دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا بهار را، شبِ مهتاب را ربود
دریا امیدهای مرا سوختانده تا _
سیگار گشته دود شوم دود دود دود
دریا که رفته پشت سرش را ندیدهست
یک آدمی به او چقدر خوب میسرود
دریا تمام هست مرا نیست کرده است
اما چگونه میشود این کار را ستود؟
تا خواستم که پای نهم در جهان، او
با چشم خویش حمله به دنیای من نمود
کابل، پاییز ۱۴۰۲
امید عادلپور
