استاد کتابش را از بالای تخته سیاه جدید که در دیوار سنگی نیمه ویرانه تکیه داده شده بود، گرفت و معما را ادامه داد. و گفت: معما ازین قرار است که وقتی شما بزرگ بشوید، آدمهای با دولت و دارُمی خواهید بود و در آن زمان خانه های شما همیشه پر از مهمان میباشند: شما 130 مهمان دارید، از اینهمه، 90 مهمان مرد، 30 مهمان زن، و 10 مهمان دیگرتان کودکان میباشند. و شما فقط 90 قطعه نان گُرد دارید. آنها امشب مهمان شما هستند و باید گرسنه نخوابند.
Tag Archives: ادبیات
دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا بهار را، شبِ مهتاب را ربود
دریا امیدهای مرا سوختانده تا _
سیگار گشته دود شوم دود دود دود
دوست خوب لحظه ها
حالا وقت خواب است و تو باید کتابت را بخوانی! طاها کتابش را گرفت و به تصویر هایش نگاه کرد تا اینکه به خواب رفت.
طاها از آن به بعد هر شب کتابش را ورق می زند و به تصویر های زیبا نگاه می کند تا اینکه به خواب می رود. او با دوست نو خود خیلی خوشحال است.
طاها و مومه
طاها با مومه اش همیشه مشوره می کند. مومه جان! من بیرون بروم؟ مومه اش هم می گوید: درست است برو! یا انجام بده! ولی زیاد در بیرون نباش؛ چون تو باید نوشته کنی، قصه بخوانی، کارتون ببینی، نان بخوری و خواب کنی.
سگ با ادب
در خانه ی تِیتُک یک سگ است. او ریکس نام دارد. خیلی با ادب است، او همیشه آرام نشسته و به کسی ضرر نمی رساند و از خانه آنها محافظت می کند. ریکس نمی گذارد کسی به خانه و اموال آنها به چشم چپ نگاه کند.
طاها و داکتر رعنا
رعنا که از شخصیت داکتر خوشش آمده بود، با چشمان کوچک آبی اش لُق لُق به چشمان داکتر نگاه میکرد و با دقت به حرف های داکتر گوش می داد. نظم و پاکی معاینه خانه و کمک کردن او به دیگران برای رعنا خوشایند بود
بچه ی آقای زاغ
متاسفانه خانم اسپ هم گفت: بچهی طاووس در وقت نان کارتون نمی بیند. آقای زاغ دو پای داشت، دوی دیگه هم قرض کرد و پیش دوست قدیمی اش آقای خر رفت تا از زبان او در مورد بچه اش بشنود.
چارتَمبُون
تلیفون را گرفت و در گوگل نوشته کرد که چارتمبون چیست؟ اما گوگل هیچ چیز نیاورد. باز نوشته کرد در کجا زندگی می کند؛ ولی گوگل هیچ معلومات نیاورد. طاها افسرد شد واقعن این چی است و چرا گوگل نمی داند که چارتمبون چیست؟
قهوهای تلخ
قهوهای تلخ مرا یاد تو میاندازد
بازهم دل به خیالات تو میپردازد
و کنون ثانیههایم رد پا بگرفتست
و به این رفتن تو دل همهرا میبازد
رحیم حسین حسینی
عزیزان یاد ما را در دل و در دیده بگذارید
هوای عطر گلزارم ز نابودی بقا دارید
نفس هایم هوای پر ز باران زمستانی
دو دستم را ز سرمای زمستانی نگهدارید
