ادامه قصه های بی بی جانم

بعد از خوردن، همه جان دیگر گرفته بودند. سپس به گفت و سخن پرداختند، گویا معجزه حضرت مسیح ع رخ داده باشد و مرده ها زنده شده باشند. هر کدام شان دعاهای خیری می کردند که از شدت خوشحالی؛ فرزندانم و آرزوی باقلیگین خوردنشان را بِلکُل فراموش کرده بودم.

ملی بس های مکتب

همتا پیش مادرش رفت و گفت: مادر! مادر! امروز کاکا موتروان گفت: اگر مادر و پدرت با مسؤل کودستان صحبت کنند و بگویند که همتا خیلی علاقمند است که مثل خواهرش کودکستان برود؛ مسؤول کودکستان حتماً قبول می کند.

بچه های نترس

باران طاها و دوستانش را خیلی تَر و تیره کرد؛ اما بچه ها از رفتن به آن مخروبه واهِمه داشتند؛ زیرا بارها شنیده بودند که در داخل آن مخروبه یک چیزی ترسناک شبیه حیوانات وحشی وجود دارد. هیچ کس تا هنوز جرأت نکرده بود که به آنجا برود. ولی باران اطفال را مجبور کرد که در مورد آن جای وحشتناک هم فکر کنند.

کتاب های غمگین

اُرهان هم گفته های هیلین را نزد دوستانش تصدیق کرد؛ اما این هم نتوانست تأثیر چندانی بالای طاها، عرفان و محمد داشته باشد. همه آمدند و تلویزیون را روشن کردند و مشغول دیدن کارتونی تایُو شدند. بچه ها گاه گاهی به کارهای تایُو و دوستانش می خندیدند و گاهی هم جگر خون می شدند تا اینکه در یک صحنه نهایت جالب، تلویزیون خاموش شد و بچا با یک صدا فریاد زدند: نی دیگه! چرا خاموش شد؟

نورالله قیومی، کارآفرین و برنامه نویس: قدم در جهان تکنالوژی جذاب است

یکی از فرصت های خوب که در این رشته است، این است که امکان کار در سطح بین المللی بسیار زیاد است، محدود به یک مکان نیست و در ابتدا درآمد مناسب می توانید داشته باشید. یکی دیگر از فرصت های خوب این است که پیشرفت سریع می توانید داشته باشید. در حدود شش ماه تا یک سال، یک جوان می تواند در این رشته، یک برنامه نویس مؤفق شود و به درآمد برسد.

راه درواز، محشرگاه مردمش

وقتی چشم هایم را باز کردم، دنیا را تار و تیره دیدم، ندانستم چگونه از موتر افتادم. مردی را نیز دیدم که دراز کشیده بود، او نیز با ما بود. او را از قبل می شناختم، مردی خوب و مهربان بود. وی در جریان لول خوردن موتر، از موتر به بیرون افتید و موتر از رویش گذشت و جان خودرا از دست داد. آخرین جملات فاطمه در گوشم زمزمه می شد، مادر! مرا محکم بگیر. محکم! ولی دیگر نبود که محکم بگیرمش. چشم هایم به دریا دوخته شده بودند، شاید کسی به دادم برسد.

لیموی سرخ

طاها متعجب شد و موترک را بالای میز گذاشت و کتاب را در دست گرفت، دقیق نگاهش کرد، و گفت: چرا غمگین استی؟
کتاب گفت: طاها جان به حال و وضع من نگاه کن، گریه نکنم چی کنم؟ ببین چقدر خاک در رویم نشسته است.
طاها دستمال تر را گرفت و خاکِ روی کتاب را پاک کرد و او را به جایش گذاشت و گفت: کتاب جان! دیگر گریه نکن، ببین! خیلی زیبا شدی.
بعد از آن طاها موترک را گرفت و رفت.

مشقت های زنده گی درواز – نمیدانستم یخچال چیست؟

از قریه تنها دوشک و کمپل می آوردند و بالشت را بار اضافی می پنداشتند. شب وقتی کار را تمام می کردیم، فقط دست هایمان را می شستیم و نان می خوردیم و با دست و روی پر از خاک می رفتیم و زود می خوابیدیم؛ صبح تاریک که هنوز ستاره ها و مهتاب به استقبال خورشید ایستاده نشده بودند، صدای کاکایم بلند می شد

خوشقدم خواجه پژمان

آقای پژمان خود را در کنار بیدل و حافظ گرفت و با هم نشینی بزرگان زبان فارسی، شعر خواند و غزل سرود.
به این ترتیب وارد دنیایی شعر و آهنگ شد و اشعار حضرت حافظ را با صدای زیبا و نوای گرم قشقارچه اش نواخت،

روباه و مرغ سفید

چند سال بعد نسل مرغ سفید به صدها تن رسید و طاها دکان تخم فروشی ساخت و هر روز تخم می فروخت و از مرغان هم خوب مواظبت می کرد. همه مردم قریه از طاها که مرد بزرگ شده بود مشوره می خواستند تا تجارت باز کنند. مردم با مشوره طاها زندگی خوب را آغاز کردند.