تلخیِ شیرین؛ و زندگی راحت

هوای تاریک، ابرهای کُشُن و گریان در بلندای آسمان، و عبدالحق نیز در قله های کوه های شامخ. به سرعت آنچنانی میدوید، آنچنان که حد نداشت، اِلا اینکه گرگان نفس انداز او را بگیرند و تکه تکه کنند. فاصله طولانی را دویده بود، و تلاش کرده بود که خود را نجات دهد و گرگانِ پلنگ مانند را از نفس بیندازد؛ اما نه او به نهایت میرسید و نه گرگان از پای می ماندند.

عبدالحق مسیرش را تغییر داد و بنظر خودش راهی را انتخاب کرد که دیگر نتوانند به تعقیبش بیایند و نجات یابد: لبه کوه ها.

یکی یکی کوه را پرید، و از درون دلش لبخند زد که پیروز شده است، و همین نیز شده بود که پایش در کوه بعدی با سنگ های خلومه و آب زده؛ خطا خورد. عبدالحق مثل هر آدمی دیگر، دستش را انداخت به آن بالایی و محکم فشرد تا استوار بماند.

او استوار ماند. دستش را بر سنگی گذاشته بود. اما آهسته آهسته حس کرد که آن سنگ خیلی نرم است، و گرگان را دیگر نمی بیند.

چشمانش را باز کرد، و بیشتر باز کرد، ضربان قلبش به شدت بالا رفته است و عرق نیمی از بالشت سفید را مرطوب کرده است. آفتاب نیز از دل صبح بر کلکین میتابد. و دستش نیز در سنگ سخت نبود، بلکه در گوشۀ از بالشت بود، نرم و ملایم؛ آنگونه که حس زندگی در آن موج میزد.

One thought on “تلخیِ شیرین؛ و زندگی راحت

برای Fateme پاسخی بگذارید لغو پاسخ

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب