب بد یاد کردند، دیگری می گفت: به دلیل اینکه پتلون پوشیده بودم، نکوهش ام کردند و کارت دانشجوی مرا گرفتند. حالا اگر فردا پیش رئیس بروم؟ باید به سوالات بسیاری پاسخ داشته باشم. چه قدر گپ باید بشنوم.
آن یکی میگفت: خدایا! این دیگر چطور زنده گی است؟ از اینکه مرا دختر آفریدی خسته ام. به جرم دختر بودن هر روز شکنجه می شوم. کاش حد اقل پس از اتمام این دوره می توانستم کار کنم. حتی مکتب ها هم بسته است که بگویم خیر است میشه درآن جا تدریس کنم. این همه درد را می کشم ولی پس از ختم تحصیل خانه نشین می شوم. آن روز در چشمان هم صنفانم درد و رنج را به وضاحت می دیدم. خود را همچو بیچاره ای احساس می کردم که هیچ کار از دست اش نمی آید.
در این زمان بود که یک مرد قوی هیکل و غرش صدا، داخل صنف شد. هنگام احوال پرسی، خود را معرفی کرد که از امارت اسلامی به حیث استاد تعین شدهام. از امروز به بعد، من استاد تان هستم. فارسی بسیار کم بلد بود درست حرف زده نمی توانست؛ ولی تفکیک می شد که چه می گوید. حاضری را چار قات از جیب اش بیرون کشید و به حاضری گرفتن شروع کرد.
وقتی درجه تحصلی اش را پرسیدیم گفت: من تا صنف دوازده مکتب خوانده ام. بقیه مدرسه خوانده ام. ۴۰ سال است که جنگ می کنیم. بعد از اینکه حکومت امارت آمد یک سال شد که بیکار در خانه بودم. حالا امارت اسلامی تعداد کریدت ثقافت اسلامی را زیاد کرده و از ما خواست تا خدمت کنیم؛ چون شما تا هنوز زیر دست کمونست ها درس خوانده اید. حالا من آمده ام که از خدا(ج) و دین و از پیامبر(ص) برایت تان بگویم. ما هم یک به یک، به گفته هایش گوش می دادیم. او ادامه داد: درس خواندن حق زنان است؛ چون امروز از زنان ما، کشور های خارجی (کفار) بر علیه حکومت اسلامی سؤ استفاده می کنند.
در این زمان بود که یک دختران پرسید: پس چرا امارت اسلامی دروازه مکتب ها را بسته کرده است؟ استاد پاسخ داد: این سوال سیاسی است و شما حق ندارید بپرسید. سوال باید در ارتباط به درس باشد. در ضمن، شما باید خوش حال باشید که دروازه دانشگاه باز است. درست ۲۰ سال پیش که امارت اسلامی آمده بود، این دروازه ها بسته بودند.
استاد نمی دانست چه بگوید. نه بویی از قانون می برد و نه حرفی به گفتن داشت، جز توصیف و تعریف امارت اسلامی. این در حالیست که ما سمستر آخر هستیم و به ساده گی ذهنیت ما تغییر نمی کند؛ چون حادثه ای از دست دادن فرخنده، یما سیاوش، دانشگاه کابل، و هزاران حادثه دیگر مثل شفاخانه دوصد بیستر در برچی، مرکز آموزشی موعود، کوثر، همه این ها حادثات تلخ زنده گی مان بودند که در ذهن ما حک شده بودند.
استاد شاید نمی دانست چه بگوید اما می خواست به دخترها حق بدهد. آن هم در این خلاصه می شد: همسر خوب و مهریه حق دختر است. درحالیکه دختران از ابتدایه ترین حق شان محروم شده بودند. در ادامه پرسش و پاسخ، یک صنفی دیگرم پرسید: استاد جان دختر شما درس می خواند؟ استاد به این سوال پاسخ داشت، گفت: بلی. دختر من دوازده پاس است، من زیاد علاقه داشتم که دخترم داکتر و یا معلم شود، به دلیل اینکه بزرگ شده بود باید پی بخت خود می رفت عروسی کرد و نشد که درس بخواند.
آن روز دختران خیلی خسته بودند. در ساعت بعدی، محصلین از استاد بخش خودمان (ادبیات) پرسیدند: چرا چنین شخص برای درس دادن می آید؟ استاد گفت: دخترا خود تان وضعیت را درک کنید و در رابطه به درس تان خودتان مشکلات تان را حل کنید. وی ادامه داد: فعلا این ها زور استند، کسی چیزی گفته نمی تواند. ما باید با این ها بسازیم؛ چون این ها جاهل و با منطق نا آشنایند.
حالا محیط تعلیمی به وحشتکده مبدل شده بود. یک روز درس ما در مورد متن احساسی بود. استاد از ما خواسته بود تا متن های احساسی بیاوریم. دختران همه آورده بودند. نوبت به من رسید، استاد خطاب بمن گفت: از خودت است؟ گفتم: بلی، خودم نوشتم. گفت: بخوان! من نیز شروع کردم و تا میانه متن رسیدم که استاد گفت: بچیم! بس است، حالا سرمان در بلا نرود.
به همین گونه، روزی در یک ساعت درسی دیگر، وقتی درس تمام شد، استاد گفت: اگر کسی چیزی نوشته، می تواند بخواند. گفتم: استاد جان! شب گذشته یک متن نوشته ام. اگر اجازه بدهید، بخوانم. گفت: درست است، پس بفرماید وقتی شروع کردم استاد دروازه صنف را بسته کرد که مبادا کسی بشنود. از همچو حالت ها خیلی رنج می بردم، که زنده گی چرا این چنین شده؟ وقتی به خانه می آمدم درد دلم را می نوشتم. می خواستم حد اقل یک نفر بخواند ولی همسرم می گفت: نشر نکن چون یک اتفاق دیگر رخ ندهد، باز پشیمان شویم، سود ندارد. خدایا! صدا بلند کردن هم جرم شد، از این بدتر نمی شود.
۲۹/۷/۱۴۰۱ شمسی
مهوش عادلی
