در گفتگو با محمد اولیا جلالی؛ دروازی های خارج، صدای مردم باشند

بهترین کاریکه (دروازی های خارج) برای مردم می توانند، صدای مردم را در رسانه های منطقه و فرا منطقه بلند کنند. این حداقل کاری است که این ها می توانند انجام بدهند.

سرزمین آسورا

بهرام نخواست فرصت را از دست بدهد، گفت: بلی، من آماده ام و می خواهم یک بچه ثروتمند و قدرتمند شوم.
درخت با آرامی شاخه اش را به سوی بهرام دراز کرد و یک میوه طلایی در دستش گذاشت و گفت: این میوه را بخور و آرزویت را بگو؛ اما فراموش نکن

عاشقانه

با آواز بلند مادرم «بخیز که باید به گاوا کَه ببری!» از جا بلند شدم. پیش خود گفتم: «یک دقه خوابت نمی مانند!» با حالت خواب آلود، در حالی که در دستانم بوجی پر از کاه بود، به جای رفتم که آنجا حیوانات خانگی را نگهداری می کردیم. کاه را بین سه گاو و یک خر تقسیم کردم اما نمی دانستم تا چه حد عدالت را رعایت کرده ام.

آنچه ماند؛ حسرت بود

آن معلم لیسه نسوان شورابک در فیض آباد که بورسیه تحصیلی در خارج از افغانستان را بدست آورده بود، هم شاید به مقصد نرسید. ولی آن حس مؤفقیت و آرزوی بلند او برای متعلمین مکتب شورابک فیض آباد، بسیار امیدوار کننده بود.

شاگرد مکتب گریز

بعد از اینکه سال نو رسید، سمیه به مکتب رفت. ولی از مکتب خوشش نیامد و به همین خاطر او یک شاگرد مکتب گریز بود و دوست نداشت به مکتب برود؛ در حالیکه پدرش یگان روز او را جبراً به مکتب می برد.

لیموی سرخ

طاها متعجب شد و موترک را بالای میز گذاشت و کتاب را در دست گرفت، دقیق نگاهش کرد، و گفت: چرا غمگین استی؟
کتاب گفت: طاها جان به حال و وضع من نگاه کن، گریه نکنم چی کنم؟ ببین چقدر خاک در رویم نشسته است.
طاها دستمال تر را گرفت و خاکِ روی کتاب را پاک کرد و او را به جایش گذاشت و گفت: کتاب جان! دیگر گریه نکن، ببین! خیلی زیبا شدی.
بعد از آن طاها موترک را گرفت و رفت.

در پهلوی این همه مسجد، کاش سرک هم ساخته میشد

تفاوت تنها در این نبود، بلکه در سبک زنده گی و معیشت زنده گی هم بود. در شهر قلعه نو، تفاوت بسیار محسوس بود. چون این مسجد ممکن با هزینه بسیار بالا در دو طبقه بصورت پخته ساخته شده است، اما در فاصله چند متری آن وضعیت بازار از ناهمگونی اقتصادی حرف میزد. آن کیفیت خوب ساختمان مسجد با کیفیت زنده گی مردم همخوانی نداشت. تصور نمیشد که آن مسجد را مردم ساخته اند؛ چون هنگام خروج از مسجد با دوکان های فرسوده و بسیار قدیمی اطراف مسجد روبرو میشوید. گویا که از یکجا به جای دیگر پرتاب شده اید.

مشقت های زنده گی درواز – نمیدانستم یخچال چیست؟

از قریه تنها دوشک و کمپل می آوردند و بالشت را بار اضافی می پنداشتند. شب وقتی کار را تمام می کردیم، فقط دست هایمان را می شستیم و نان می خوردیم و با دست و روی پر از خاک می رفتیم و زود می خوابیدیم؛ صبح تاریک که هنوز ستاره ها و مهتاب به استقبال خورشید ایستاده نشده بودند، صدای کاکایم بلند می شد

تاریخ درواز به روایت کشککی

در این کتاب با شرایط اقتصادی و اجتماعی مردم درواز، کشمکش¬های بین الحکومتی کابل و بخارا و یا هم اینسوی و آنسوی دریای پنج رو به رو می شویم که هر یک به نفع خویش بر این منطقه سلطه یافته اند.
در حکومت درواز یک فرقۀ را که نوکر پیشه می گویند و از قدیم پیشۀ آنها ملازمت است که به حضور حکام خدمت می کنند و از دیگر تکالیف معاف میباشند و در هر قشلاق خانه داری نوکر پیشه مشخص و معلوم بوده تقریباً در همه، درواز پنجصد نفر نوکر خواهند بود.