تاریخ درواز – به روایت کشککی

در این کتاب با شرایط اقتصادی و اجتماعی مردم درواز، کشمکش¬های بین الحکومتی کابل و بخارا و یا هم اینسوی و آنسوی دریای پنج رو به رو می شویم که هر یک به نفع خویش بر این منطقه سلطه یافته اند.
در حکومت درواز یک فرقۀ را که نوکر پیشه می گویند و از قدیم پیشۀ آنها ملازمت است که به حضور حکام خدمت می کنند و از دیگر تکالیف معاف میباشند و در هر قشلاق خانه داری نوکر پیشه مشخص و معلوم بوده تقریباً در همه، درواز پنجصد نفر نوکر خواهند بود.

خوشقدم خواجه پژمان

آقای پژمان خود را در کنار بیدل و حافظ گرفت و با هم نشینی بزرگان زبان فارسی، شعر خواند و غزل سرود.
به این ترتیب وارد دنیایی شعر و آهنگ شد و اشعار حضرت حافظ را با صدای زیبا و نوای گرم قشقارچه اش نواخت،

روباه و مرغ سفید

چند سال بعد نسل مرغ سفید به صدها تن رسید و طاها دکان تخم فروشی ساخت و هر روز تخم می فروخت و از مرغان هم خوب مواظبت می کرد. همه مردم قریه از طاها که مرد بزرگ شده بود مشوره می خواستند تا تجارت باز کنند. مردم با مشوره طاها زندگی خوب را آغاز کردند.

زنان اینسوی آمو

زنان گه گاهی به آن سوی آمو خیره، خیره می نگرستند و گاه در خیالات خویش، خود را درآن سو می دیدند. به زنان می نگرستند که بلند حرف زدن را عیب نمی دانستند و گاه هم به تماشای سرک زیبا که موترها یکی پی دیگر عبور می کردند، می نشستند. زنان که خود بلند حرف زدن را نیاموخته بودند؛ از اطفال می خواستند تا صدا زنند؛ چون کنجکاو می شدند تا بدانند که زنان آنسو چگونه اند؟ اطفال به درخواست زنان صدا می کردند:
خاله کا رَمِی؟
نُومت چیست؟

رقص نارنجی

نارنجی در حالیکه آواز می خواند و لَه لَه لَه میکرد، به صدایی بلند می¬گفت: طاها یک بچه دوست داشتنی است. همه با صدای بلند گفتند: طاها را دوست داریم. طاها خندید و چشمانش را بَست تا دوباره به خواب برود.

گفتگو با توریالی سیدی: دختران مأیوس نباشند، زمان ساکن نمی ماند.

نخستین مهمان برنامه مکتب، توریالی سیدی است. جوانی که در کانکور سال 1399 شمسی، درجه چهارم را اخذ نمود و در رشته طب وارد دانشگاه کابل شد و بعد از مدت کوتاه از طریق بورسیه تحصیلی به کشور ایران سفر کرد. پیامش به دخترانیکه از مکتب و دانشگاه مانده اند، اینست که مأیوس نباشند، زمان ساکن نمی ماند.

تلخیِ شیرین؛ و زندگی راحت

عبدالحق مسیرش را تغییر داد و بنظر خودش راهی را انتخاب کرد که دیگر نتوانند به تعقیبش بیایند و نجات یابد: لبه کوه ها. یکی یکی کوه را پرید، و از درون دلش لبخند زد که پیروز شده است،

آنچه برایم گفت

سوال مارتا، سریعاً ذهن مرا به افغانستان برد. در هرلحظه به یاد آنهمه هست و بود افغانستان رفتم که در یک چشم زدن ناپدید و گویی مثل قطره آب در زمین فرو رفتند. او گفت: در خوب ترین حالت، جنگ منفور است.