آقای پژمان خود را در کنار بیدل و حافظ گرفت و با هم نشینی بزرگان زبان فارسی، شعر خواند و غزل سرود.
به این ترتیب وارد دنیایی شعر و آهنگ شد و اشعار حضرت حافظ را با صدای زیبا و نوای گرم قشقارچه اش نواخت،
Tag Archives: درواز
روباه و مرغ سفید
چند سال بعد نسل مرغ سفید به صدها تن رسید و طاها دکان تخم فروشی ساخت و هر روز تخم می فروخت و از مرغان هم خوب مواظبت می کرد. همه مردم قریه از طاها که مرد بزرگ شده بود مشوره می خواستند تا تجارت باز کنند. مردم با مشوره طاها زندگی خوب را آغاز کردند.
زنان اینسوی آمو
زنان گه گاهی به آن سوی آمو خیره، خیره می نگرستند و گاه در خیالات خویش، خود را درآن سو می دیدند. به زنان می نگرستند که بلند حرف زدن را عیب نمی دانستند و گاه هم به تماشای سرک زیبا که موترها یکی پی دیگر عبور می کردند، می نشستند. زنان که خود بلند حرف زدن را نیاموخته بودند؛ از اطفال می خواستند تا صدا زنند؛ چون کنجکاو می شدند تا بدانند که زنان آنسو چگونه اند؟ اطفال به درخواست زنان صدا می کردند:
خاله کا رَمِی؟
نُومت چیست؟
رقص نارنجی
نارنجی در حالیکه آواز می خواند و لَه لَه لَه میکرد، به صدایی بلند می¬گفت: طاها یک بچه دوست داشتنی است. همه با صدای بلند گفتند: طاها را دوست داریم. طاها خندید و چشمانش را بَست تا دوباره به خواب برود.
مادرکلان من؛ صندوقچه ناگفته ها
این سیه خانه نسبتاً بزرگ و سربسته، صرف یک دریچه در قسمت بالایی سقف خانه داشت. همه زنده جانها داخل این سیه خانه از آن مستفید میشدند.
گفتگو با توریالی سیدی: دختران مأیوس نباشند، زمان ساکن نمی ماند.
نخستین مهمان برنامه مکتب، توریالی سیدی است. جوانی که در کانکور سال ۱۳۹۹ شمسی، درجه چهارم را اخذ نمود و در رشته طب وارد دانشگاه کابل شد و بعد از مدت کوتاه از طریق بورسیه تحصیلی به کشور ایران سفر کرد. پیامش به دخترانیکه از مکتب و دانشگاه مانده اند، اینست که مأیوس نباشند، زمان ساکن نمی ماند.
عید مبارک
تلخیِ شیرین؛ و زندگی راحت
عبدالحق مسیرش را تغییر داد و بنظر خودش راهی را انتخاب کرد که دیگر نتوانند به تعقیبش بیایند و نجات یابد: لبه کوه ها. یکی یکی کوه را پرید، و از درون دلش لبخند زد که پیروز شده است،
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
اگر آن دختِ دروازی به دست آرد دل ما را
به چشم جادویش بخشم خجند و بلخِ زیبا را
حصه نا تقسیم؛ خواهر و برادری
هرچه بهانه میکردم، او قبول نمی کرد. از اینکه جاروب در دستش بود، من هم فهمیده بودم که او اصلا کاری با حیوانات و باغ و مکتب من ندارد، مقصد او چیزی دیگریست.
