نقل به کتاب تاریخ بدخشان، تألیف میرزا سنگ محمد بدخشی
بعد از انقضای یک سال از سرعت سیر فلک بی همال [و] از افتاد و خیز زمانۀ قریب الزوال در سنۀ ۱۱۶۲ شاهان ملک درواز:
طغمهشاه و شاهدرواز و منصورخان و عزیزخان و شاهرخ میرزا و سعادتشاه و سلطانمحمود ازپسران شاه غریبالله، با کمال تجمل و اساس دبدبه به خطۀ شغنان آمده، کمر عداوت را با میر سلطان شاه بر بسته، امیر هم با فوج بیکران، در بالای کوه ایلاق، در لب گول و حوض شیوه، در مقابل ایشان فرود آمدند ومیرزا صدیق نام شخصی را به سرکردگی قشون انبوه، پیش جنگ به موضوع غارجوین فرستاد، و ازجانب دیگر لشکر شاهان درواز رسیدند [و] با فوج بدخشان محاربه مقاتله نمودند و لشکر میرسلطانشاه [را] شکست داده، از کمالی که مردمان درواز در سایر امور از مردمان بدخش دربارۀ جنگ و جدال ماهر و تیار بودند، با وجودیکه فوج اهالی درواز، در ولایت ما نابلد و مسافر بودند و در همه حال به همه کوه و دره و در رکاب ما بدخشیان بلد بودیم و پیشرو و رهبر داشتیم، با این قدر مهارت خود، در ملک خود، پیشرفت اقبال را دستیاب نشده، مردمان درواز، گوی سبقت و دستبردی از میدان ننگ و ناموس برده، شکست فاحش به لشکر بدخشیان داده، و بسیارتر از لشکریان را مَع میرزای کلان اسیر شاهان درواز شدند. و بعد لشکر درواز امیرسلطانشاه را ملقب به اژدهار تعقیب نموده، باز همان واقعۀ قبل رویداد گردیده، لشکر سلطانشاه پراکنده شد وغیر چند کس معدود که در ظلال عاطفت وپایۀ اقبال او، خود را به فیض آباد رسانیدند، بقیۀ تمام افواج سلطان شاه دستگیر پنجۀ تقدیر گشتند و بعد از تاراج و اخذ اسباب و یراق و اسلحه و اسب و لباس و غنایم بی شمار که منافع افواج شه دروازیان شد، پس اُسرا را رخصت دادند مگر میرزای کلان را به تنها با خود همراه به درواز آوردند.
واپس امیر سلطان شاه، یعنی سلطان اژدهار، بنابر طلب میرزا جناب افضلالعلما و ثقۀالفضلا داملا اعظم آخوند مفتی که نسبت دامادی به میرزای کلان یعنی میرزا برهان الدین داشت، با چندین تحفه و هدایا نزد شاهان درواز فرستاده، توقع پس گردانیده فرستادن میرزا را در خواست کردند.
و هنگامیکه مفتی مومی الیه به پایتخت دارالحکومۀ درواز به نفس شهرخم (قعلۀ خم) وارد شد، مشارالیه را از طرف شاهان درواز رسم تعظیم و تکریم وحرمتداری را به جای آورده، مهمانیت و سفارتش را قبول کردند.
یک روز در مجلس شاهی نشسته بودند. از هرقسم اعیان و اشراف و فضلا و علما حاضر بودند که به یک رمزایمای برمفتی مذکور فهمانیده که مقدمۀ مباحثۀ علمیه ودینیه در میان انداخته شود، لهذا مناقشه ومباحثۀ طویل در بین مفتی وعالمان آنجا واقع شده، آخرالامر ترجیح و ختم مجلس اثبات مسائل به نام سفارت پناه ایشان مفتی ملااعظم آخوند شده پس از این مجالس روزی مفتی آخوند باز طلب رخصت و اذن دادن میرزای کلان را از طغمه شاه – شاهدرواز – نمود. و شاه مذکور نیز به سمع قبول اصغاء مسئلت امیرسلطان شاه و آخوند مفتی را نموده، میرزا برهان الدین یعنی میرزای کلان را با معیت مفتی آخوند، به انواع عزت و حرمت و هدایای لایقه از قعلۀ خم رخصت فرموده اوزاد نمودند و پس ازچند روز طی اطلال پرملال کوهستان وارد قعلۀ فیضآباد گشته، به شرف دستبوس امیرسلطان شاه مشرف گشته، فرحمند وشادان آسودند.
و بعد از آن از این روزها ابتدا کرده، به امور مملکت داری پرداخته، روزبروز ترقی و تزاید صولت و حکومت بر زیاده گردید و در معموری و آبادانی و ترقی و رفاهیت حال فقرا و مملکت کوشیده، جملۀ ویرانیها رو به آبادانی نهاد و روزبروز شهرت نیکنامی وسخا و کرم و غریب نوازی[۱] ور عیت پروری او گوشرس اطراف و جوانب گردید. همجواران مملکت چه از دور و چه از نزدیک چه از یار و چه از شریک همه مراقب این دولتمند شهیر شده، آفرین و تحسین خوان گردیدند.
سعی و اجتهاد او آن بود [که] هرعالم و فاضل [که] ادعای علوم می کرد، و هر هنرمندی که به هرنوع هنر، هنرمند باشد و هر شخصی که به کدام نوع کاری که اسباب ترقی ملک باشد و دعوی کارگری[۲] بکند، همه آنها علی قدر مقدور، مناسب حالشان برهرکدام آنها اعانت و کمک و مددرسانی می کرد، تا که فراهم کردن اسباب آبادانی ملک و ولایت و شهرت و شأن و شوکت گردد و همه در ایام حکومتش از کبیر و صغیر و چه از دهاقین و از بادیهنشین و اصحاب حرفت و هنر و چه از فقرا و جیش و لشکر، کل در کمال رضا و ممنون و آسودهحال و [در راه] ترقی رفتار نموده، شادان و فرحان، در ظل عاطفت امیرسلطان شاه آسودند.
و هم در این تاریخ جملۀ قلاع بندرات داخلۀ ممالک را تعمیر وتجدید و مرمت فراخور موقعش نموده، آبادان کردند و از جنس عجایب نگار رنگا رنگ خیمه وشامیانه و خرگاه [و] جهت قصر و کوشک و ایوان، سرا پردههای گوناگون تیار و مهیا کرده، سررشتۀ کمبودیها کردند.
در اکثر اوقات در باغ چهارچمن، به عیش و نوش در آن باغ به سر میبردند. و انواع لعب و سرمستی وسرخوشی و باده نوشی و نغمه سرائی و بزم گلچهرگان و لاله رخان و پریوشان و اشخاص خوش الحان، از حنجرۀ حلقوم عندلیب صدایاناندر آن حلقه جمعی مهیا و آشکارا می بود که شاعری در این خصوص می گوید:
مغنی چو برداشتی چنگ را چو موم آب کردی دل سنگ را
ز دستان سرایان در آن کوهسار تو گوئی قیامت شدست آشکار
تا به یک سال بدین منوال به دولت واقبال به سربرد که مقدمۀ آمدن خواجههای با وقار ازسمت یارکَند و کاشغر به ظهور پیوست.
[۱] اصل: غریب النوازی
[۲] اصل کاریگری
