او سابه سیه برقع شه بالا کُنَمی

او سابه سیه برقع شه بالا کُنَمی 

وَعشوه گریش دلکمه شیدا کُنَمی 

بسیارگفتم که کم کن این قهقه را 

پیش همگی خودکشه رسوا کنمی

با ترس کمی دستمه به سویش بکرم 

بی شرمه دییُم چاک یخن وا کنمی

اَی بادۀ شهد کوزۀ لعل لبش 

ناخورده یه قرط غلغله برپاکنمی

تاقصد کنی تحفه برایش بگیری

دستاهن نقره یی تمنا کنمی 

ای خورتره کیش گراوه خیشیش کره بین

نا وایستَی مومه شه غوغا کنمی

گرسربکنی کمی گپی عاشقی ره 

ازاشک دو رخساره شه دریا کنمی

درهجررویش خودکمه بیچاره کرم 

ای حیله گری شیوه شه با ما کنمی 

گفتم که دمی قصه به تنها بکنیم  

سرخورده مدام امروزوفردا کنمی

ازبسکه خوده جای دیگرعرضه کرست

برنا مه‌ی قدیمی شه ملغا کنمی

او امتعه‌ی لطیف بازارتنش

ما مشترییم به غیر سوداکنمی

بیهوده الم مکش توای ساده پسر

مجنون بگری خودکشه لیلا کنمی

شعر از علی حسینی عرفانی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب