بلاخره دریک شب تاریک با چراغ قوی و کوله پشتی راهی جنگل شد. جنگل تاریک و ترسناک بود، اما علی با قلبی پر از شجاعت پیش میرفت. بعد از دو ساعت پیاده روی، بالاخره درخت کهن را دید.
Category Archives: داستان های کوتاه
سرزمین آسورا
بهرام نخواست فرصت را از دست بدهد، گفت: بلی، من آماده ام و می خواهم یک بچه ثروتمند و قدرتمند شوم.
درخت با آرامی شاخه اش را به سوی بهرام دراز کرد و یک میوه طلایی در دستش گذاشت و گفت: این میوه را بخور و آرزویت را بگو؛ اما فراموش نکن
از اختلاف تا عاشقی
در روزگار گذشته؛ در میان مورچه ها و پشه ها اختلاف زیادی وجود داشت. آنها همیشه در جنگ و دشمنی بودند. جنگ های بزرگی میان شان رخ میداد. یکی از بزرگترین جنگ آنها بنام «مال چال» نام بود که هزاران کشته به جای گذاشته بود و یکی از خونین ترین جنگها در دنیایی جنگل به حساب میرود.
عاشقی خرس جوان
دختر آمد و تایید کرد که درست است و عاشق آن خرس جوان شده است. پادشاه یک سیلی محکم به صورت دختر زد و گفت، غلط کردی با این عاشق شدنت. به گرگ و روباه دستور داد تا خرس جوان را بیاورند. خرس جوان را به پیش پادشاه آوردند. پادشاه پرسان کرد، تو عاشق دختر من هستی؟ جوان گفت: بلی، عاشق دختر شما هستم. پادشاه دستور داد تا به حدی مرگ او را بزنند
عاشق شدن مورچه به فیل
یک روز مورچه جوان در جنگل قدم می زد که یک دختر فیل زیبا را دید، در اولین دیدار عاشق دختر فیل شد. هر روز به نزدیک خانه فیل می رفت و دختر فیل را از دور تماشا می کرد، اما جرئت نداشت که به دختر فیل بگوید که عاشقت شدم. شب ها خواب و روز ها قرار نداشت. غذا نمی خورد و همه وقت در فکر معشوقه خود بود. هر روز ضعیف تر و لاغر تر می شد. به پدرش هم چیزی نمی گفت.
