عبدالحق مسیرش را تغییر داد و بنظر خودش راهی را انتخاب کرد که دیگر نتوانند به تعقیبش بیایند و نجات یابد: لبه کوه ها. یکی یکی کوه را پرید، و از درون دلش لبخند زد که پیروز شده است،
Tag Archives: ادبیات
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
به چشم جادویش بخشم خجند و بلخِ زیبا را
آرامش است؛ آخر اضطرابها
با خودش گفت: نماز که به قضا رفت، خیر باشد، خدا بزرگ است و مهربان. اما اگر به زمین آب نرسد، تا سه هفتۀ دیگر نوبت آب نخواهد رسید، و زمین مهربانی خدا را نخواهد داشت، زمستان حتمن از گلویمان خواهد گرفت.
ادبیات درواز
او میگوید هنوز شاعران و نویسندهگانی هستند که فقط نامشان را میدانیم و به آثارشان دسترسی نداریم. تحولات تاریخی و سیاست حذف در دو سوی آمو از جانب حکومتهای قهار زمانه، موجب شده است که بسیاری از آفریدههای ادبی و تاریخی درواز نابود شود.
از اختلاف تا عاشقی
در روزگار گذشته؛ در میان مورچه ها و پشه ها اختلاف زیادی وجود داشت. آنها همیشه در جنگ و دشمنی بودند. جنگ های بزرگی میان شان رخ میداد. یکی از بزرگترین جنگ آنها بنام «مال چال» نام بود که هزاران کشته به جای گذاشته بود و یکی از خونین ترین جنگها در دنیایی جنگل به حساب میرود.
معنای واژه درواز
تبیین مومن قناعت در باب معنا و مفهوم واژه درواز این است که واژه «درواز» از ریشه «ویس» باد شکل گرفته است و معنای درِ باد یا گذرگاه باد را میدهد. بادهایی که از اقلیم گرد میآمدند و از این در عبور میکردند. باد در فرهنگ باستان همان فرشته «ویس» است.
دریا!
چیزی بگوی، عشق بخواه، لب تکان بده
حرفی که هیچ گاه نیاورده ای به من
از مکتب تا خانه؛ همیشه راه 15 دقیقه ی را در نیم روز میرفتیم
استاد کتابش را از بالای تخته سیاه جدید که در دیوار سنگی نیمه ویرانه تکیه داده شده بود، گرفت و معما را ادامه داد. و گفت: معما ازین قرار است که وقتی شما بزرگ بشوید، آدمهای با دولت و دارُمی خواهید بود و در آن زمان خانه های شما همیشه پر از مهمان میباشند: شما 130 مهمان دارید، از اینهمه، 90 مهمان مرد، 30 مهمان زن، و 10 مهمان دیگرتان کودکان میباشند. و شما فقط 90 قطعه نان گُرد دارید. آنها امشب مهمان شما هستند و باید گرسنه نخوابند.
دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا به قدر ثانیه دلتنگ من نبود
دریا بهار را، شبِ مهتاب را ربود
دریا امیدهای مرا سوختانده تا _
سیگار گشته دود شوم دود دود دود
دوست خوب لحظه ها
حالا وقت خواب است و تو باید کتابت را بخوانی! طاها کتابش را گرفت و به تصویر هایش نگاه کرد تا اینکه به خواب رفت.
طاها از آن به بعد هر شب کتابش را ورق می زند و به تصویر های زیبا نگاه می کند تا اینکه به خواب می رود. او با دوست نو خود خیلی خوشحال است.
