قصه هایی از درواز
“اوف، خروس ها! یک عمر ما را مزاحمت کردید”. نمی دانم چرا، اما بدون اینکه پلک چشمم را باز کنم، پرسیدم ساعت چند است؛ آنهم به صدای بلند، و بدون اینکه متوجه شوم در چه وضعیتی هستم. یکی از آن سر اتاق، با آواز نرم و دلنشین جوابم داد: صبح صادق.
از جوابش فهمیدم کی هست و چکار میکند، بخصوص لحظۀ بعد که زمزمه های خفیفی به زبان عربی میکرد، برای اینکه مرا فرا نخواند، سرم را زیر لحاف کردم و دیگر جم نخوردم. در وجودم هراس افتاد ازینکه نکند من را هم صدا بزند.
صدایی میشنوم که احتمالا به سمت و سوی من است، اما اصلا درک نمی کنم، از کدام مزاحم ابدیست. چشمان خرمایی ام را که باز کردم، برخلاف قبل نور عظیمی در من و چشمان من نفوذ کرد، فقط در دهم یک ثانیه. دوباره قفل شان کردم. دور زدم به سینه. لحاف را بالاتر کشیدم و خودم را عمیق تر.
صدا را مجددا شنیدم. باز هم فرق نکردم چه میگویند، فقط صدای را میشنوم که بخشی از اسمم را در پیچ و خم خود می آورد. یکی، یکی، نزدیکتر میشد. و من هم که در خواب عمیقی غوطه ور شده بودم، یک ضربه شدید خوردم: میگم بخیز.
من: اووو، ای کدام حیوان بود؟
او: حیوان ناطق.
عجله کن. بلندشو که دیر شده… گفتم برخیز، آنقدر سرخ آمده بود که از شدت قهر و خشم، و صدای بلند، گلونش پاره میشد.
ولی من در آرامش ابدی و خالص، میخواستم رضایت اورا نیز بدست اورم، گفتم: صحیح است، میخیزم.
لحن زبانش تغییر کرد، و ادامه داد: شهیر جان، بلند شو که دیر شده، گاوها و گوسفندها را باید کاه بدهی، درختهای باغچه را باید قبل از گرمی هوا آبیاری کنی و مکتبت هم.
بلند شو!
دوباره حالت اش تغییر کرد، چرا حرف مرا نمی شنوی!؟ گفتم برخیز.
همینکه به دست راستم میچرخیدم، از پشت، یک ضربه پای دیگر هم برایم رسید.
من: اگر خیستم حق و انتقامم را میگیرم، ها. یادت باشد. و سکوت کردم.
یکی دیگر هم آمد، احتمالا در جواب این بود که اگر بخواهم انتقام بگیرم. ولی این یکی با جاروب بود. جاروبی که دسته اش با سیم های مسی یا نکلی مستحکم شده است. آخ، دردی خوبِ دارد.
او: بخیز که گاوها از گرسنگی مردند.
من: خیر است، گوشت میخوریم.
نه، اونا تا چند روز مقاوم هستند، نگران آنها نباش.
او: گفتم بخیز. چرا حرف ناشنوی، تنبل خان.
من: او خدای من، با چه مردمانی ما را سر به سر کردی. خدایا. که در گل صبح ما ره نمی گذارند عبادت کنیم.
او: عبادت این نیست. عبادت تلاش کردن است و برای تو در این سن و سال درس خواندن.
اینه، ببین. اصلا دیگر وقتی نمانده. وقت مکتب شده است.
صدای بازشدن پنجره را شنیدم، سرش را کشیده بود بیرون و ادامه داد، هرچند آنچه به من میرسید تقریبا خیلی آهسته بود: ببین، سرک همه اش پر از مکتبی است. همه رفتند. زود باش.
من: مکتب امروز دیرتر باز میشود.
او: نه!
من: باور کن. اصلا امروز رخصتی است، استاد گفت نیاید.
با خودم ناله میکردم که چه روزگاری ست، و چشمان خواب آلوده ام را که مثل زنجیره بسته شده بودند، با دستانم مالش میدادم.
هرچه بهانه میکردم، او قبول نمی کرد. از اینکه جاروب در دستش بود، من هم فهمیده بودم که او اصلا کاری با حیوانات و باغ و مکتب من ندارد، مقصد او چیزی دیگریست.
هرچه داشتم، به شمول بالشت، تشک، و لحاف، همه را باهم برداشتم و رفتم به دهلیز که شانه به شانه با حویلی بود. سرم را گذاشتم، اما دیگر خواب از چشمانم پریده بود، و عقلم به سرم آمده بود که یک عالم کار را باید انجام داد، به شمول مکتب رفتن.
سید فاضل
