سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت اول

یک روز غُرُپ و گرفتگی است، پیتسبرگ شهریست آرام. تصمیم دارم که به گوشت خریدن بروم. یک تکت گرفته ام (طیاره نی، بس شهری)، سه ساعت وقت دارد و بعد اعتبارش ساقط میشود. یعنی که در همین مدت باید رفت و برگشت و خرید خودرا بسر برسانم. با استفاده از انترنت خانه تکت میخرم که مبادا در بیرون خانه انترنت تلیفونم بهتر کار ندهد و آنگاه تکت نتوان خرید. ناچار باید پیش از همه موتر را در نقشه ببینم که چی وقت نزدیک خانه ما میرسد، تا هرآنچه لازم است را مطابق آن عیار سازم.

راننده گان بس های شهری که من بمثل سابق برایشان کلمه (ملی بس) را بکار میبرم، بعضی اوقات مثل ربات ها عمل میکنند، گویی حس ندارند که درک کنند و یا اینکه فراموش میکنند که خدمات شان برای مردم است؛ نه چکر در شهر. بهر حال تکت را میگیرم و با مهوش و طه خدا حافظی نموده از خانه بیرون میشوم بقصد خرید.

در نزدیکی خانه ما، فروشگاه هایی هم هستند که گوشت بسیار منظم، سُتره و صحی عرضه می کنند. اما اطمنان از چگونگی کشتن آنها ما را وا میدارد که از یک جای دورتر گوشت باب خودرا تهیه کنیم. هرچند گروه های از اهل کتاب هم بسیار اند و گاهی سختگیر تر از ما. بهرحال از بهر اطمنان، ما ترجیح میدادیم که با وجود تقبل مصارف و زحمت، گوشت باب خودرا از یک فروشگاهی که گوشت حلال عرضه میکند، خرید کنیم.

گه گاهی از خود می پرسیدم که آیا براستی همین حلال فروش ها، قاعده اصلی را مراعات میکنند؟ چون مطمئن نیستم که چی کسی ناظر اینهاست. گاهی قصه های این چنین را که ناشی از عدم نظارت سالم بوده در جوامع با ایمان (بقول خودشان مسلمانتر) شنیده و ویدیو های شان را دیده ایم.

در نوشته خود بیایین که دوباره به پیتسبرگ برگردیم. آهسته طرف ایستگاه ملی بس حرکت کردم، هوای سرد و خشک دارد، مثل افغانستان. یکی از تفاوت های گسترده آن عدم حضور مردم در جاده و سرک هاست. بقول خودمان همه در بُدُوم خود اند، و اکثرن مجرد و تعداد بسیار کم در یک واحد اقامت دارند. در تعمیری که ما هستیم، از ۱۸ واحد، خبر دارم که همه مجرد و یا تنها صورت زنده گی می‌کنند. آنچه نمی بینم طفل است. شاید بخاطریکه من طفل دارم و این نیاز را متوجه میشوم.

شهر آرام، گویی کسی نیست، جاییکه با انسانی روبرو شوی، صرف فروشگاه هاستند، شاید اگر موضوع شکم نمیبود، آنجا هم نمی آمدند. در اطراف و اکناف شهرها، بیشتر مردم زیاد بخود رسیده گی نمیکنند. شاید این مورد در شهرهای بزرگ اینگونه نباشد.

علایم ترافیکی هم باید جدی گرفته شوند، اما بصورت عموم به عابرین پیاده حرمت گذاشته میشود. همیشه که به اینجا میایم، اکثرن تلاش می کنم رعایت کنم، چون بعضی راننده ها ممکن دقت نکنند. چون انسان ها ذاتن متفاوت اند، و مسئله اعتیاد و استفاده از مخدرات به یک مشکل حاد و دامنگیر مبدل شده است. بسیاری اوقات که مهوش و طه هم باشند، او اصرار می‌ورزد که ضرور نیست صبر کنیم، باید بگذریم، در حالیکه یک شخص دیگری هم همرایمان هست و نباید زنده گی اورا در مخاطره انداخت، در حالیکه او چیزی نمیداند.

در نهایت به ایستگاه رسیدم که هنوز بس نیامده است. آنچه که من متوجه شدم، به ندرت سلام میدهند و احوال پرسی میکنند، شاید در بقیه شهر ها متفاوت باشد. بعضی اوقات همرای مهوش شوخی میکنم که بعضی هایشان کاملن گوساله تیار. یاد استاد فیض الله جلال بخیر که یک مقام گروه طالبان را در برنامه فراخبر طلوع نیوز گوساله خطاب کرده بود. یادم است که خیلی ها دل شان یخ کرده بود. چون ذاتن انسانها عقده ای میشوند و به همین گونه به خود تسلی میدهند.

باز به افغانستان رفتیم، برگردیم به پیتسبرگ. از اینکه بی موتر هستیم، به تمام اپ های مرتبط به بس های شهر بشمول نقشه آشنایی بهتری پیدا کرده ام، کسانی هم بودند که سال های عمر شان سپری شده ولی نمیدانند که چگونه استفاده کنند. شاید بخاطریکه از ملی بس ها استفاده نمیکنند.

به رسم عادت انترنت تلیفونم را دوباره فعال کردم که ببینم موتر چند دقیقه بعد میرسد. یادم است که در افغانستان ۵۰ افغانی که کارت علاوه میشد، تا ماه ها تلیفون بعضی خدمات را مهیا میکرد، مثل دریافت تماس، پیام و امثالهم. اما در اینجا اگر تلیفون پول نداشته باشد، حتی اگر جانب مقابل شما تلیفونش لُق پیسه باشد، بازهم نمیتواند که تماس بگیرد، یا پیام روان کند.

دوباره پیش ملی بس برویم، همه در انتظار بس. همه سر شان در تلیفون پٓق. اما آنچه متفاوت است اینکه اکثرن میخوانند و یا هم پیام را جواب میدهند. کمتر کسی را دیدم که در تماشای ویدیو مصروف باشد.

در روز های اول که به این شهر آمدم، یک هموطن برایم گفت که هرکسی را دیدی که اینطرف و آنطرف نگاه میکند، بفهم که از افغانستان است. من هم نظر به همین سخن، بعضی اوقات از زیر چشم متوجه میشدم که مثلن در صفحه تلیفون شخص نزدیکم چی است؟ بنابراین همه مصروف.

و من هم تصمیم دارم که تکتم را لحظه ورود بداخل بس فعال کنم که زمان سه ساعتش از همان لحظه شروع میشود. شاید این همه نگرانی از وضعیت بد اقتصادی باشد. در نهایت ملی بس آمد.

سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت دوم

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب