یک سال دیگر از عمر زرغونه (مستعار) در انتظار گذشت. هر روز چشم به امید بود. امیدی که انتظارش باز شدن دروازه ای بود؛ اما گویا این همه خواب و خیال بود. زرغونه می گوید: امروز مثل هر روز دیگر از خواب بلند شدم؛ اما امروز دیدن عکس های هم صنفانم (پسران) و تصویرهای فراغت شان، در روی دلم خنجر شده بود. هر لحظه احساس می کردم خنجر است که در سینه ام فرو می رود؛ اما کاش خنجر می بود؛ زیرا انسان را یک بار ازبین می برد و خلاص می کند، ولی این درد بود که به تیغ برنده مبدل شده بود.
به تصویر ها نگاه می کردم. اشک سرشار از بدبختی و عقب مانده گی از چشم هایم سرازیر می شد، گویا امروز بار دیگر مرا نابود کرده اند، متوجه شدم، دوستم که در یک صنف برای تاجر شدن می رزمیدیم زنگ زده بود. تلیفون را جواب دادم، بدون سلام گفت: زرغونه می دانی! امروز همصنفی های مان فارغ شدند. من در سکوت اشک می ریختم و اشک های که از رخسارم به زمین می ریخت، نگذاشتند من با او درد دل کنم. بدون هیچ پاسخ، تلفن را قطع کردم. دوباره زنگ زد. جواب دادم، خطاب به من گفت: زرغونه! گپ بزن. صدایش گرفته بود و معلوم می شد که زیاد گریه کرده بود. برایش گفتم نمی توانم گپ بزنم پسان تر زنگ می زنم. او برای آرزوها و رویاهای از دست رفته اش می گریست. او می خواست بگوید که درد دارد. ولی من توان شنید بیشتر از درد خود را نداشتم.
امروز فارغ التحصیل شدن هم صنفانم روی زخم هایم نمک پاشید. شاید امروز همه دختران احساس من را داشتند؛ اما با تاسف جز اشک سرد چیزی نصیب شان نشد. دختر بودن در جامعه افغانستان درد است. دردی که جز همین دختران و زنان کسی دیگری درک کرده نمی تواند.
امروز درد دختر بودن در جامعه ای به نام افغانستان را تجربه می کنم. نابرابری ها و تبعیض های جامعه مردسالار افغانستان زرغونه را دوباره نابود می کند. نفرت نسبت به خود در وجودم نهال غرس کرده است و بیم از آن دارم که روزی به درخت مبدل شود. تنفر از جنسیت ام: دختر نمی تواند درس بخواند. به پارک برود. به مکتب یا دانشگاه برود. حتی بیرون از خانه قدم بزند. این همه را لایق یک دختر می دانند.
امروز به فکر روزی افتادم که وارد دانشگاه شده بودم. در آن روز بال داشتم و می خواستم پرواز کنم. شوق خیز زدن به آسمان زندگی را در وجود خود می دیدم و سالها در خود پرورش دادم. می کوشیدم تا درس هایم را به وجه احسن بخوانم و همیشه فصیدی خوب داشتم. گاه گاه به روزی فراغت فکر می کردم و آرزو میکردم که با استادان و همصنفانم عکس دسته جمعی داشته باشم. کار کنم و روزی تجارت شخصی داشتم باشم. مثل برادرم یا همسرم خودکفا شوم. برای خانواده و کشورم کار کنم و روال زندگی را دگرگون کنم، لیکن آن همه خواب بود که گذشت. اما خنجر این همه پروازها طالب بود که قاتل تمام آرزوها و شکننده همه بال هایم شد.
روزی هم رسید که آخرین امتحان سمستر ششم بود، روزی که دروازه امیدم بسته شد. گریه و فریاد هم نتوانست مرا آرام کند، دلم می شد در و دیوار دانشگاه را بردیده ام بمالم؛ اما بعد از بسته شدن این دروازه، نشستن گوشه خانه نصیب ام شد. با هیچ کس ارتباط ندارم، گاه فکر می کنم کسی مرا دوست ندارد، گاهی فکر می کنم، دیگر برای پدر و مادرم هم عزیز نیستم.
احساس می کنم عقب مانده ام و پیش رفته نمی توانم. هر لحظه خود را عقب مانده می بینم. حتی نمیتوانم حالم را بیان کنم. درد دلم را می نویسم و دوباره پاک می کنم. بعضی اوقات فکر می کنم زندگی ام تمام شده؛ اما هیچ یکی از آن آرزوهایم را به دست نیاوردم. می روم و آهنگ فرهاد جان دریا را زمزمه میکنم «مشکل است اما ازاین بن بست باید بگذریم = از میان دیوهای مست باید بگذریم» باز سکوت می کنم. همان سکوت که هدیه دختران افغانستان شده بود.
مهوش عادلی
۲۹ قوس ۱۴۰۲
