قهوهای تلخ مرا یاد تو میاندازد
بازهم دل به خیالات تو میپردازد
و کنون ثانیههایم رد پا بگرفتست
و به این رفتن تو دل همهرا میبازد
نهتوانیکه به پایان خوشش اندیشم
که دم و ثانیهاش ساعتها میتازد
من گرفتار و گرفتار و گرفتار اما…
او به آن ظاهر زیبای خودش مینازد
با چه رو در دل ما نشسته و میگذری؟
سالها ساخت دلم باز چنین میسازد
به نگاه تو قسم… باز خدا میخندد
وقتی لبخند تو از کنج لبت مییازد
شعر از: امید عادلپور
