انسانیت تا هنوز هم نمرده

آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!

رعنا و طوطی گک

رعنا: فکر می کنم انسان ها به خوبی تو فکر می کنند. ببین! اینجا برایت نان می دهند و از تو خوب مراقبت می کنند.
طوطی: من می توانم برای خود نان پیدا کنم، کافیست از اینجا رهایم کرده، برایم آزادی بدهند. به پیش مادر و پدر بروم و با آنها آزادانه زندگی کنم.
رعنا: تو مادر و پدر هم داری؟

دوست خوب لحظه ها

حالا وقت خواب است و تو باید کتابت را بخوانی! طاها کتابش را گرفت و به تصویر هایش نگاه کرد تا اینکه به خواب رفت.

طاها از آن به بعد هر شب کتابش را ورق می زند و به تصویر های زیبا نگاه می کند تا اینکه به خواب می رود. او با دوست نو خود خیلی خوشحال است.

طاها و مومه

طاها با مومه اش همیشه مشوره می کند. مومه جان! من بیرون بروم؟ مومه ­اش هم می گوید: درست است برو! یا انجام بده! ولی زیاد در بیرون نباش؛ چون تو باید نوشته کنی، قصه بخوانی، کارتون ببینی، نان بخوری و خواب کنی.

طاها و داکتر رعنا

رعنا که از شخصیت داکتر خوشش آمده بود، با چشمان کوچک آبی اش لُق لُق به چشمان داکتر نگاه میکرد و با دقت به حرف های داکتر گوش می داد. نظم و پاکی معاینه خانه و کمک کردن او به دیگران برای رعنا خوشایند بود