محرمش کجاست؟

تو می دانی من عروس ام؛ عروسی که برای رسیدن به همسرش ثانیه ها را شمار می کرد. اکنون دردی بر سرم آمده است که جز دیدار مادر چیزی دیگر نمی خواهد. دلم قرار نگرفت بلند شدم دوباره فریاد زدم مادر.. مادر مهربانم کجا شدی؟ به پیش مردان رفتم، اشک می ریختم مادرم را پیدا کنید برایم گفتند: در جستجو هستیم و تشویش نکن پیدا می شود.

طالبان در قریه ما

آن مرد بیچاره نمی دانست که چگونه نماز می خواند، کلن دچار ترس و اضطراب شده بود. در هر رکعت سه سجده می کرد. در حالت نشسته بجای دعای التحیات و درود ها، آيت الکرسی را خواند. در هنگام سلام دادن بجای اینکه صورت خود را به راست و چپ بگرداند، بالای و پایین می آورد. آن تالب متوجه شد که آن مرد نماز را غلت می خواند. گفت: من دروغ نمی گویم، شما ببینید این مرد حتا نمی تواند حرکات نماز را به شکل درست انجام دهد، چه برسد بر دیگر بخش های نماز که بتواند درست ادا کند. ببینید در یک رکعت سه بار سجده می کند و بجای اینکه صورت‌ خود را راست و چپ برگرداند، بالا و پایین می کند، این مردم همه گمراه و بی دین شدند. و من الله توفیق.

طعم آزادی در حمام

می گفت: دخترا وقتی خانه رفتید آهنگی را که دوست دارید بلند بگذارید و جانانه برقصید تا خسته گی های بیرون و فضای خشن طالبانی را از دل دور کنید. می گفتیم احساس امنیت از خانه هم دور شده است. می گفت: اگر در خانه چنین فضا ایجاد کرده نمی توانید در داخل حمام رقص کنید.

سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت دوم

کیفیت زنده گی اینها با مردم افغانستان به اندازه آسمان خراش‌های همین شهر متفاوت است. مردمانی که از وضعیت زنده گی هجنس خویش، یعنی بشر چیزی نمیدانند، یا حداقل در همین لحظه در خاطر شان نیست، صرف می خندند و لذت می برند. از خود می پرسم که انتقاد آدینه هاشم، سراینده معروف تاجیکستان، چگونه به این دیار و مردمش صدق میکند.

رویای عجیب من

همین که به نزدیک شان رسیدم مانند سلمان خان از بالا سر شان پریدم و فرار کردم. اما دنبالم شدند و اینگار مرا هیچ گم نمی کردند. چندی دویدم ناگهان صدای موزیک فلم » تایگر زنده هی » را شنیدم، جلوتر می رفتم صدا بلند تر می شد. از بس که ترسیده بودم نمی دانستم در کجاهستم و به کجا میروم، به یک جاده رسیدم دیدم دو نفر ایستاد هستند، نزدیک شدم، دیدم یکی شان سلمان خان و یکی دیگر شان شاهرخ خان بود…

سه ساعت زنده گی در امریکا – قسمت اول

راننده گان بس های شهری که من بمثل سابق برایشان کلمه (ملی بس) را بکار میبرم، بعضی اوقات مثل ربات ها عمل میکنند، گویی حس ندارند که درک کنند و یا اینکه فراموش میکنند که خدمات شان برای مردم است؛ نه چکر در شهر.

روایتی از یک نسل

دلم می شد در و دیوار دانشگاه را بردیده ام بمالم؛ اما بعد از بسته شدن این دروازه، نشستن گوشه خانه نصیب ام شد. با هیچ کس ارتباط ندارم، گاه فکر می کنم کسی مرا دوست ندارد، گاهی فکر می کنم، دیگر برای پدر و مادرم هم عزیز نیستم. احساس می کنم عقب مانده ام و پیش رفته نمی توانم. هر لحظه خود را عقب مانده می بینم. حتی نمیتوانم حالم را بیان کنم. درد دلم را می نویسم و دوباره پاک می کنم.

زنان درواز؛ صد ها سال پیش

در دوران قدیم در منطقه از درواز قبیله ای زندگی می کرد. مرد های آن قبیله بر خلاف دیگر مرد ها کار زنان را انجام می دادند. مرد ها نان و غذا پخته می کردند، لباس می دوختند و لباس می شستند. زن ها در بیرون کار می کردند، زراعت می کردند، تعمیر جور می کردند و معماری می کردند. مردها بسیار راحت و راحت طلب شده بودند؛ اما زن ها کار سخت و مشکل را انجام می دادند و راحت نبودند.

والدین به اطفال: وقت ما گذشته، شما بخوانید! 

پس فرزندان ما وقتی انسان مطالعه گر می شوند که پدر و مادر به کتابخوانی ارزش بدهند. پدر و مادر همیشه مسئول اند فرهنگ مطالعه را ترویج کنند و راه را برای فرزندان خود نشان بدهند و به فرزند خود بگویند که آینده خوب یعنی چه؟ چگونه میسر می شود؟ با کتاب خواندن میسر می شود و یا در بیهوده سپری کردن عمر.

سرما سخت و سوزان است

چند دقیقه به ساعت ۸ مانده بود که موتر حمله ایستاد کرد و ما یک به یک از موتر حمله پایین شدیم. من و دوستانم به طرف دانشگاه روانه شدیم، حیات (مستعار) و ماه رو (مستعار) به آرمیتا (مستعار) می گفتند: چه وقت عروسی می کنی؟ که شرینی بخوریم؛ چون شرینی خوردن یک بهانه خوب بود برای خندیدن و ساختن یک فضای خودمانی. این قصه ای هر روز ما بود تا اینکه بگوییم و بخندیم.