با خودش گفت: نماز که به قضا رفت، خیر باشد، خدا بزرگ است و مهربان. اما اگر به زمین آب نرسد، تا سه هفتۀ دیگر نوبت آب نخواهد رسید، و زمین مهربانی خدا را نخواهد داشت، زمستان حتمن از گلویمان خواهد گرفت.
Tag Archives: جامعه
ادبیات درواز
او میگوید هنوز شاعران و نویسندهگانی هستند که فقط نامشان را میدانیم و به آثارشان دسترسی نداریم. تحولات تاریخی و سیاست حذف در دو سوی آمو از جانب حکومتهای قهار زمانه، موجب شده است که بسیاری از آفریدههای ادبی و تاریخی درواز نابود شود.
از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت سوم
مثل آن «چرا «که در میان همۀ نوجوانان، فقط من را پیدا میکرد تا برای مقبول ترین دختر مکتب که همه برایش نامه مینوشتند و گل و تحفه میفرستادند، حتی » لا» هم ننویسم.
نیمه دوم روز
پرسید: چی کار میکنی؟
گفتم: هیچ، نان چاشت میخورم. صبح مکتبم دیر شده بود، سیر نشده بودم. چندین کار خانگی هم دارم.
گفت: مواشی و حیوانات زیاد می چرند. سرِ زمین هم کسی نیست. حیف است زحمات به فنا بروند.
آزادی اندیشه
ما همه را انجام می دهیم. ما نماز می خوانیم و روزه هم می گیریم. من فکر می کنم سوی تفاهم شده است. سخنانم تمام شده بود اما لرزه به جانم تا هنوز ادامه داشت. فضای صنف را سکوت گرفته بود. در نهایت استاد سکوت را شکست و گفت: درس تمام است.
عشق به خود خدا
سال ها قبل شخصی در درواز زندگی می کرد. او شخص افراطی بود، به باور ها و ادیان احترام نمی گذاشت، خود را دیندار می گفت اما رفتار غیردینی و اخلاقی داشت. روزی عاشق یک دختر می شود. در نگاه اول، تمام ذهن و قلب او را، آن دختر تصاحب می کند.
دختر مال مردم است
آنها فرصت یافتند به شهر بروند تا بیشتر بیاموزند؛ اما تو فقط قد کشیدی و بس. جنسیت تو باعث شد در خانه بمانی. لباس های مادر، پدر و برادرانت را شستی، بدون هیچ مزدی. این کار را هم کردی. آنها نه تنها که برایت مزد ندادند، بلکه تو را باردوش هم خواندند؛ زیرا دراین قریه دختر را مال مردم می دانند.
انسانیت تا هنوز هم نمرده
آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!
