ما جوانانیم و دیگر نیستیم در بند کس
چون بسا درس عظیم نسل جوان بگرفته است
طعمه گشتیم دست هر کس با هزاران قیل وقال
نسل نو این دم سزای هر خطا بگرفته است
ما جوانانیم و دیگر نیستیم در بند کس
چون بسا درس عظیم نسل جوان بگرفته است
طعمه گشتیم دست هر کس با هزاران قیل وقال
نسل نو این دم سزای هر خطا بگرفته است
یک صدای بلند کشید، مردم تلخه کفک شدند، نصف شان از هوش رفتند. آن مرد از جایش بلند شد و یک چوب را گرفت و به مردم گفت ای بدبخت ها! شما برای مردۀ من خوشحال اید و رقص می کنید؟ من به این زودی شما را رها نمی کنم. مردم همه حیران مانده بودند، دست و پاهای شان از ترس میلرزید.
مرد گفت: من تو را دوست دارم و از روی علاقه با تو ازدواج کرده ام؛ اما من نمی توانم خواسته های تو را برآورده سازم. اگر تو مرا بخاطر خودم دوست داری و ازدواج کردی، با من زندگی کن و اگر برای پول ازدواج کردی. من آدم ثروتمندی نیستم و تو آزاد استی، هرجا که خواستی بروی من راه تو را نمی گیرم.
دختر گفت: تو از کجا هستی؟ گفتم از افغانستان. استاد گفت: افغانستان از اینجا خیلی دور است. در لحظه ای شاگردان کنجکاو شدند، نزدیک نقشه ایکه در دیوار نصب بود رفتند تا افغانستان را بیابند. استاد نقشه افغانستان را در صفحه پروجیکتور در مقیاس کلانتر نمایش داد و همه شاگردان دیدند.
آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!
استاد جلال به سخنان صریح و تند و همچنان انتقادات شدید علیه مقامات دولت پیشین شهره است. وی سیاستمدار و استاد حقوق و علوم سیاسی دردانشگاه کابل بود که دولت افغانستان برای بار دوم به دست طالبان سقوط کرد و فضا برای مردم افغانستان، مخصوصن برای اهل دانش تنگ شد، اما بازهم با جرأت کامل از آنها به شدت انتقاد می کرد و از این گروه می خواست که خود را اصلاح کنند؛ چون بقول وی همه مردم در حال فرار اند.
دختر آمد و تایید کرد که درست است و عاشق آن خرس جوان شده است. پادشاه یک سیلی محکم به صورت دختر زد و گفت، غلط کردی با این عاشق شدنت. به گرگ و روباه دستور داد تا خرس جوان را بیاورند. خرس جوان را به پیش پادشاه آوردند. پادشاه پرسان کرد، تو عاشق دختر من هستی؟ جوان گفت: بلی، عاشق دختر شما هستم. پادشاه دستور داد تا به حدی مرگ او را بزنند
تو می دانی من عروس ام؛ عروسی که برای رسیدن به همسرش ثانیه ها را شمار می کرد. اکنون دردی بر سرم آمده است که جز دیدار مادر چیزی دیگر نمی خواهد. دلم قرار نگرفت بلند شدم دوباره فریاد زدم مادر.. مادر مهربانم کجا شدی؟ به پیش مردان رفتم، اشک می ریختم مادرم را پیدا کنید برایم گفتند: در جستجو هستیم و تشویش نکن پیدا می شود.
آن مرد بیچاره نمی دانست که چگونه نماز می خواند، کلن دچار ترس و اضطراب شده بود. در هر رکعت سه سجده می کرد. در حالت نشسته بجای دعای التحیات و درود ها، آيت الکرسی را خواند. در هنگام سلام دادن بجای اینکه صورت خود را به راست و چپ بگرداند، بالای و پایین می آورد. آن تالب متوجه شد که آن مرد نماز را غلت می خواند. گفت: من دروغ نمی گویم، شما ببینید این مرد حتا نمی تواند حرکات نماز را به شکل درست انجام دهد، چه برسد بر دیگر بخش های نماز که بتواند درست ادا کند. ببینید در یک رکعت سه بار سجده می کند و بجای اینکه صورت خود را راست و چپ برگرداند، بالا و پایین می کند، این مردم همه گمراه و بی دین شدند. و من الله توفیق.
نقش من چیست؟
.مجله درواز در مراحل اولیه خویش قرار دارد، با ارسال محتویات ارزشمند، شما میتوانید نقش بهتری در
.رسیدن به اهداف آن ایفا کنید
در صورتیکه لازم میدانید تا فرزند شما زبان فارسی را از طریق ویدیو ها تمرین بیشتر نماید، به این صفحه مراجعه کنید و پیوسته محتویات جدیدی را در خدمت فرزندان تان قرار دهید.