خدا حافظ پمپر!

bye diapers

چند ماه گذشته بود و خرس به بچه اش آموزش می داد تا دست هایش را خودش بشوید و تشناب برود، زیرا خرسِ کوچک، حالا حالاها بزرگ شده بود و این کارها را می توانست خودش به تنهایی انجام بدهد. هر بار که مادرش او را بالای کمود می نشاند؛ خرسک اشک می ریخت اما گُو نمی کرد.

مادرش ناراحت می شد و به او توضیح می داد: خرسک مقبولکِ من! می دانم تو این کار را دوست نداری؛ اما فراموش نکن که تو بزرگ شده ای و حالا این حصه ای از کارهای روزانۀ توست.  همه بچه ها نیاز دارند برای رفع حاجت، تشناب بروند. در این روند، مادرها به بچه ها کمک می کنند، من نیز با تو کمک می کنم، تو می توانی خرسک خوب من!

خرسک ساعت ها در بالای کمود می نشست ولی تشناب نمی کرد. مادر هم ناراحت شده بود و از خود می پرسید چی کار کنم؟

هر صبح، هر چاشت، هر شب و حتی هر سرِ ساعت او را به تشناب می برد ولی خرسک نه در کمود می نشست و رفعِ حاجت می کرد. چون می ترسید. مادر حیران بود که چی کار کند؟ روزها می گذشتند و مادر هم به این اندیشه بود که چطور پسرش را قناعت بدهد؟ از قضای روزگار در یکی از روزهای آفتابی، خرس و خرسک تصمیم گرفتند که به کتابخانه بروند. وقتی وارد آنجا شدند، رو به سوی کتب کودکانه نموده؛ مادر دست خرسک را گرفت و قدم زنان وارد شدند. آنجا انواع کتاب ها در الماری های بزرگ چیده شده بودند. به کتاب ها نگاهی انداختند و هر دو کتاب های مورد پسند خود را انتخاب کردند. خرسک هم به مکان بازی رفت تا کمی بازی کند. او هر وقت به کتابخانه می رود، بیشتر بازی می کند. در این هنگام بود که خانم خرس گفت: خرسکم! میشه اینجا بیایی؟ خرسک آمد.

مادر گفت: ببین، این چی است؟

خرسک گفت: کتاب است.

مادر گفت: بلی یک کتاب عالی. متوجه نامش شدی؟

خرسک گفت: بلی.

مادر گفت: خرسک جان این کتاب به تو کمک میکند تا تشناب رفتن را بهتر تمرین نمایی و زودتر یادبگیری.

خرسک گفت: میخواهی این را هم برایم بگیری؟

مادر گفت: بلی، عزیز مادر!

خرسک از این حرف خوشش نیامد، چون کلمه تشناب را هیچ نمی پسندید. حتی دوست نداشت در موردش فکر کند. بلاخره، دوتایی کتاب ها را گرفتند و به محل پذیرش رفتند تا از آقای خرگوش که در بخش پذیرش کار می کرد، کتاب ها را به امانت گرفته، به خانه ببرند.

خرگوش گفت: نامت چیست؟

خرسک گفت: داکتر خرسک.

خرگوش گفت: خوب داکتر خرسک، تو همه ی این کتاب را می خوانی؟

خرسک گفت: بلی. بعضی ها را مادرم برایم می خواند، می خواهم کتاب ها را بخوانم تا داکتر شده به مردم کمک کنم.

خرگوش گفت: آفرین خرسک خوب.

خانم خرس کتاب ها را از محل پذیرش گرفت و تشکر کرد و هردو از کتابخانه بیرون شدند.

مادر گفت: خرسک جان لذت بردی؟

خرسک گفت: اُمممم، بلی.

هر دو داخل موتر شدند. خانم خرس کمربند خرسک را بسته کرد و خودش هم در موتر نشست و بطرف خانه حرکت کردند. وقتی به خانه رسیدند؛ خرسک کتاب هایش را یک به یک باز نموده و به روی تصویرها دست کشید تا اینکه به کتاب “خدا حافظ پمپر” رسید. او خیلی کنجکاو شد تا بداند که این کتاب در مورد چیست؟

فورا به صفحه اول کتاب نگاه کرد، خیلی برایش عجیب و شگفت آور بود: یک خرسک بچه و یک فیلک دختر در فروشگاه بودند و یک یک دانه پاتک در دست داشتند. با دیدن این نگاره، چون خرسک از تشناب رفتن دلگیر بود، کتاب را رها کرد و رفت.

شب هنگام، وقتی آقای خرس به خانه آمد، فرزندش خرسک، همه کارهای روزش را به پدر توضیح داد که با مادر به کتابخانه رفته اند، در آنجا با دوستانش بازی کرده و کتاب های زیادی آورده اند.

پدر گفت: چی خوب! کتاب هایت را به من نشان نمی دهی؟

خرسک گفت: بلی حتمن.

خرسک رفت و کتاب ها را از الماری آورد و پدر و پسر کتاب ها را دوباره باهم نگاه کردند. کتاب “خدا حافظ پمپر” را پدرش گرفت و صحفه نخستش را باز کرد و گفت: خرسک! تو می دانی این در مورد چی است؟

هرچند خرس کوچک از این جمله باز هم خوشش نیامد، لیکن در پاسخ گفت: بلی.

آن شب در هنگام خواب، خانم خرس کتاب را آورد و بازش کرد و مادر و فرزند هردو به تصویرهایش چشم انداختند. در صفحه نخست، یک تصویر آهوگک بود که روی کمود نشسته بود.

مادرگفت: ببین، این آهوگگ پمپر استفاده نمی کند و توهم می توانی نکنی. می خواهی برویم دستشوی؟

خرسک گفت: نی، نمی خواهم.

مادر گفت: خوب است خرسک جان.

بعد از آن، هر روز و هر شب، خرس خانم کتاب “خدا حافظ پمپر” را همرای خرسک مرور نموده تمرین می کردند. در اوایل، خرسک دوست نداشت جملات کتاب را بشنود، ولی آهسته آهسته تمرین کرد و یاد گرفت تا اینکه امشب خودش تشناب رفت و گُو کرد و مادرش را خیلی خوشحال ساخت. چون مادرش نمی خواست بیش از این به تکلیف شود.

هنگامیکه به تشناب رفت و گُو کرد و رو به مادرش کرد و گفت: مادر فردا کتاب را ببریم و به مسؤل کتابخانه تسلیم کنیم.

مادر گفت: بلی فردا حتمن تسلیمش می کنیم؛ چون دگر نیازش نداریم.

هر دو با یک صدا گفتند: خدا حافظ پمپر.

مهوش عادلی

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب

بیشتر از مجله درواز کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب