ما همه را انجام می دهیم. ما نماز می خوانیم و روزه هم می گیریم. من فکر می کنم سوی تفاهم شده است. سخنانم تمام شده بود اما لرزه به جانم تا هنوز ادامه داشت. فضای صنف را سکوت گرفته بود. در نهایت استاد سکوت را شکست و گفت: درس تمام است.
Category Archives: جامعه
از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت دوم
تازه دردش را فهمیده بودیم. ساعتی که همیشه برای داشتنش افتخار میکرد و ما هم حسرت نداشتن همچون ساعتِ خرابه را میخوردیم، ولی هیچ وقت از او نمی پرسیدیم ساعت چند است. هیچ کس.
توجه نکردن به ساعتش، یعنی اینکه او هم نداشت. و ما هم نمی خواستیم او بالای ما فخرفروشی کند، و ما در مقابل حس ناداری کنیم.
عشق به خود خدا
سال ها قبل شخصی در درواز زندگی می کرد. او شخص افراطی بود، به باور ها و ادیان احترام نمی گذاشت، خود را دیندار می گفت اما رفتار غیردینی و اخلاقی داشت. روزی عاشق یک دختر می شود. در نگاه اول، تمام ذهن و قلب او را، آن دختر تصاحب می کند.
نقش آفتابه در زنده گی مسلمانان
تعداد زیادی از کسانیکه به نماز آمده بودند، ریشه در قاره افریقا داشتند. با ظاهر و پوشش کاملاً متفاوت و جاجایی اصلا برای مردم ما ناپذیرفتنی. حرفم اینست که تنوع به زیبایی افزوده، و تعدادی از ممالک دنیا به آن پی برده اند. چیزیکه در تاریخ مسلمانان به وفور دیده میشود اما نه حالا، و هنوز ظرفیت کافی برای آن است.
دختر مال مردم است
آنها فرصت یافتند به شهر بروند تا بیشتر بیاموزند؛ اما تو فقط قد کشیدی و بس. جنسیت تو باعث شد در خانه بمانی. لباس های مادر، پدر و برادرانت را شستی، بدون هیچ مزدی. این کار را هم کردی. آنها نه تنها که برایت مزد ندادند، بلکه تو را باردوش هم خواندند؛ زیرا دراین قریه دختر را مال مردم می دانند.
از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم
استاد کتابش را از بالای تخته سیاه جدید که در دیوار سنگی نیمه ویرانه تکیه داده شده بود، گرفت و معما را ادامه داد. و گفت: معما ازین قرار است که وقتی شما بزرگ بشوید، آدمهای با دولت و دارُمی خواهید بود و در آن زمان خانه های شما همیشه پر از مهمان میباشند: شما 130 مهمان دارید، از اینهمه، 90 مهمان مرد، 30 مهمان زن، و 10 مهمان دیگرتان کودکان میباشند. و شما فقط 90 قطعه نان گُرد دارید. آنها امشب مهمان شما هستند و باید گرسنه نخوابند.
طمع آزادی
یک صدای بلند کشید، مردم تلخه کفک شدند، نصف شان از هوش رفتند. آن مرد از جایش بلند شد و یک چوب را گرفت و به مردم گفت ای بدبخت ها! شما برای مردۀ من خوشحال اید و رقص می کنید؟ من به این زودی شما را رها نمی کنم. مردم همه حیران مانده بودند، دست و پاهای شان از ترس میلرزید.
زن و مرد دهاتی
مرد گفت: من تو را دوست دارم و از روی علاقه با تو ازدواج کرده ام؛ اما من نمی توانم خواسته های تو را برآورده سازم. اگر تو مرا بخاطر خودم دوست داری و ازدواج کردی، با من زندگی کن و اگر برای پول ازدواج کردی. من آدم ثروتمندی نیستم و تو آزاد استی، هرجا که خواستی بروی من راه تو را نمی گیرم.
مکتب و رویا های من
دختر گفت: تو از کجا هستی؟ گفتم از افغانستان. استاد گفت: افغانستان از اینجا خیلی دور است. در لحظه ای شاگردان کنجکاو شدند، نزدیک نقشه ایکه در دیوار نصب بود رفتند تا افغانستان را بیابند. استاد نقشه افغانستان را در صفحه پروجیکتور در مقیاس کلانتر نمایش داد و همه شاگردان دیدند.
انسانیت تا هنوز هم نمرده
آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!
