حین گرماگرم جنگ در پشت تلیفون به مادرش میگوید «آب به جوش می آید و درخت به برگ، اما من به خانه بر نمیگردم.» و از مادرش میخواهد نزد شخص معین رفته، خواستار تبدیلی اش به تالقان، مرکز ولایت تخار گردد. در نهایت پسرش شهید، کمرش خمتر، شوهرش منزوی تر، عروسش درمانده تر میشود. جنگ این خانواده نیم جان را بساده گی نابود میکند. نویسنده ادامه میدهد که او در مورد همه چیز گفت؛ بجز کمر خمیده اش.
Tag Archives: افغانستان
تجارت الکترونیک؛ فرصت پنهان برای توانمند سازی اقتصادی دختران در افغانستان
یکی دیگر از مزایایی تجارت الکترونیک، هزینه های پایین راه¬ اندازی آن می باشد. شروع یک کسب و کار آنلاین معمولا به سرمایه هنگفتی مثل کرایه دکان وغیره ضرورت ندارد. فروشندگان میتوانند محصولات خود را در خانه تهیه کرده و نگهداری کنند. همچنان این تجارت به جوانان این امکان را میدهد تا با استفاده از خلاقیت و مهارت هایشان و بدون وابسته گی کامل به خانواده هایشان به استقلال مالی برسند و درآمد شخصی خود را داشته باشند. با فعالیت در بازار های آنلاین، جوانان میتوانند از فشارهای روحی و روانی ناشی از بیکاری نیز در امان بمانند.
گردشگر پولندی، ریشارد دبلیو. شرام در کوههای درواز، افغانستان، در سال ۱۹۷۵ م
در کوههای درواز، افغانستان، در سال ۱۹۷۵، ریشارد دبلیو. شرام نقشهای را طراحی میکند. عکس: توماس شرام ریشارد دبلیو. شرام در کوههای درواز، افغانستان، در سال ۱۹۷۵ (او به جای تبر یخ گمشدهاش، از یک چوب برای حمایت از خود استفاده میکند – در طول راهپیمایی، الاغی که چمدان، از جمله تمام تبرهای یخ راادامهادامه خواندن «گردشگر پولندی، ریشارد دبلیو. شرام در کوههای درواز، افغانستان، در سال ۱۹۷۵ م»
کتاب گورستان سر تپه در یازدهمین دور کتابخوانی مجله درواز
. پیره مرد، شخصیت دیگر این داستان است که قربانی سیاست نادرست تعیین مرزها میان این دو ابرقدرت زمان است و تمام اعضای خانواده اش آنطرف دریای پنج و خودش در خاک افغانستان فعلی تا اخیر عمر باقی میماند. مردمی که هرگز از جداگر ها ندانستند.
چگونه جامعه نیم پیکر خودرا فلج میکند؟
در شهر سنت لوئیس، جاییکه فرزندم به دنیا آمد، داکتریکه به پیش ما آمد و از فرزند ما مراقبت کرد، نامش نورجهان بود. حین توضیح دادن مسائل مرتبط، بما گفت که دیروز از پاکستان آمده است، من ضمن ابراز خورسندی، آنچه در ذهنم خطور کرد، حذف کامل زنان افغانستان از زنده گی بود.
ادامه قصه های بی بی جانم
بعد از خوردن، همه جان دیگر گرفته بودند. سپس به گفت و سخن پرداختند، گویا معجزه حضرت مسیح ع رخ داده باشد و مرده ها زنده شده باشند. هر کدام شان دعاهای خیری می کردند که از شدت خوشحالی؛ فرزندانم و آرزوی باقلیگین خوردنشان را بِلکُل فراموش کرده بودم.
با کی بروم؟
ما به عنوان اعضای خانواده به ارتباط شدیم و به عیادت رفتیم، وقتی همرایم سر سخن را باز کرد، گفت: مدتیست در پی معالجه برآمده ام؛ اما تصور میکنم کمبودی هایی است که توان معالجه را از ما گرفته و راه درمان را بروی ما بسته است،
ملی بس های مکتب
همتا پیش مادرش رفت و گفت: مادر! مادر! امروز کاکا موتروان گفت: اگر مادر و پدرت با مسؤل کودستان صحبت کنند و بگویند که همتا خیلی علاقمند است که مثل خواهرش کودکستان برود؛ مسؤول کودکستان حتماً قبول می کند.
درخت طلسم شده
بلاخره دریک شب تاریک با چراغ قوی و کوله پشتی راهی جنگل شد. جنگل تاریک و ترسناک بود، اما علی با قلبی پر از شجاعت پیش میرفت. بعد از دو ساعت پیاده روی، بالاخره درخت کهن را دید.
جنگ 12 روزه؛ دروازی ها در تهران
با پاسخ زنگها فهمیدم که در ساعاتی از آن صبح، شهر تهران؛ آماج تهاجم شدید بیرونی قرار گرفته است. از من در مورد سلامتی ام پرسیدند و شاکی از این بودند که چرا به تماس ها پاسخ نداده ام، آنهم در چنین شرایط حساسی. و من هم همان آدم سابق: یک ساعت درس، بعد چای صبح و برنامه های دیگرِ دانشگاهی و مطالعاتی.
