رادیوی پدرکلانم

حین گرماگرم جنگ در پشت تلیفون به مادرش میگوید «آب به جوش می آید و درخت به برگ، اما من به خانه بر نمیگردم.» و از مادرش میخواهد نزد شخص معین رفته، خواستار تبدیلی اش به تالقان، مرکز ولایت تخار گردد. در نهایت پسرش شهید، کمرش خمتر، شوهرش منزوی تر، عروسش درمانده تر میشود. جنگ این خانواده نیم جان را بساده گی نابود میکند. نویسنده ادامه میدهد که او در مورد همه چیز گفت؛ بجز کمر خمیده اش.

منازعه والدین و فرزند برای آینده

مثال طاها و والدینش بسیار شبیه نوجوانان و والدین دروازی است که بصورت مشخص از فرزند میخواهند در رشته مشخص تحصیل کند. حالانکه دنیای هردو بسیار زیاد متفاوت هستند، مثل جهان فارسی و انگلیسی برای طاها و والدینش. جهانیکه هریک از طرفین فهم مشخص خودرا از آن دارند. نمونه دیگر آنست که پدر و مادر در مقابل فرزند قرار میگیرند و از او میخواهند که حتمی داکتر، انجینیر و یا عالم دین شود. بیخبر از آنکه فرزند شان دنیای دیگر، هرچند مجازی به خود ساخته است و غرق آنست.

کتاب های غمگین

اُرهان هم گفته های هیلین را نزد دوستانش تصدیق کرد؛ اما این هم نتوانست تأثیر چندانی بالای طاها، عرفان و محمد داشته باشد. همه آمدند و تلویزیون را روشن کردند و مشغول دیدن کارتونی تایُو شدند. بچه ها گاه گاهی به کارهای تایُو و دوستانش می خندیدند و گاهی هم جگر خون می شدند تا اینکه در یک صحنه نهایت جالب، تلویزیون خاموش شد و بچا با یک صدا فریاد زدند: نی دیگه! چرا خاموش شد؟

عاشقانه

با آواز بلند مادرم «بخیز که باید به گاوا کَه ببری!» از جا بلند شدم. پیش خود گفتم: «یک دقه خوابت نمی مانند!» با حالت خواب آلود، در حالی که در دستانم بوجی پر از کاه بود، به جای رفتم که آنجا حیوانات خانگی را نگهداری می کردیم. کاه را بین سه گاو و یک خر تقسیم کردم اما نمی دانستم تا چه حد عدالت را رعایت کرده ام.

شهریکه یک دین و سه خطیب داشت

از قضای روزگار کسیکه زاده همین شهر بود و علاقمند شده بود تا از مناسک و عبادت مسلمانان بیشتر بداند، میخواست که حین نماز جمعه در مسجد حضور یافته از نزدیک شاهد ادای نماز جمعه مردم باشد. جالب اینکه نمیدانستیم موصوف را به کدام مسجد ببریم؟.

خوشقدم خواجه پژمان

آقای پژمان خود را در کنار بیدل و حافظ گرفت و با هم نشینی بزرگان زبان فارسی، شعر خواند و غزل سرود.
به این ترتیب وارد دنیایی شعر و آهنگ شد و اشعار حضرت حافظ را با صدای زیبا و نوای گرم قشقارچه اش نواخت،

روباه و مرغ سفید

چند سال بعد نسل مرغ سفید به صدها تن رسید و طاها دکان تخم فروشی ساخت و هر روز تخم می فروخت و از مرغان هم خوب مواظبت می کرد. همه مردم قریه از طاها که مرد بزرگ شده بود مشوره می خواستند تا تجارت باز کنند. مردم با مشوره طاها زندگی خوب را آغاز کردند.