رود آمو از وجود پاکشان لبریز شد
در حقیقت پایدارند مردم درواز ما
Tag Archives: شعر
آن شوخ دروازی
سمرقند و بخارا را اگر حافظ تو می بخشی *** که من هم میتوان بخشم سراسر ملکِ دنیا را
بدنت بوی خوش سرد زمستان دارد
چون گل سُرخ به کاکل زدهای یلدا را
به سراغ دل دیوانه بسی میآیی
چون خدای ازلِ پُر شده از خوبیها
هم طبیب دل و هم دادرسی میآیی
خوشقدم خواجه پژمان
آقای پژمان خود را در کنار بیدل و حافظ گرفت و با هم نشینی بزرگان زبان فارسی، شعر خواند و غزل سرود.
به این ترتیب وارد دنیایی شعر و آهنگ شد و اشعار حضرت حافظ را با صدای زیبا و نوای گرم قشقارچه اش نواخت،
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
به چشم جادویش بخشم خجند و بلخِ زیبا را
ادبیات درواز
او میگوید هنوز شاعران و نویسندهگانی هستند که فقط نامشان را میدانیم و به آثارشان دسترسی نداریم. تحولات تاریخی و سیاست حذف در دو سوی آمو از جانب حکومتهای قهار زمانه، موجب شده است که بسیاری از آفریدههای ادبی و تاریخی درواز نابود شود.
دریا!
چیزی بگوی، عشق بخواه، لب تکان بده
حرفی که هیچ گاه نیاورده ای به من
بعد تو !!!
چاره کارم بدست این و آن افتاده است
راه گم کردم ببین آن یاری خندان نیستم
دیگران یادم کنند گویند که مرد عاقلی
عاقلم لیکن؛ ببین که رو به یاران نیستم
سر نوشت
ما جوانانیم و دیگر نیستیم در بند کس
چون بسا درس عظیم نسل جوان بگرفته است
طعمه گشتیم دست هر کس با هزاران قیل وقال
نسل نو این دم سزای هر خطا بگرفته است
دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا بهار را، شبِ مهتاب را ربود
دریا امیدهای مرا سوختانده تا _
سیگار گشته دود شوم دود دود دود
