ادامه قصه های بی بی جانم

بعد از خوردن، همه جان دیگر گرفته بودند. سپس به گفت و سخن پرداختند، گویا معجزه حضرت مسیح ع رخ داده باشد و مرده ها زنده شده باشند. هر کدام شان دعاهای خیری می کردند که از شدت خوشحالی؛ فرزندانم و آرزوی باقلیگین خوردنشان را بِلکُل فراموش کرده بودم.

با کی بروم؟

ما به عنوان اعضای خانواده به ارتباط شدیم و به عیادت رفتیم، وقتی همرایم سر سخن را باز کرد، گفت: مدتیست در پی معالجه برآمده ام؛ اما تصور میکنم کمبودی هایی است که توان معالجه را از ما گرفته و راه درمان را بروی ما بسته است،

ملی بس های مکتب

همتا پیش مادرش رفت و گفت: مادر! مادر! امروز کاکا موتروان گفت: اگر مادر و پدرت با مسؤل کودستان صحبت کنند و بگویند که همتا خیلی علاقمند است که مثل خواهرش کودکستان برود؛ مسؤول کودکستان حتماً قبول می کند.

درخت طلسم شده

بلاخره دریک شب تاریک با چراغ قوی و کوله ‌پشتی راهی جنگل شد. جنگل تاریک و ترسناک بود، اما علی با قلبی پر از شجاعت پیش می‌رفت. بعد از دو ساعت پیاده‌ روی، بالاخره درخت کهن را دید.

خرگوش کوچک و جاده پر از سنگ‌

نیکو کمی فکر کرد و تصمیم گرفت که به توصیه ‌ی پرنده عمل کند. اولین قدمش را برداشته و با دقت از سنگ‌های کوچک‌ عبور کرد. گاهی بر روی سنگ ‌ها لغزید؛ اما دوباره بلند شد و ادامه داد. هر قدم که می ‌برداشت، احساس می‌ کرد که به هدفش نزدیک ‌تر می‌شود.

بچه های نترس

باران طاها و دوستانش را خیلی تَر و تیره کرد؛ اما بچه ها از رفتن به آن مخروبه واهِمه داشتند؛ زیرا بارها شنیده بودند که در داخل آن مخروبه یک چیزی ترسناک شبیه حیوانات وحشی وجود دارد. هیچ کس تا هنوز جرأت نکرده بود که به آنجا برود. ولی باران اطفال را مجبور کرد که در مورد آن جای وحشتناک هم فکر کنند.

کتاب های غمگین

اُرهان هم گفته های هیلین را نزد دوستانش تصدیق کرد؛ اما این هم نتوانست تأثیر چندانی بالای طاها، عرفان و محمد داشته باشد. همه آمدند و تلویزیون را روشن کردند و مشغول دیدن کارتونی تایُو شدند. بچه ها گاه گاهی به کارهای تایُو و دوستانش می خندیدند و گاهی هم جگر خون می شدند تا اینکه در یک صحنه نهایت جالب، تلویزیون خاموش شد و بچا با یک صدا فریاد زدند: نی دیگه! چرا خاموش شد؟

راه درواز، محشرگاه مردمش

وقتی چشم هایم را باز کردم، دنیا را تار و تیره دیدم، ندانستم چگونه از موتر افتادم. مردی را نیز دیدم که دراز کشیده بود، او نیز با ما بود. او را از قبل می شناختم، مردی خوب و مهربان بود. وی در جریان لول خوردن موتر، از موتر به بیرون افتید و موتر از رویش گذشت و جان خودرا از دست داد. آخرین جملات فاطمه در گوشم زمزمه می شد، مادر! مرا محکم بگیر. محکم! ولی دیگر نبود که محکم بگیرمش. چشم هایم به دریا دوخته شده بودند، شاید کسی به دادم برسد.

سرزمین آسورا

بهرام نخواست فرصت را از دست بدهد، گفت: بلی، من آماده ام و می خواهم یک بچه ثروتمند و قدرتمند شوم.
درخت با آرامی شاخه اش را به سوی بهرام دراز کرد و یک میوه طلایی در دستش گذاشت و گفت: این میوه را بخور و آرزویت را بگو؛ اما فراموش نکن

شاگرد مکتب گریز

بعد از اینکه سال نو رسید، سمیه به مکتب رفت. ولی از مکتب خوشش نیامد و به همین خاطر او یک شاگرد مکتب گریز بود و دوست نداشت به مکتب برود؛ در حالیکه پدرش یگان روز او را جبراً به مکتب می برد.