لیموی سرخ

طاها متعجب شد و موترک را بالای میز گذاشت و کتاب را در دست گرفت، دقیق نگاهش کرد، و گفت: چرا غمگین استی؟
کتاب گفت: طاها جان به حال و وضع من نگاه کن، گریه نکنم چی کنم؟ ببین چقدر خاک در رویم نشسته است.
طاها دستمال تر را گرفت و خاکِ روی کتاب را پاک کرد و او را به جایش گذاشت و گفت: کتاب جان! دیگر گریه نکن، ببین! خیلی زیبا شدی.
بعد از آن طاها موترک را گرفت و رفت.

روباه و مرغ سفید

چند سال بعد نسل مرغ سفید به صدها تن رسید و طاها دکان تخم فروشی ساخت و هر روز تخم می فروخت و از مرغان هم خوب مواظبت می کرد. همه مردم قریه از طاها که مرد بزرگ شده بود مشوره می خواستند تا تجارت باز کنند. مردم با مشوره طاها زندگی خوب را آغاز کردند.

رقص نارنجی

نارنجی در حالیکه آواز می خواند و لَه لَه لَه میکرد، به صدایی بلند می¬گفت: طاها یک بچه دوست داشتنی است. همه با صدای بلند گفتند: طاها را دوست داریم. طاها خندید و چشمانش را بَست تا دوباره به خواب برود.

تلخیِ شیرین؛ و زندگی راحت

عبدالحق مسیرش را تغییر داد و بنظر خودش راهی را انتخاب کرد که دیگر نتوانند به تعقیبش بیایند و نجات یابد: لبه کوه ها. یکی یکی کوه را پرید، و از درون دلش لبخند زد که پیروز شده است،

ادبیات درواز

او می‌گوید هنوز شاعران و نویسنده‌گانی هستند که فقط نام‌شان را می‌دانیم و به آثارشان دسترسی نداریم. تحولات تاریخی و سیاست حذف در دو سوی آمو از جانب حکومت‌های قهار زمانه، موجب شده است که بسیاری از آفریده‌های ادبی و تاریخی درواز نابود شو‌د.

 از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم – قسمت سوم

مثل آن «چرا «که در میان همۀ نوجوانان، فقط من را پیدا میکرد تا برای مقبول ترین دختر مکتب که همه برایش نامه مینوشتند و گل و تحفه میفرستادند، حتی » لا» هم ننویسم.

از اختلاف تا عاشقی

در روزگار گذشته؛ در میان مورچه­ ها و پشه ها اختلاف زیادی وجود داشت. آنها همیشه در جنگ و دشمنی بودند. جنگ های بزرگی میان شان رخ می­داد. یکی از بزرگ­ترین جنگ آنها بنام «مال چال» نام بود که هزاران کشته به جای گذاشته بود و یکی از خونین ترین جنگ­ها در دنیایی جنگل به حساب میرود.

انسانیت تا هنوز هم نمرده

آن بچه از بس که خوش حال بود ترس را فراموش کرد و به پیش گرگ ها رفت، تمام گرگ ها را بغل گرفت. گرگ ها، حال آن دو را صحتمند دیدند و از آن جا رفتند. آهو و بچه اش آهسته آهسته به خانه شان برگشتند. در جریان راه، آهو به بچه اش گفت انسانیت تا هنوز هم نمرده!

رعنا و طوطی گک

رعنا: فکر می کنم انسان ها به خوبی تو فکر می کنند. ببین! اینجا برایت نان می دهند و از تو خوب مراقبت می کنند.
طوطی: من می توانم برای خود نان پیدا کنم، کافیست از اینجا رهایم کرده، برایم آزادی بدهند. به پیش مادر و پدر بروم و با آنها آزادانه زندگی کنم.
رعنا: تو مادر و پدر هم داری؟